eitaa logo
خیمه 🇮🇷
449 دنبال‌کننده
177 عکس
50 ویدیو
19 فایل
🚩 خیمه یعنی در سپاه زینبیم! #قصه_هم_عهدی_اهل_تبیین 🗨️ شبکه‌های اجتماعی: https://takl.ink/Khey_me 👤 خادمِ خیمه(جهت ارتباط و تبادل): @KhademeKheyme 🌐 Khey.me
مشاهده در ایتا
دانلود
🎊جشن میلاد حضرت فاطمه زهراء سلام‌الله‌علیها 🎭 با حضور بازیگران و عوامل نمایش «در پناه در» ◽️ به کلام استاد بزرگوار حجت‌الاسلام ابراهیمی‌نیا ◽️ نفس کربلایی مهدی صابر 🗓 دوشنبه ۳ دی ماه | ساعت ۱۹ خیابان حضرتی، کوچه ۱۷٫۱ حوزه علمیه بقیة الله(عج) 📌 موقعیت مکانی 🔆 خیمه زینب کبری(س) 🔆 @Khey_me
💠 سخن آغاز می‌شود و قلم، گوش جان شما جانان را از دور خریدار. در این روزهای روزه‌گون رمضانی، یادداشت‌های ادبی نوجوانان نوقلم ایرانِ عشق، مهمان خیمه خواهند شد...💠 @Khey_me
خیمه 🇮🇷
💠 سخن آغاز می‌شود و قلم، گوش جان شما جانان را از دور خریدار. در این روزهای روزه‌گون رمضانی، یادداشت‌
تنها اندکی دیگر تا آوردگاه قلم باقی است... آن اندک که برای مشتاقان طولانی و مشقت بار است و برای غیر، تندباد زمان. و شما را به اشتیاق و عشق شناخته‌ایم. پ.ن: خلاصه‌اش اینه که طول می‌کشه. صبر کنید. @Khey_me
دو روز گذشت و این نهال هنوز منتظر است تو به آن آب بدهی... @Khey_me
خیمه 🇮🇷
دو روز گذشت و این نهال هنوز منتظر است تو به آن آب بدهی... @Khey_me
- دفتر خاطرات یک نهال🌳 برای بیل زدن، در آوردن عبا کافی بود؛ برخلاف همه، خوب بلد بود چه کار کند! کجا را انتخاب کند، چقدر حفر کند و بکند، چطور ریشه را بنشاند، چقدر خاک بریزد و چقدر و چطور، آب را. خوب جایی را انتخاب کرده بود. به اندازه، حفر کرد. ریشه‌ام را توی خاک نشاند و با دست‌های پرمهرش، آب حیات را به ریشه‌ام سرازیر کرد. آهای ایران! با تو هستم! تو هم می‌دانی؟! معلوم است! معلوم است بهتر از من می‌دانی چقدر خوب بلد بود کجا را انتخاب کند! نقطه زن بود! می‌دانست مشکلت از کجاست. همان را برطرف می‌کرد. اصلا کافی بود بفهمد جایی، اتفاقی افتاده؛ کیلومترها راه را توی گرما و سرما و باد و باران و جنگل و کوه و بیابان می‌دوید تا به تو برسد! همه چیز را به خوبی می‌فهمید. تو بهتر از من می‌دانی... من تنها سه دقیقه با او بودم... تو نزدیک به سه سال او را دیدی. سال‌ها و ماه‌ها و روز‌ها و ساعت‌ها بیشتر از من دستانش را، پاهای زخمی و ترک خورده‌اش را، کمبود خواب و لباده‌ی خاکی‌اش را دیده‌ای! او اگر به پای من آب ریخت، به تو زندگی بخشید؛ به اندازه‌ی تمام سال‌هایی که خفته بودی. خفته بودی و نمی‌دانستی پیشرفت یعنی چه! نمی‌دانستی آب و برق یعنی چه. نمی‌دانستی کاهش نرخ بیکاری و بزرگ‌ترین آب‌شیرین‌کن فراساحلی و عضویت دائم شانگهای و آن همه پروژه نیمه تمام و کارخانه متروکه و و کاهش نرخ رشد نقدینگی یعنی چه! تو قبل از او، از واکسن کرونا و به صفر رساندن آمار قربانی‌های کوید نوزده، چه می‌دانستی؟! آه! هنوز یادم مانده است؛ همه چیز را. بیشتر از دوربین فیلم‌برداری، بیشتر از کسانی که کنارش ایستاده بودند، بیشتر از خودش؛ حتی! همین هم غنیمت است؛ بیشتر از این، از او نمی‌شود انتظار داشت. کسی که یک روز در بلوچستان بود، یک روز در کرمان و اصفهان و یک روز در آذربایجان برای افتتاح سد و آخِر کار میان درخت‌های ارتفاعات ورزقان، مگر می‌توانست من را به خاطر بسپارد؟! ایران... همیشه یادت بماند! او برای تو فردایی سبزتر می‌خواست! 🖋 @Khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙 ماه‌ دل‌های‌ روشن ماه رمضان که می‌رسد، گویی نسیمی از بهشت در دل‌هایمان جاری می‌شود. ماهی که شب‌هایش آسمانی‌تر از همیشه است و روزهایش فرصتی برای پالایش روح. رمضان تنها یک ماه نیست، بلکه ضیافتی است که در آن دل نرم‌تر، دعا خاص‌تر، و لب به ذکر و شُکر شیرین‌تر. لحظه‌های افطار، وقتی که اولین جرعه آب را بر لب می‌گذاریم، انگار تمام خستگی‌ها در برابر لطف خدا رنگ می‌بازند. و سحرگاهان، آن زمان که زمین در سکوتی ملکوتی فرو رفته است، صدای مناجات، آسمان را پر از نور می‌کند. خوشا به حال آن‌ها که در این ماه، دلشان را از زنگارها می‌شویند و روحشان را به آسمان پیوند می‌زنند. ای‌کاش‌نوشته‌ها رابتوان‌ جاری‌کرد، نه‌نوشت... 🖋️ @Khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌯 هوس! ساعت نزدیک ۱۱ شب بود. دیر وقت بود. چون می‌خواستم سحری بیدار بشم و صبح هم مدرسه داشتم، تصمیم گرفتم بخوابم. رفتم روی تختم و یه کم فکر کردم تا خوابم برد. با صدای زنگ ساعتم که برای سحر تنظیم کرده بودم از خواب بیدار شدم. رفتم آشپز خونه. مامانم چه میزی چیده بود! یهو گشنم شد و نشستم و تا میتونسم خوردم. یک لیوان آب خوردم هم روش. برگشتم توی اتاق و ساعت رو برای مدرسه تنظیم کردم و دوباره خوابیدم. چقدر از صدای زنگ بدم میاد خدا... به زور از تختم بلد شدم و برنامه کلاسی اون رو گذاشتم توی کیف. لباس فرمم رو‌پوشیدم و راه افتادم سمت مدرسه. رفتم سر کلاس نشستم. بعد هم با صدای زنگ تفریح رفتم روی حیاط و نشستم پیش یکی از بچه‌ها که دوستم بود. داشت لقمه می‌خورد. روزه نمی‌گرفت می‌گفت هنوز بهم واجب نشده. با هم حرف می‌زدیم و اون هی می‌خورد. دیگه واقعا دلم خواست؛ ولی خب روزه بودم. زود از پیشش رفتم تا بیشتر هوس نکنم. بعد از گذروندن ۳ زنگ متوالی برگشتم خونه. سریع دستم رو شستم و رفتم یه کم گوشی بازی کنم که دیدم یه ویدئو برام ارسال شده. بازش کردم و دیدم یه مرغ سوخاریه که یه فرد خارجی داره می‌خوره. یکی از دوستام‌که می‌دونست من روزه می‌گیرم، برای اذیت کردنم فرستاده بود. واقعا خیلی دلم خواست. برای کنترل کردن خودم تصمیم گرفتم بخوابم. رفتم روی تخت درازکشیدم. به ۳ نکشیده خوابم برد؛ انقدر که خسته بودم. عصر پا شدم. رفتم آبی به صورتم زدم و برگشتم دیدم برادر کوچیکم که نمی‌تونست روزه بگیره داره آب می‌خوره. خیلی تشنم بود و حالا بیشتر شد. یه نگاه به ساعت انداختم دیدم هنوز ۲ ساعت تا افطار مونده. نتونستم‌جلوی خودم رو بگیرم و یه لیوان آب خوردم. خیلی ناراحت بودم که روزم رو باطل کردم و گریه می‌کردم. بعد از شام به پدرم داستان امروز رو تعریف کردم و پدرم گفت: برای این که هوس نکنی زیاد از گوشی استفاده نکن و پیش کسایی که درحال خوردن غدا هستن نرو تا نبینی و هوس نکنی و مهم تر از همه روی خودت کار کن تا هوس نکنی وقتی چیزی می‌بینی. ساعتی بعد، رفتم خوابیدم و فردا پرقدرت‌تر شروع به روزه گرفتن کردم. 🖋 @Khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💛 رمضان در قاب زندگی من امروز هم مثل بقیه‌ی روزهای ماه رمضون، سحر زود بیدار شدم. چشمام هنوز خواب‌آلود بود، ولی بوی نون داغ و چای تازه که از آشپزخونه می‌اومد، کم‌کم هوشیارم کرد. صورتم رو شستم، سر سفره نشستم و شروع کردم به خوردن سحری. یه لقمه نون و پنیر با چای شیرین، بعد یه کاسه سوپ که حسابی گرمم کرد. همیشه سحرها اشتها ندارم، ولی می‌دونم که اگه خوب نخورم، تا افطار بی‌حال می‌شم. بعد از سحری، یه لیوان آب خوردم و نمازم رو خوندم. وقتی سر سجاده نشستم، یه حس آرامش خاصی داشتم، انگار که یه شروع خوب برای یه روز طولانی بود. بعد از نماز چند دقیقه‌ای دراز کشیدم، ولی خوابم نبرد. ساعت که رسید به موقع مدرسه، بلند شدم، آماده شدم و رفتم. مدرسه سخت نبود، ولی چون روزه بودم، یه کم بی‌حوصله‌تر از همیشه بودم. زنگ تفریح بچه‌ها می‌رفتن بوفه، منم با چندتا از دوستام که روزه بودن، یه گوشه‌ای نشستیم و حرف زدیم. معلم‌ها هم یه کم مراعاتمون رو می‌کردن، ولی بعضی از کلاس‌ها خسته‌کننده بودن. مخصوصاً آخرای روز که تشنگی بیشتر حس می‌شد. وقتی مدرسه تموم شد و برگشتم خونه، حس می‌کردم انرژی ندارم. کیفم رو یه گوشه انداختم. یه کم دراز کشیدم، ولی بعدش به خودم گفتم بهتره درسامو زودتر بخونم. چند صفحه‌ای خوندم، بعد دیگه ذهنم کشش نداشت. تلویزیون رو روشن کردم و یه فیلم گذاشتم. داشتم نگاه می‌کردم که نفهمیدم کی خوابم برد! وقتی بیدار شدم، هوا تاریک شده بود و صدای اذان می‌اومد. سریع رفتم وضو گرفتم. نمازم رو خوندم و بعد رفتم سر سفره‌ی افطار. بوی نون تازه، سوپ گرم و خرما توی خونه پیچیده بود. اول یه لیوان آب خوردم، بعد هم یه خرما. انگار همه‌ی خستگی روز با همون اولین لقمه از بین رفت. بعد از افطار، چند دقیقه‌ای استراحت کردم تا غذا کمی جا بیفته. قرار بود با دوستام بریم بیرون، پس سریع آماده شدم و رفتم. هوای شب‌های رمضون یه حال و هوای خاصی داره؛ خیابون‌ها شلوغ، چراغ‌ها روشن، صدای خنده و حرف مردم همه‌جا پخش بود. یه کم قدم زدیم، حرف زدیم، از مدرسه، روزه‌داری و برنامه‌های تابستون گفتیم. وقتی برگشتم خونه، دیگه واقعاً توان نداشتم. لباسامو عوض کردم، سرم رو گذاشتم روی بالش و چشم‌هام سنگین شد. قبل از اینکه خوابم ببره، فکر کردم که یه روز دیگه هم گذشت، یه روز ساده اما پر از حس‌های خوب. 🖋 @Khey_me