هدایت شده از ܦ߭ߊ̇ࡅ...ﻭسِ ܝܝ݅ܝࡅߺ߲🌙
📖• رمانِ پریوحش
🌾• #پارت_دویست_سی_یک
چند روزی بود که من در خانه ی پدر و مادر کمیل مستقر شده بودم.
مادر جان طاقت دوری مرا نداشت و اصرار داشت که کنارش باشم. از طرفی تنهایی هم برای من حکم مرگ را داشت و این کنار هم بودن حال مرا هم بهتر می کرد. از خانه قبلی فقط چند دست لباس و مدارک و همان دستمال سفید یادگاری را آورده بودم. همان دستمالی که آن شب درگیری سرگرد کمیل والا مقام برای خونریزی گردنم داده بود... همان شبی که من از دیدنش قالب تهی کردم!
ماموریت رعنا و سید مرتضی هم به اتمام رسیده بود و اساس کشی کرده بودند به خانه ی خودشان (یعنی طبقهی دوم خانه ی پدرش) و به عبارتی بازگشته بودند.
طبقهی سوم و چهارم هم خالی بود و گویی قرار بوده بعد از عروسی من و کمیل ما در یکی از طبقه ها ساکن شویم اما... لعنت بر این زندگی!
چادرم را به سر کشیدم و با آسانسور به طبقه ی چهارم رفتم. این طبقه را بیشتر دوست داشتم. کلیدی که روی در بود را چرخاندم و وارد خانه ی خالی از لوازم شدم. ویوی دلباز این طبقه به دلم نشسته بود.
چادرم را از سر گرفتم و روی دستگیره ی در آویزان کردم.
اوایل زمستان بود هوا هم سرد. دکمه های ژیله ی بافت مادرجان را بستم ، پلک هایم را روی هم گذاشتم و در خیالم غرق شدم.
خانه مان را با ذوق چیده بودیم و من روی مبل کنار تلوزیون، منتظر آمدن کمیلم بودم... همان کمیلی که بارها قربانصدقه ی قدوبالایش رفته بودم و نگاهم از دیدنش سیر نمی شد!
همان کمیلی که همیشه مردانه هوایم را داشته!
همان کمیلی که عاشقانه صدایم می زد!
همان کمیلی که سفر چند دوزه مان به مشهد را برایم خاطره انگیزترین سفر عمرم کرده بود.
همان کمیلی که همه جا هوایم را داشت و حالا تنهایم گذاشته بود!
همان کمیلی که حتی در مأموریتش هم در نقش مقداد مواظبم بود!
همان کمیلی که خبر شهادتش دهان به دهان چرخید و به گوشم رسید!
همان کمیلی که هنوز چشم به راهش هستیم...
#پریوحش
✍• هیثم
#کپےتنهاباذڪرنام_نویسنده_آزاداست
•┈┈••••✾•🌖•✾•••┈┈•
@shohadae_sho
•┈┈••••✾•🌔•✾•••┈┈•