اگر روزی بمیرم
تمام کتابهایی را که دوست دارم
با خودم خواهم برد
قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد
و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم
بیآنکه از آینده وحشتی داشته باشم
دراز میکشم
سیگاری روشن میکنم
و برای همهٔ دخترانی که دوست داشتم در آغوششان بکشم
گریه میکنم
اما درون هر لذت ترسی بزرگ پنهان شده است
ترس از اینکه
صبح زود کسی شانهات را تکان بدهد و بگوید:
«بلند شو سابیر؛ باید برویم سر کار!»
- سابیر هاکا / مجموعهٔ شعرمیترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم
آدمی که غرق میشه قطعاً میمیره
حالا چه میخواد توی دریا غرق بشه
چه توی خیال و رویا و هرچیز دیگهای،
غرق میشی که تموم بشی،
تویِ هر چیزی که غرق بشی؛
تموم میشی، میشکنی، میمیری . . .
مطمئنید
از دل برفت هر آنکه از دیده برفت؟
اما به نظرم
هیچ وقت از دل نرود هر آنکه از دیده برفت؛