eitaa logo
خیمه 🇮🇷
456 دنبال‌کننده
173 عکس
46 ویدیو
18 فایل
🚩 خیمه یعنی در سپاه زینبیم! #قصه_هم_عهدی_اهل_تبیین 🗨️ شبکه‌های اجتماعی: https://takl.ink/Khey_me 👤 خادمِ خیمه(جهت ارتباط و تبادل): @KhademeKheyme 🌐 Khey.me
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🩸گریز ششم مرا بیرون کشید! گرد غبار کربلا بود و بوی خون‌زده‌ی خاک. سال‌ها بر دیوار اتاق قاسم آویخته بودم، و تا امروز میدان رزم ندیدم. تا امروزی که انگشتانش به قبضه‌ام رسید. در مدینه، زیر نور مهتاب، قاسم مرا از غلاف بیرون می‌کشید و خطوط نقره‌ای‌ام را با نوک انگشت دنبال می‌کرد. مادرش می‌گفت: «هنوز زود است، پسرم.» اما چشمانش همان شعله‌ی پدر را داشت که در جمل و صفین. من در آن شب‌ها، تنها سنگینی یک خاطره بودم؛ نه از جنگ، که از دستانی که روزی مرا برای پسری کوچک به امانت گذاشت. پسری که امروز مردی شده بود. شب عاشورا، در خیمه‌ای که بوی مشک‌های خالی می‌داد، قاسم مرا روی زانوهایش گذاشت. با پارچه‌ای ابریشمی، گرد و غبار روزهای سفر را از تنم زدود. صیقل برداشت و تیغه‌ام را تیز کرد. صدای حزن‌انگیز قرآن و مناجات از خیمه‌ها می‌آمد، اما او آرام بود. انگشتش را روی لبه‌ی تیزم کشید و زمزمه کرد: «پدر، فردا روزی است که با تو ملاقات خواهم کرد.» ظهر عاشورا، خورشید و نیزه‌ها هر دو زخم می‌زدند. قاسم مرا به کمر بست و به سوی حسین رفت. زانو زد و گفت: «عموجان، اجازه بده به میدان بروم.» حسین صورتش را برگرداند و مثل هر بار دیگر در آن روز فرمود: «تو در دستان من یک امانت هستی، قاسم.» اما قاسم دستش را روی سینه‌ی حسین گذاشت و گفت: «عمو، مگر برایتان نگفتم که شهادت برای من از عسل شیرین‌تر است؟ عباس و همه‌ی جوانان بنی‌هاشم پیش از این، در خون خفته‌اند. بایستم و اسارت خاندانمان را نگاه کنم؟ چگونه در فردای قیامت به پدرم بگویم که بر امام من تاختند در حالی که هنوز در من توانی برای جنگیدن بود؟» اشک در چشمان حسین حلقه زد؛ او می‌دانست که دیگر از بنی‌هاشم، جز این نوجوان کسی نمانده است. دستی بر موهای قاسم کشید و گفت: «برو، که جدت محمد (ص) تشنه‌ی دیدار توست.» قاسم سوار بر اسب شد و مرا از نیام بیرون کشید. در میان میدان، نیزه‌ها به سویمان می‌آمدند. من در مشت فشرده‌اش، نه مرگ، که زندگی را می‌دیدم؛ زندگی در چشمان حسین، در لبخندی که قاسم پیش از تاختن به او هدیه کرد. جنگ تن به تن، به زودی به نبردی ناجوان‌مردانه تبدیل شد ولی، قاسم ماهرانه می‌رزمید و با هر چرخش و برگشت، فوجی از دشمنان را بر زمین می‌ریخت. عمر سعد اما خود به میدان آمد تا لشکریانش را از هراس خاطره‌ی جمل نجات دهد. اما نزدیک نشد. از دور نیزه‌ای پرتاب کرد. نیزه از پشت رسید و پیکر کوچک قاسم را بر زمین انداخت. دستش همچنان مرا نگه داشت، تا نفس آخر. سپس اسبان دشمن بر ما تاختند. من از میان انگشتان سردش لغزیدم و در شن‌های زرد فرو رفتم. خاک روی تنم انباشته شد، خروارها خاک، آن قدر خاک که دیگر صدای شیون و طبل نیامد. هنوز، زیر این همه سنگینی، منتظر دستانی هستم که که مرا از خاک برگیرند. انتظار، تنها چیزی است که برای یک شمشیرِ به‌یادگارمانده باقی می‌ماند؛ انتظاری که شاید تا روزی که زمین، پیکر قاسم را به من بازگرداند، به درازا کشد. امین مجیدی @khey_me
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🩸گریز هفتم مرا از چوب ساخته‌اند، اما ذره ذره‌ی تنم امروز به گریه افتاده‌اند. من گهواره‌ای هستم که روزی، کوچک‌ترین شهید کربلا را در آغوش می‌کشیدم. آن روز، خورشید از شرمساری، خودش را پشت ابرهای تیره پنهان کرده بود. تشنگی، چون ماری سیه، گرداگرد خیمه‌ها می‌پیچید. من علی را در آغوش داشتم؛ پاره‌ی تن حسین. شیرخواره‌ای که لب‌های خشکیده‌اش، چون غنچه‌ای پژمرده بر چهره‌ی معصومش نشسته بود. ناگاه دست‌های پدر آمد. دست‌هایی که بوی بهشت می‌دادند. اصغرم! بیا تا برایت آب بیابم. و من آن لحظه را دیدم؛ لحظه‌ای که علی‌اصغر از آغوش من به دستان پدر پر کشید. چه زیبا بود این پرواز خاکی به افلاک. آخرین باری که گونه نرمش گونه زبر پدر را لمس کرد. آخرین باری که من او را دیدم. سکوت. سکوتی که از آن بیابان نبود، از آن عرش بود. من در خیمه ماندم و انتظار کشیدم. انتظاری که هر لحظه‌اش هزار سال بود. گوش سپردم به صدای پای بازگشت، صدای شیهه اسبان، گریه‌ی زنان، اما صدای علی‌اصغر نیامد. ناگاه صدای پدر برخاست: خدایا! خودت شاهد باش که دیگر حجتی برایم نماند. و من فهمیدم. فهمیدم که علی‌اصغر دیگر هرگز به آغوشم بازنخواهد گشت. دست‌های پدر، این بار تنها جسم بی‌جان او را آوردند. اما من دیدم که چگونه روح آن طفل معصوم، از میان دستان پدر به آسمان پر کشید. علی‌اصغر شهید شد، شهیدی که حتی فرصت نوشیدن آب را نیافت. و این آغاز حسرت ابدی من بود. حسرت آغوشی که جاودانه خالی ماند. غروب یازدهم که شد، شراره‌های آتش خیمه‌ها را دیدم. دود، چشم‌های چوبی‌ام را سوزاند. صدای پای غارتگران نزدیک می‌شد. من تنها گهواره‌ای بودم در میان شعله‌ها. دستی بی‌رحم مرا از میان خاکستر بیرون کشید. این را می‌توان فروخت. گفتند و مرا چون غنیمتی جنگی با خود بردند. از کوفه تا شام، من بر پشت شتری زخمی، مسیر اسارت را طی کردم. هر گام شتر، تلنگری بود بر خاطره‌ی آن صبح خونین. بازار شام. دست‌های زیادی مرا لمس کردند، سنجیدند، قیمت گذاشتند. هیچ‌کس نمی‌دانست این گهواره، روزی بستر شهیدی بوده که نزد خدای عرش روزی می‌خورد. مرا به خانه تاجری بردند. زنی، نوزادی در آغوش داشت و مرا برای او آماده کردند. ببین! چه گهواره‌ی خوش‌تراشی! گفتند و نوزاد را در آغوشم نهادند. اما چه فایده؟ این طفل، علی‌اصغر نبود. بوی شیر و آسایش میداد، نه تشنگی و شهادت. گرمای تنش، گرمای زندگی‌ای بود که قرار بود ادامه یابد؛ نه گرمای عروجی که تا عرش ادامه داشت. هر بار که این نوزاد در آغوشم می‌گریست، من نیز با تمام وجود می‌گریستم. گریه‌ای که فقط درختان کهنسال می‌فهمند. سال‌ها گذشت. نوزادان بسیاری در آغوشم آرام گرفتند و بزرگ شدند. اما هیچ‌کدام، آن خلأ را پر نکردند. هیچ‌کدام جای آن طفل شش‌ماهه را نگرفتند. من هنوز در انتظارم. انتظار علی‌اصغری که رفته بود آب بنوشد و هرگز بازنگشت. و اکنون، من پیرترین گهواره‌ی جهانم. چوب‌هایم ترک خورده‌اند، اما قلب چوبی‌ام هنوز می‌تپد. هر غروب، باد که از سمت کربلا می‌وزد، بوی سیب بهشتی می‌آید. بویی که فقط من می‌فهمم. بوی علی‌اصغر. کاش کسی می‌دانست که من تنها یک گهواره نیستم. من تابوت متحرکی هستم که شهد شیرخواره‌ی حسین را بر دوش می‌کشم. من گواهی هستم خاموش، بر مظلومیتی که تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد. و هنوز، هر سحرگاهان، وقتی سکوت بر جهان حاکم است، صدای بال‌های جبرئیل را می‌شنوم که برای عرض تسلیت به محضر حسین می‌آید. و من، گهواره‌ای خالی، همچنان چشم به راهم. چشم به راه قیامتی که در آن، علی‌اصغر را باز در آغوش کشم و این حسرت ابدی، پایان یابد. مهدی معینی @khey_me
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙️ «در سوگ سیاوش‌ها - ۱۱» روایت غسالخانه شهدا قسمت یازدهم : «علی اکبر پای پدافند» راوی: شیخ عبدالحمید 👇🏻ما را در آنترو TV دنبال کنید 👇🏻 @AntroTv