eitaa logo
خیمه 🇮🇷
449 دنبال‌کننده
177 عکس
50 ویدیو
19 فایل
🚩 خیمه یعنی در سپاه زینبیم! #قصه_هم_عهدی_اهل_تبیین 🗨️ شبکه‌های اجتماعی: https://takl.ink/Khey_me 👤 خادمِ خیمه(جهت ارتباط و تبادل): @KhademeKheyme 🌐 Khey.me
مشاهده در ایتا
دانلود
🌊 راز فانوس هوا شرجی بود، از اون شب‌هایی که دریا نفس می‌کشه و موج‌ها با ریتمی آروم به اسکله می‌کوبن. صدای لنج‌ها، بوی نم، سکوت نیمه‌شب… همه‌چیز یه جور رازآلودی داشت. فانوس دریایی قدیمی بندرعباس سال‌ها بود خاموش مونده بود، یه برج بلند و زنگ‌زده که حالا توی دل تاریکی وایساده بود. اما امشب… یه نور ضعیف از بالای فانوس چشمک زد. علی که همیشه شب‌ها کنار دریا می‌اومد، اخماش رفت توی هم. دلش شور افتاد. با قدم‌های آروم به سمت فانوس رفت، کفشاشو درآورد و پاهاشو روی شن‌های گرم گذاشت. درِ چوبی و قدیمی فانوس یه کم باز بود. دستشو برد جلو و یه هل کوچیک داد. "قییییژژژ!" بوی چوب کهنه و نم فضای تاریک فانوس رو پر کرده بود. پله‌های چوبی زیر پاش جیرجیر می‌کردن. با هر قدم، حس عجیبی بهش دست می‌داد، انگار که فانوس سال‌ها منتظر کسی مثل اون بوده. رسید به بالاترین اتاقک فانوس. هنوز پر از وسایل قدیمی بود؛ چراغ‌های شکسته، دفترای کهنه، و درست وسط اتاق، یه جعبه‌ی فلزی زنگ‌زده. علی نفسش رو حبس کرد. جلو رفت، خاک روشو کنار زد و درشو باز کرد. یه قطب‌نمای قدیمی اون تو بود. سنگین و کهنه، ولی وقتی دستش بهش خورد، انگار جون گرفت. سوزنش دیوانه‌وار چرخید، یه دور، دو دور… بعد یهو وایساد. "مسجد ناصری!" چشماش گرد شد. "از بین این همه جای بندر، این چطور مسجد رو پیدا کرد؟" --- مسجد ناصری – نشونه‌ی اول مسجد ناصری با سقف چوبی و دیوارای قدیمیش، همیشه یه حس آرامش داشت. نور گرم چراغ‌ها سایه‌های قشنگی روی فرش‌های پهن‌شده انداخته بود. علی با شک و تردید وارد شد. مسجد توی این موقع شب خلوت بود، فقط یه پیرمرد با ریش سفید کنار ستون نشسته بود و تسبیح می‌چرخوند. قطب‌نما هنوز توی جیب علی بود. قلبش محکم می‌زد. پیرمرد آروم گفت: "پسرم، قطب‌نما رو بده ببینم." علی جا خورد. "شما از کجا می‌دونین؟" پیرمرد لبخند زد، قطب‌نما رو گرفت، چرخوند و خط و خش‌های قدیمی روشو نگاه کرد. "این قطب‌نما مال ناخدا مسلم بود. می‌دونی کی بود؟" علی سر تکون داد که نه. "یه ناخدای بندری که با لنجش رفت دریا و دیگه هیچ‌وقت برنگشت. ولی می‌گن که قبل از آخرین سفرش، این قطب‌نما رو گذاشت تا مسیر یه راز قدیمی رو نشون بده." علی سرشو خاروند. "یعنی این یه راز داره؟" پیرمرد سر تکون داد. "جواب بعدی رو بازار ماهی‌فروشان داره. برو اونجا، شاید بفهمی این قطب‌نما چی می‌خواد بهت بگه." --- بازار ماهی‌فروشان – نشونه‌ی دوم بازار ماهی همیشه بوی خاصی داشت، ترکیبی از ماهی تازه، نم دریا و صدای فروشنده‌هایی که قیمتارو بلندبلند اعلام می‌کردن. علی از بین بساط ماهی‌فروش‌ها رد شد. قطب‌نما رو درآورد. سوزنش شروع کرد به چرخیدن، یه دور، دو دور، بعد یهو ایستاد… جلوی یه مغازه‌ی قدیمی و بسته. درش زنگ‌زده بود، ولی یه راه باریک برای داخل رفتن داشت. علی نگاهی انداخت، مطمئن نبود، ولی دلشو زد به دریا و رفت تو. توی تاریکی، یه صندوق چوبی دید. روش پر از گرد و خاک بود. دستاش لرزید، درشو باز کرد. یه نقشه‌ی قدیمی اون تو بود. ولی پایین نقشه یه جمله نوشته شده بود: "برای پیدا کردن حقیقت، حسینیه حق‌الصاحب آخرین نشونه است." --- حسینیه حق‌الصاحب – فاش شدن راز حسینیه‌ی حق‌الصاحب همیشه یه حس خاص داشت، یه جوری که انگار زمان اونجا کندتر می‌گذشت. علی وارد شد. نور ضعیف چراغ‌ها سایه‌های نرمی روی دیوارای کهنه انداخته بود. یه پیرمرد نشسته بود، لباس سفیدش تمیز و مرتب بود. علی نقشه رو گرفت سمتش. پیرمرد یه لبخند زد، نقشه رو باز کرد و گفت: "پسرم، این یه گنج واقعی نیست، یه چیز مهم‌تره. این نقشه، مسیر آخرین سفر ناخدا مسلم رو نشون می‌ده. یه سفری که هیچ‌وقت تموم نشد. ولی حالا که قطب‌نما اومده سراغ تو، یعنی وقتشه که یکی این قصه رو ادامه بده." علی قطب‌نما رو توی جیبش فشار داد، به نقشه نگاه کرد و گفت: "پس یعنی هنوز یه رازی توی دریا پنهونه؟" پیرمرد آروم جواب داد: "آره، و نوبت توئه که تصمیم بگیری… می‌خوای این سفر رو ادامه بدی، یا این راز رو توی گذشته دفن کنی؟" --- پایان – دریا منتظر است اون شب، علی کنار اسکله ایستاده بود. باد از روی آب می‌وزید، بوی شور دریا توی هوا پیچیده بود. نقشه و قطب‌نما توی دستش بود. یه قطره عرق از پیشونیش چکید. بعد چشماشو بست، نفس عمیق کشید. آروم زمزمه کرد: "ناخدا مسلم، قصه‌ت هنوز تموم نشده… حالا نوبت منه!" و اون شب، یه پسر بندری، تصمیم گرفت که یه افسانه‌ی جدید رو شروع کنه… 🖋 @Khey_me
🔰 شمشیر معرّق 🔥 روایت داستانی یک مرد قدرتمند... از امشب... @Khey_me
💠 شمشیر معرق 🗡 قسمت اول شن‌های بیابان، با کوچک‌ترین بادی روی هم می‌خزیدند و به حرکت در می‌آمدند. یک بوته‌ی خار، کنار یک تپه‌ی بزرگ، به آرامی زیر حرکت شن‌ها دفن می‌شد. درست در همان لحظه، صدای مردان قبیله‌ی هوازن، سکوت مرگ‌بار کویر را شکست. در یک فرورفتگی بزرگ، جایی که خاکی سفت‌تر داشت، زمین به خون کاروانیان آغشته شده بود. هوازنی‌ها، با لباس‌هایی به رنگ خاک و دستارهایی چرک‌گرفته و خیس عرق، مثل حیواناتی گرسنه روی اجساد بالا و پایین می‌پریدند و لابه‌لای لباس‌های بلند عربی‌شان را می‌گشتند تا اگر سکه و زیب و زیوری جا مانده باشد، بردارند. چند نفر دیگر از افراد آن‌ها، شترهای پخش شده را جمع کرده بودند. یکی از آن‌ها فریاد زد: اباغرّام... چرا نمی‌رویم؟ اباغرّام، که تعدادی شمشیر و دشنه را روی شانه‌اش گذاشته بود و با دست حمایل می‌کرد، تلوتلوخوران جلو آمد. با دست دیگرش، گوشه‌ی دستار زرد و لک‌گرفته‌اش را باز کرد و گفت: عجله نکن عبیس. این جا از مکه خیلی دور است. انتظار نداری که قریشی‌ها غیب بدانند؟ عبیس همین طور که افسار شتری را می‌کشید پاسخ داد: قریشی‌ها غیب نمی‌دانند. اما مگر ندیدی یکی از کاروانی‌ها با دیدن ما فرار کرد؟ می‌ترسم خبر به مکه رسیده باشد. اباغرّام شمشیرها را توی خورجین اسبش گذاشت. تف کرد روی زمین و گفت: این قدر مزخرف نگو یابو. مادرت تو را با شیر بز ترسیده بزرگ کرده؟ یکی دیگر از هوازنی‌ها که دستانش خونین بود جلو آمد. خون‌ها را به لباسش مالید و گفت: اباغرّام... صدای پا می‌آید. _ خب بیاید. شماها یک مشت نره غول افتادید توی دشت، کم سر و صدا ندارید. _ منظورم صدای پای اسب است. هشتاد سال توی این صحرا خاک خورده‌ام اباغرّام. صدای پای خودی را از اسب‌های کُحَیلان عربی خوب تشخیص می‌دهم. _ اسب کحیلان عربی؟ این اوهام از ترس است. بالاخره توانستید یک کاروان تجاری غنی را از قریش تصاحب کنید، خب، ترسیده‌اید. خیالات زده به سرتان. به این عبیس احمق هم‌ گفتم. اگر قریشی‌ها غیب هم بدانند و بخواهند به این جا بیایند، اسب‌هایشان بال ندارند. عبیس که داشت شتری را می‌نشاند گفت: دارند! _ چی؟ عبیس، با چشمانی خیره و دهانی باز، با حرکت سر به بالای تپه اشاره کرد. اباغرّام هم برگشت و به بالا نگاه کرد. کم‌کم، همه‌ی هوازنی‌های پراکنده توی دشت که مشغول غارت بودند، متوجه بالای تپه شدند. مردانی با لباس‌ها و اسب‌های سیاه، درست بالای سرشان بودند. نور خورشید در شمشیرهای خمیده‌ی آن‌ها، بازتاب کورکننده‌ای داشت. یک بازتاب، درست وسط صورت اباغرّام را روشن‌تر کرده بود. مثل یک کمربند سفید از بغل ریش‌های نامرتبش تا یک چشم و گوشه‌ی پیشانی‌اش. یکی از شمشیرها را با دست، از خورجین اسب پشت سرش بیرون کشید. تیغه‌اش را به کف دست چپش زد و فریاد سر داد: امروز این شن‌ها، هنوز تشنه‌ی خون هستند. ای مردان هوازن... شما کشاورزان خوبی هستید. به یاد این نبرد، بعدا این جا نخل می‌کاریم. این را از اجدادم شنیدم که، شیره‌ی خرمای حجاز، خون است. هوازنی‌ها دور هم جمع شدند و به سرعت، جهاز شتران را پشت سر خود قرار دادند. مردان سیاه پوش قریش، منتظر بودند تا آرایش هوازنی‌ها تکمیل شود، بعد تصمیم بگیرند. سردسته‌ی سیاه‌پوشان، شمشیر خود را بالا گرفت و این، نشانه‌ی حمله بود. اما ناگهان همه‌ی آن‌ها از اسب پیاده شدند. @Khey_me
💠 شمشیر معرق 🗡 قسمت دوم تیره‌پوشان قریشی، از بالای تپه سرازیر شدند. فرمانده‌ی آن‌ها، با اشاره‌ی دست، نیروهایش را سه قسمت کرد. درست مثل یک نیزه‌ی سه سر، به طرف هوازنی‌‌ها پیش رفتند. افرادی که با خود سردسته در مرکز بودند، با هوازنی‌ها درگیر شدند و افراد شاخه‌های چپ و راست، به سرعت از کنار هوازنی‌ها عبور کردند و خود را به پشت سر آن‌ها رساندند. جنگ بین قدرت‌مندترین قبایل حجاز آغاز شد. گرد و خاک به هوا برخاست. از میان چکاچک شمشیرها و فریادها، گاه برق آهن از تیغه‌ها می‌جهید و گاه قطرات خون به اطراف می‌پاشید. نبرد تا نزدیک غروب ادامه یافت. کم‌کم، گرد و خاک فرو نشست و صدا فریادها، به ناله‌ی زخمی‌ها و نعره‌هایی از ته گلو برای نشان دادن پیروزی تبدیل شد. سردسته‌ی قریشی‌ها، با قدم‌های محکم راه می‌رفت. روبروی او، اباغرّام توسط دو نفر به خاک کشیده می‌شد. زخمی و خونین بود. اباغرّام، با چشم‌هایی بی فروغ و خاک و خون گرفته به بالای سرش نگاه کرد. با دیدن چهره‌ی او، کمی تکان خورد. لب‌های خشکش را حرکت و داد و گفت: عمران؟ مرد سیاه‌پوش، سر تکان داد و شمشیرش را در غلاف برد و گفت: عباس... برایش آب بیاور. یکی از دو نفری که اباغرّام را گرفته بود، چشمی گفت و به سرعت از آنجا دور شد تا مشک آبی بیابد. اشک، به آرامی روی چهره‌ی خاکی اباغرّام لغزید و خطی گلی روی صورتش کشید. با آستین، اشک و گل را پاک کرد و وقتی چشم باز کرد، مشک آب را در دستان عباس دید. مشک را گرفت و با ولع زیادی نوشید. با صدایی که چاق شده بود گفت: خدایان تو را خیر بدهند عمران... عمران در جایش، پا په پا کرد و گفت: خیر خدایان برای خودت اباغرّام... تو الان باید پاسخگوی خون‌هایی باشی که در این صحرا ریخته شده. برای چه به کاروانیان حمله کردی؟ _ ما در جنگیم عمران. _ تو با ما جنگ داری. چرا به مردمی که در این بیابان دنبال یک لقمه نان سفر می‌کنند رحم نکردی؟ اباغرّام سرش را به زیر انداخت. لحظه‌ای در سکوت گذشت. همین طور که سر به زیر داشت، گفت: زبان من در برابر تو حرفی ندارد... وقتی از اسب پایین آمدید، فهمیدم نمی‌خواهی با ما که پیاده بودیم، ناجوانمردانه بجنگی. وقتی به برادرت عباس گفتی که به من آب بدهد، مرا غلام‌ خودت کردی. عمران، من در برابر تو احساس ضعف می‌کنم. اکنون جان من در اختیار توست. _ کافی است. افراد باقی مانده‌ات و زخمی‌ها را بردار و برو. عباس گفت: اما برادر... عمران با دست اشاره کرد و جلویش را گرفت. سپس ادامه داد: اباغرّام... خون کاروانیان برای ما بسیار عزیزتر از جان تو است. بهای جان تو، خون‌هایی است که می‌تواند در این جنگ بیهوده بریزد. برو، از جوانمردی ما بگو و شیوخ هوازن را مجاب کن که به این جنگ پایان دهند. اباغرّام برخاست و لنگان لنگان پیش رفت. عمران رو به برادر دیگرش کرد و گفت: زبیر... آن‌ها فقط می‌توانند آب و اسب‌ها با خود ببرند. شمشیرهایشان غنیمت ماست. زبیر سر تکان داد و خلع سلاح را از اسرای آزاد شده آغاز کرد. عمران ایستاد و لحظاتی که خورشید، ذره ذره آب می‌شد و آسمان را سرخ می‌کرد، نفسش را به باد سپرد. گاه به جنب و جوش خسته‌ی آزادشدگان نگاه می‌کرد، گاه به خورشیدی که دیگر تندی و گرمایی نداشت. اباغرّام حین رفتن، لحظه‌ای ایستاد و به پشت سر خود نگاه کرد. عمران را دید که به جهاز شتری تکیه داده و به غروب نگاه می‌کند. فریاد زد: عمران... خیلی دوست داشتم با تو پنجه در پنجه شوم. اما برادرت زبیر پوزم را به خاک مالید. تو این جنگ را تمام کردی... این آرزوی زنان و کودکان هر دو قبیله است. برای تو در پای بت جَهار، شتری می‌کشم. دعا می‌کنم خدایان به تو فرزندی بدهند... تا تو هم به آرزویت برسی‌. عمران، با شنیدن این حرف، چهره در هم کشید. چشم به سرخی مغرب دوخت و دست به ریش سیاهش گرفت تا کسی لرزش لب‌هایش را نبیند. زبیر، اسب اباغرّام هی کرد و داد کشید: بروید تا پشیمان نشدیم. به عمران نگاه کرد. می‌دانست غم بزرگی در دل برادرش جا گرفته. @Khey_me
💠 شمشیر معرق 🗡 قسمت سوم _ تا هوا تاریک نشده، اجساد کاروانیان را با احترام دفن کنید. برای هر کدام، با سنگ و چوب علامتی بگذارید تا بتوانیم به خانواده‌هایشان نشان دهیم. فرمان عمران، نیروها را به تکاپو انداخت. اما یکی از سیاه‌پوشان، گلیمی را از جهاز شتری بیرون کشیده بود و روی آن لم داده بود و خرمای خشک می‌خورد. عمران به طرف او رفت. _ به بزم آمدی عبدالعُزا؟ عبدالعزا ملچ و ملوچ کنان پاسخ داد: نه! _ چرا کمک نمی‌کنی تا زودتر اجساد دفن شوند؟ خجالت نمی‌کشی جلوی برادران بزرگت، عباس و زبیر، پا روی پا انداخته‌ای؟ عبدالعزا برخاست. عبای سیاهش را در آورد و روی زمین انداخت. پر دشداشه‌اش را گرفت و کنج کمربندش فرو برد و گفت: ما از برادر هم شانس نیاوردیم. عمران فقط به او نگاه می‌کرد. عبدالعزا، نفسش را به تندی و خشم بیرون داد و راهش را کشید و رفت تا با شمشیرش چاله‌ای بکند. همین طور که چاله را می‌کند، غرولند می‌کرد. تاریکی پس از غروب، مراسم دفن اجساد را غمبارتر کرده بود. عمران، در بیابان برای افرادش دنبال خار و خاشاک و هیزم می‌گشت. به هر بوته‌ای که می‌رسید، آن را با شمشیر می‌زد و می‌کند. آسمان به رنگ سورمه‌ای تیره و زمین، سیاهِ سیاه بود. سایه‌ی عمران و بوته‌ها، برق شمشیر و صدای شکستن ساقه‌ی خارها، زبیر را به طرف خود کشید. لحظه‌ای در تاریکی، چشم‌های عمران و زبیر با هم گره خوردند. عمران خم شده بود تا هیزم‌ها را بردارد و زبیر هم دستش را روی توده‌ی خار گذاشته بود. _ بگذار کمکت کنم عمران. _ تو بزرگ‌تری زبیر‌. خودم انجامش می‌دهم. _ پس نصفش می‌کنیم. تنها ببری، نصفش توی راه می‌ریزد. حیف نیست؟ عمران چیزی نگفت. فقط نصف هیزم‌ها را برداشت و با برآویز شمشیرش، آن‌ها را به دوش کشید. به طرف محل اتراق رفت. زبیر هم پشت سرش همین کار را تکرار کرد. قدم‌هایش را تند کرد تا به عمران برسد. به آرامی زیر گوشش نجوا کرد: از حرف اباغرّام دلخور شدی؟ _ عادت کرده‌ام. _ اگر عادت کرده بودی، این طور دق و دلی‌ات را سر ساقه‌های خار خالی نمی‌کردی. ابری از خنده توی صدای عمران نشست: توقع داری مثل بقیه‌ی مردهای عرب، دق و دلی‌ام را سر زنم خالی کنم؟ _ نه... قطعا نه... ولی می‌توانی که او را طلاق دهی، یا زن دیگری اختیار کنی. عمران از حرکت ایستاد. سایه‌های دور مرد در صفحه‌ی سورمه‌ای تیره‌ی شب، روبروی هم قرار گرفت. باد آرامی، گوشه‌ی دستارهایشان را تکان می‌داد. عمران با صدایی گرفته گفت: من فاطمه را دوست دارم... زبیر. سپس توده‌ی هیزم را به زمین کوبید و به راه افتاد. همین طور که تند تند می‌رفت گفت: همه را خودت تا اردو بیاور... برادر. ساعتی بعد، در دل شب، عمران روبروی آتشی کوچک نشسته بود. شعله‌های آتش در مردمک‌های قهوه‌ای چشمانش نقش بسته بود. به فاطمه فکر می‌کرد‌. به این که چه آرزوهایی در روز ازدواج خود داشت. به عمویش، پدر فاطمه قول داده بود که او را با پسرانی قوی، سربلند خواهد کرد. ولی امروز، از داشتن هر فرزندی عاجز است. می‌دانست که خانواده‌ی فاطمه، او را مقصر می‌دانند و خانواده‌ی خودش، فاطمه را. صدای چکمه‌های عباس، او را از خیالاتش بیرون کشید. برادرش درست روبروی او نشست. لباس‌هایش را جمع کرد تا به آتش نیفتند. _ عمران... امروز ما غالب شدیم. اما با این وضع نمی‌توان تجارت کرد‌. دیگر هیچ کاروانی امنیت نخواهد داشت. او هم سر تکان داد و گفت: امیدوارم هوازنی‌‌ها درس گرفته باشند و به این خون‌ریزی پنجاه ساله پایان دهند. _ گیریم هوازنی‌ها درس بگیرند. با بنی عامر و غطفانی‌ها، با ثقفی‌ها، بنی عدوان و بنی سعد و سلیمی‌ها چه کنیم؟ می‌توانیم به یکایک آن‌ها درس بدهیم؟ این طور باید پنجاه سال دیگر هم بجنگیم. با کینه‌ی کشته‌شدگانشان چه کنیم؟ با انتقام طوایف هم‌پیمانشان چه کنیم؟ عمران سکوت کرد. آتش روبرویشان سرد و کوچک می‌شد، اما آتش جنگ، در نظرش زبانه می‌کشید. یک بار دیگر، صدایی رشته‌ی افکارش را پاره کرد. عبدالعزا که مشکی را روی شانه انداخته بود، هر دویشان را غافل‌گیر کرد. _ من هم از جنگ خسته شدم برادران. عمران و عباس خندیدند. عبدالعزا به حرکات ناموزونش ادامه داد. _ بیایید آتش جنگ را خاموش کنیم. مشک را به دهانش گذاشت. آب از سر و ریشش می‌ریخت. یکدفعه، تمام آبی که توی دهانش بود روی آتش پاشید. آتش ضعیف شد. عمران گفت: چه کار می‌کنی عُزا؟ دیوانه شدی؟ عباس هنوز می‌خندید. _ من عزا نیستم. من عبدِ عزایم. عباس همین طور که چوبی را زیر هیزم‌ها می‌زد تا دوباره گر بگیرند، می‌خندید. عمران به مسخره بازی‌های عبدالعزا نگاه می‌کرد و لبخندی به لب داشت. @Khey_me
تأخیر؟ به خاطر تحریم‌هاست👀
💠 شمشیر معرق 🗡 قسمت چهارم خورشید از پس دشت سر می‌کشید. عمران گوشه تپه شنی نشسته و پیشانی خود را به قبضه‌ی شمشیرش که در غلافی چرمی قرار داشت تکیه داده بود. با اولین بارقه‌ی نور، چشم‌های عمران به روی فلق گشوده شدند. برخاست و به آرامی عباس و زبیر را که در کنار هم روی یک عبا خوابیده بودند بیدار کرد. با طمعنینه، چکمه‌های سیاهش را بین جاهایی که افراد خوابیده بودند می‌گذاشت. همه با صدای قدم و فرو رفتن پاهایش در شن بیدار می شدند. عبدالعزا از زیراندازهای نمدی زیر جهاز شتر برای خودش تخت‌خوابی درست کرده بود. عمران به سراغش رفت. صداش کرد. _ برادر... بلند شو... عبدالعزا... بلندشو... اما عبدالعزا فقط غلتی زد و خرناسه‌ای کشید و زیر لب چیزی گفت و به خوابش ادامه داد. عمران با حرکت دست، عباس و زبیر را فراخواند. در سکوت، فقط با انگشت اشاره به جهت‌های مختلف زیراندازها اشاره کرد. عباس و زبیر چند طرف زیراندازها را گرفتند. عمران هم کمکشان کرد. ناگهان زیراندازها را برگرداندند. عبدالعزا از روی تخت‌خواب شاهانه‌اش فرو افتاد. نعره‌ای زد و با صورت روی زمین خورد. صورت صیقلی و ته ریش مشکی‌اش توی شن‌ها فرو رفت. وقتی خودش را پیدا کرد، بلند شد و داد کشید: شما سه تا واقعا آدم گ‌های بی‌فکری... همین که چشمش به برادرانش افتاد، حرفش را خورد. ادامه داد: مغزم به دهانم آمد. این هم از بخت سیاه ماست که گیر برادرهایی چون شما افتادم. آن سه فقط خندیدند. زبیر گفت: طوری خوابیده بودی انگار در باغ‌های بهشتی فارس هستی و... روی تختی ابریشمین دراز کشیده‌ای و... خودت هم کسرایی. عباس که جدی‌تر به نظر می‌رسید گفت: اصلا حواست نیست که اطرافت مال التجاره‌ای هم هست... اگر دزدها دستار سرت را هم می‌بردند، نمی‌فهمیدی. این را گفت و از خشم، قدم رو به عقی رفت. با دست روی قبضه‌ی شمشیرش می‌کوبید. عمران، جلوتر آمد و گفت: یک مرد صحرا، اگر با صدای خزیدن مار بیدار نشود، محکوم به مرگ است. تو را حتی غرش اژدهایان هم بیدار نمی‌کند عبدالعزا. برادرش که حسابی شرمنده شده بود گفت: از رویتان خجلم برادران... روز سختی را داشتیم... به من سخت نگیرید که من مثل شما مرد اشتر و اسب و صحرا نیستم. برادرها، بدون این که چیزی در پاسخ به عبدالعزا بگویند، متفرق شدند. افراد گروه کم‌کم جمع شدند و مال‌التجاره را سوار شترها کردند و به راه افتادند. ساعتی به آرامی راهشان را ادامه دادند. باد گرم کویر به رخسار عمران و همراهانش می‌وزید. در نزدیکی‌های مکه بودند که صدایی از دور به گوش رسید. صدای آواز زنی که شعری می‌خواند. کم کم از میان تپه‌های شنی و سنگلاخ‌های سیاه حجازی، تصویر مواج عده‌ای سواره پیدا شد. صدای زن، کم‌کم شفاف‌تر می‌شد. هر کدام، با لباس‌هایی به رنگ‌های سرخ و سیاه و قهوه‌ای و سبز تیل و آبی، سوار بر اسب و شتر، علم و کتل‌هایی به همراه خود می‌کشیدند. روی هر کدام از علم‌ها و پرچم‌ها، علامتی به خصوص قرار داشت که نشانه‌ای از یک بت بود. این گروه همین طور که جلو می‌آمدند، با زنی که روی شتری سفید سوار بود، هم‌خوانی می‌کردند. زن می‌خواند: ای شیر قریشی، به نعره برآ به نیزه‌ست نامِ نیاکان ما خروشد شترها، طنینش وزان بر افرازد آواز ما آسمان به پیش ای قریشی، به خون و کمین برافراز پرچم، به باد و زمین نوای برادر، سرود نبرد قبیله‌ست جاوید، به فریادِ مرد @Khey_me
💠 شمشیر معرق 🗡 قسمت پنجم عمران، لگام اسب را کشید، نگاهی به عباس انداخت. عباس با پوزخند گفت: آل امیه اصلا در این جهان سیر نمی‌کنند. امویان با دیدن سیاه پوشان، ایستادند. عمران پیش رفت تا با فرمانده‌ی آن‌ها صحبت کند. مرد میانسالی که دستار سرخش، از همه‌ی دستارها و عمامه‌ها بزرگ‌تر بود جلو آمد. عمران با گردنی کج، زیر چشمی سپاه را برانداز کرد و گفت: مبارک است جناب حرب. گویی آهنگ عروسی کرده‌اید، نه جنگ. حرب نگاهش را تیز می‌کند. زبان در دهان می‌گرداند و با آرامش می‌گوید: مگر جز این است که میدان جنگ، گاه شادی‌ست و گاه خون؟ ما با طرب می‌رویم تا دشمن را تلخ‌کام کنیم. _ اما دشمن پیش‌تر بازگشت در حالی که طبل شما هنوز از خواب برنخاسته بود. جنگی که بود، به پایان رسید. و دخترتان جمیله هنوز ناشتا نشده بود. ما رفتیم، زدیم، جنگیدیم... و بازگشتیم. شما هنوز راه نیفتاده‌اید. جمیله روی شتر سفیدش تکانی خورد و با خنده گفت: بازگشتید؟ با کاسه‌های خالی؟ یا دل‌هایی پر از ترس؟ عمران نگاه‌اش را از او دزدید و خطاب به حرب پرسید: از دختربچه‌ای که آواز می‌خواند، سپاه ساخته‌اید؟ به نوای او جنگ می‌طلبید؟ نه فریاد مرد... نه تدبیر پیر! با تنها نغمه‌ای خوش در باد؟!... این است آداب جنگِ آل امیه؟ حرب با نگاه تیز و ظریفش به جمیله و عمران نگاه کرد. لب‌هایش را با نوک زبان خیس کرد و گفت: _ ببین عمران... نغمه‌ی ما، نشانه‌ی اطمینان ماست. ما با بیم نمی‌رویم. ما با غرور، برای شرافت و انتقام می‌رویم. شرفتمان... _ شرافت، در خونی نیست که بیهوده بر زمین می‌ریزد. اگر با کمک اباغرّام، شیوخ هوازن به گفت‌وگو رضایت دهند، چرا به خون‌خواهی برویم؟ آن‌چه ما می‌خواهیم، پایداری است، نه تکرار خون و مرگ. _ شرافت را نمی‌توان با مدارا خرید. با بخشیدن دشمن، تنها ضعف خویش را به رخ کشیده‌اید. گمان می‌کنید آنان دل‌سپرده‌ی مهر شما خواهند شد؟ نه. آنان باز خواهند گشت، و این‌بار در دل شب. عمران با نگاهی محزون گفت: اگر بازگردند، باز با خِرد پاسخ‌شان را خواهیم داد؛ نه با آواز و کینه‌توزی. رو به جمیله می‌کند و می‌گوید: کاش پشت آواز تو، درایتی هم بود... حرب فریاد کشید: بعضی‌ها خیال می‌کنند چون اطعام می‌دهند، عقل هم می‌فروشند. جنگ هم درایت می خواهد و هم غرور. _ غرور؟ این کینه‌توزی فقط باعث خونریزی بیشتر و بریدن نسل‌ها است. جمیله صدایش را بلند می‌کند: زمانه‌ی بدی است که، کسانی از نسل سخن می‌رانند که خود نسلی ندارند. نیشخندی محو روی چهره‌ی اموی‌ها نقش گرفت. سکوت، لحظه‌ای سنگین، مثل صخره‌ای میان همه فاصله انداخت. زبیر دست بر قبضه‌ی شمشیر برد، اما عباس جلویش را گرفت. عمران سرش را پایین انداخت. بی‌ آن‌ که پاسخی دهد، لگام اسب را چرخاند. عمران آهسته به برادرانش گفت: بی فایده است. ما راه خودمان را می‌رویم. بر خاک که باشی، نیازی به فریاد نیست. باد خود فریادت می‌کشد. دو قافله از هم جدا شدند. جمیله دوباره آواز خواندن را شروع کرد. عبدالعزا چشم از جمیله بر نمی‌داشت. به پهلوی عباس زد و گفت: ولی صدای قشنگی دارد... مگر نه عباس؟ _ تو هم در این بلوا بازار، دنبال ماهی خودت می‌گردی... _ عباس... صدای دختر حرب گوش‌هایم را سحر کرده. بلندتر بگو... نشنیدم چه گفتی. عباس دهانش را نزدیک گوش عبدالعزا آورد و شمرده و بلند گفت: نیشت را ببند بزغاله. آبرویمان را بردی. عبدالعزا چشم‌هایش را بست، سرش را تکان داد و با همان لبخند غلیظی که به لب داشت گفت: آه از کش و قوس صدایش... آه... جمیله... @Khey_me
💠 شمشیر معرق 🗡 قسمت ششم بادی گرم و تنبل، خاک و بوی عرق را در هوا می‌پراکند. یاران عمران، آرام و بی‌کلام، از گردنه پایین می‌آمدند. پیشاپیش، عمران، سوار بر اسب، قامت‌افراشته اما در خود خمیده بود. در چهره‌اش نه رنگ پیروزی بود و نه شکست. فقط سکوت، فقط جای آن زخم تازیانه‌ی زبان جمیله که هنوز می‌گداخت. دروازه‌ی مکه هنوز، در خواب ظهرگاهی بود. دو کودک نیمه‌برهنه، با شکم‌های خشکیده از گرسنگی، با چشمانی خمار از کنارشان می‌گذرند. عباس آهسته چیزی در گوش زبیر می‌گوید و زبیر، زیر لب چیزی شبیه نفرین، و نگاهش میخکوب می‌شود بر لجن و خونابه‌ای که از قصابی یک شتر مانده و در جو کوچه می‌خزد. بازار هنوز جان نگرفته. چند مرد بر حصیر خوابیده‌اند، با پیراهن‌های چسبیده به تن از عرق و خاک. بوی خمیر ترش و شیر فاسد، و آرد نم‌کشیده، در هوا پیچیده. پیرزنی، در سایه‌ی ستونی شکسته، برای بتی کوچک دعا می‌خواند و خرمای خشک می‌مکد. و آن‌سوتر، سایه‌ی عظیم کعبه. برآمده، ساکن، خاموش. لباس زرد و سفید بر تن. نه چون بت‌های اطرافش، که پوشیده از پارچه‌هایی رنگارنگ انباشته روی، بی‌جان و کدر. کعبه به چشم عمران، چون کوهی استوار بود. زیر لب با خود گفت: چیزی در آن هست، نه از این جهان. به احترام، از اسب پیاده می‌شود. خاکی بر پیشانی‌اش می‌نشیند. نگاهی به کعبه می‌اندازد و زیر لب می‌گوید: تو شاهدی، نه من از جنگ شاد شدم، نه از صلح، سیر. اما بسا که راه از خون نگذرد، اگر چشم، چشم باشد، و دل، دل. عباس نگاهی به اطراف می‌اندازد. کودکی برهنه، طناب شتری را می‌کشد و ناسزایی می‌گوید. مردی، مشتی درهم در آستین دارد و برای خرید زن، چانه می‌زند. بازار مکه بیدار می‌شود، با تمام بی‌شرمی‌اش. اما عمران، هنوز به کعبه نگاه می‌کند. لب‌هایش بسته، اما نگاهش پر از حرف. زبیر از چاه زمزم آب می‌کشد و برای اسب.ها و افراد می‌آورد. مشغول نوشیدن و شستن دست و صورتشان می‌شوند. عمران به یارانش می‌گوید: بروید و خوب بخورید و خوب بخوابید. چاق شوید. اما آماده باشید. می‌ترسم حرب، با حمله به هوازنی‌ها، قبایل متحد آن‌ها را به میدان بکشاند. در موقع لزوم باید از مکه دفاع کنیم. از این جا، گوش به فرمان پدر داریم. یارانش پراکنده می‌شوند. عباس و زبیر در کنار او ایستاده بودند. عمران پرسید: عبدالعزا کجاست؟ عباس گفت: من آخرین بار بعد از برخورد یا حرب دیدمش. زبیر چانه‌اش را خاراند و گفت: اصلا هواسم به او نبود. عمران گفت: حتما جا مانده. بس که سر به هواست. خودش بر می‌گردد. عباس با صدایی نگران همه را به فکر فرو برد: اما اگر گم شده باشد چه؟ @Khey_me
❓چرا ادامه‌ی شمشیر معرق رو نمی‌گذاریم؟ 🔹به سبب استقبال گرمتون!🙂😌 ❓برنامه‌مون چیه؟ 🔹ادامه‌ی شمشیر معرق رو ارسال خواهیم کرد... ❓غافلگیری داریم؟ 🔶بله! 🔸به مناسبت یک اتفاق جالب در تشکیلات خیمه @Khey_me