eitaa logo
خشتـــ بهشتـــ
1.6هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
1.8هزار ویدیو
149 فایل
✨﷽✨ ✨اَلَّلهُمـّ؏جِّل‌لِوَلیِڪَ‌الفࢪَج✨ #خشـــت_بهشـــت 🔰مرکز خیرات و خدمات دینی وابسته به↙️ مدرسه علمیه آیت الله بهجت(ره) قم المقدسه 🔰ادمین و پشتیبان؛ @admin_khesht_behesht
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ܦ߭ߊ‌‌̇ࡅ...ﻭسِ ܝܝ݅ܝࡅߺ߲🌙
📖• رمانِ پریوحش 🌾• قرار شد خودشان همه‌ چیز را برای محرابی تعریف کنند و من درگیر این مسئله نشوم. برنامه‌ را از زبان رعنا شنیدم و چند دقیقه بعد تماس را قطع کردم. به آغوش پیرزن پناه بردم و او مادرانه نوازشم کرد. آغوشی داشت به وسعت دریا. قطرات اشکم در بین امواج پرتلاطم اندوهش، گم می شد. من اما این‌ بار بی‌ رحمانه از روزگار شاکی بودم و به حال خود می‌ گریستم، پیرزن هم در سکوت دستان چروک خورده و نرمش را بین دو کتفم می‌ کشید. تصمیم داشتم برای دلخوش کنی او هم که شده، کتلت درست کنم. از حرف‌ هایش معلوم بود که کتلت غذای مورد علاقه‌ ی دخترش معصومه بوده. باز هم نگاهم در نگاه عکسش گره‌خورد. شباهت زیادی به برادرش داشت. محمدحسین اما بیشتر شبیه به نجمه، مادرش بود. قلبم در سینه فشرده شد. غم و غصه ناجوانمردانه با درو دیوار این خانه عجین گشته بود. داروهای پیرزن را دادم و او با ذوقی وصف نشدنی از بازگشت عروسش، هرچه می‌ گفتم اجابت می‌ کرد. ساعاتی بعد زنگ خانه به صدا در آمد. _حتماً محرابمه. کلید آیفون قدیمی را فشردم و برای سر کردن شالم خود را به اتاق انداختم. به پذیرایی که بازگشتم، قلبم ایستاد. آدرنالین خونم عدد بی‌نهایت را نشان می‌داد. او؟... اینجا؟... باز هم چون اوایل مغرور شده بود. باید باور می‌ کردم که او سرگرد کمیل والا مقام است.. نه شوهر من! اگر ذره‌ ای به احساسش امیدوار بودم، حالا او با این نگاه سردش امیدم را برید. پیرزن که با خوردن قرص‌ هایش حالش بهتر شده بود، مهمانش را دعوت به نشستن کرد. لبخندی به نشانه‌ ی تشکر به او هدیه داد و نشست. اصلاً متوجه حضورم شده بود؟ چرا نگاهم نمی‌ کرد؟ مگر من چه کرده بودم؟ جوری رفتار می‌ کرد که من قاتل‌ ام و مستحق مجازات. از خودم بدم می‌ آمد... از احساسم... از قلب احمقم بی‌ توجهی او را می‌ دید و همچنان در تقلای آغوش او به سینه‌ ام کوفته می‌ شد. برای ریختن چای به آشپزخانه پا نهادم و همانطور که مشغول بودم، سعی زیادی داشتم به صدای سرگرد و پیرزن توجهی نداشته باشم. باید به خود تلقین می‌ کردم؛ "من از آن مرد خشک و مغروری که الآن در این خانه‌ است و در این فضا نفس می‌ کشد، متنفرم! او از اول هم با من هیچ نسبتی نداشته. ضربان شدید قلبم ناشی از حضور او نیست. سرمای دستانم نیز هیچ ربطی به او ندارد!" سینی را برداشتم و با اخمی که به چهره نشانده بودم، به پذیرایی بازگشتم. چنان در کشمکش با افکارم پیروز بودم که حتی متوجه آمدن معراجی هم نشده بودم! سلامی دادم و در دورترین نقطه‌ به سرگرد، جایی در پشت میز تلفن نشستم. _بله آقای معراجی. تموم ماجرا این بود‌. خیالتون راحت باشه. ما حواسمون به شما هست! _یعنی شما می‌ فرمایید ما به بهانه‌ ی سفر چند روزی رو بریم اونجایی که شما در نظر گرفتید؟ _درسته! امیدوارم تو این مدت رئیس کل این باند خطرناک هم خودشو نشون بده و تو تله بیوفته. _ان‌شاءالله. من با شما همکاری لازم رو دارم! اطلاعاتی که گفتید هم میریزم تو فلش و به دست خانم سعادت میدم. _مچکرم. با اجازه من دیگه رفع زحمت می‌ کنم. پیرزن گویی از خلسه‌ ی خود خارج شد: _کجا پسرجون؟ برای ما عیبه که وقت شام مهمونمون رو راهی کنیم بره. از جایش بلند شد و در کادر دید من قرار گرفت. به درک که حتی نیم‌نگاهی هم به سوی من نداشت. _ممنون حاج خانم! باید برم. _محراب جان! نجمه زحمت کشیده غذا درست کرده. به دوستت بگو بمونه. در یک آن غم در نگاه مخرابی پاچیده شد. سرگرد نگاهی به آشپزخانه که در دیدش بود، انداخت. _میتونم با خانم هم صحبتی داشته باشم؟ محرابی نگاه شرمگینش را به زمین انداخت. _شرمنده‌ ام. سال‌ها پیش من تو یه تصادف مشکوک اعضای خونوادمو از دست دادم. از اون زمان کم کم مادرم فراموشی گرفتند و تو گذشته موندند. الآنم حتماً خانم سعادتو با همسرم اشتباه گرفتند. چشمانم اصرار داشتند به من بفهمانند برای یک لحظه‌ هم که شده چهره‌ ی سرگرد برافروخته شد اما عقلم این را نمی‌ پذیرفت و طبق معمول حق با عقل بود! ✍• هیثم •┈┈••••✾•🌖•✾•••┈┈•         @shohadae_sho •┈┈••••✾‌•🌔•✾•••┈┈•