🩸گریز چهارم
شاهرخ عرق پیشانی اش را که غبار خاکریزهای اهواز هم بر آن نشسته بود با دستمال یادگاری مادر پاک کرد. نمیدانست پلک هایش از گرما آب انداخته یا شبنم دلتنگی ست که بر گلبرگ پلک هایش جاخوش کرده است. خاطره چهارراه کولا برایش تداعی شد: تابستان بود. پیرمردهای نی قیلیانی با موهایی سپید پشت گاری میوه های رنگارنگ ایستاده بودند و میگفتند: حراجه حراج. که ناگهان پاسبان شهرداری عربده کشید و میدان بهم ریخت و خنده ها خشکید. میوه ها برزمین غلت خوردند و به جوی ریختند. برای شاهرخ خیلی مهم نبود. ناگهان صدایی برق از چشمانش برد. یکی از پاسبان ها سر پیرمرد زخمی داد زد و گفت مادر... !. چند دقیقه بعد شاهرخ در زندان بود با لباسی خونی و «مادر» که برایش سند آورده بود آزادش کند. بنام مادر حساس بود. بخودش که آمد کل خاکریز را قدم زده بود و کنار سنگر آخر دندان بهم میفشرد و مشتش باز نمیشد. نفس عمیقی کشید و به آسمان خیره شد.
سردار به ستاره های آسمان خیره بود. در اندیشه ملاقاتش پشت خیام قدم میزد. وقتی درتقابل سپاهش با کاروان حسین احترام کرده بود و نام مادر او را نیاورده بود. سردار با نیزاری از نیزه دارها رو به حسین بر زبان رانده بود: «من علیه تو هستم حسین» اما در دل او را و خاندانش را میستایید. به خود که آمد کنار خیمه آخر لشکر عمربن سعد بود. اطرافش را پایید. صحرا و لشکرش در تاریکی فرورفته بودند اما دلش سمت آن خیمه گاهی که ماه به آنها چشم دوخته بود پر میزد. ماه داشت به خیمه گاه حسین نگاه میکرد صدای طبل همه را از خواب بیدار کرد.
صدای سوت قطار آنها را از خواب بیدار کرد. شاهرخ و مادرش در تاریکی شب به سمت گنبد طلایی حرکت کردند. زانوهایش موزاییک های صحن اسمال طلا را بوسید. خورشید را دید و شانه هایش تکان خورد. با لهجه لاتی غلیظی که قدمتش سالها شرارت بین کوچه و کاباره های پایین تهران بود زمزمه کرد:میخاهم توبه کنم. مادر لبخند زد. شاهرخ به سمت ضریح رفت. موج زائران را ارام کنار میزد و به سمت ضریح خیره بود.
موج سپاه را ارام کنار میزد و به سمت خیام خیره بود. همانجا که دیشب ماه مادرانه نشانش میداد. یکی از لشکریان پرسید کجا میروی حر؟ گفت بدنبال آب. اما نه. او بدنبال نور میرفت. چکمه هارا بر گردن نهاد و زانوهایش رمل بیابان کربلا را بوسید: میخواهم توبه کنم. لحظاتی بعد حر سر به دامان حسین بود با لباسی خونی و مادری که برایش سند آزادی آورد بود. حسین که پیشانی حر را با دستمال یادگاری مادر میبست فرمود: أَنْتَ الْحُرُّ كَمَا سَمَّتْكَ أُمُّكَ، وَأَنْتَ الْحُرُّ فِي الدُّنْيَا و الْآخِرَةِ حر چشم هایش را بست و به این فکر کرد که بهشت اینجاست.
شاهرخ چشم هایش را بست و به این فکر کرد که بهشت اینجاست. گلوله سربی سینه اش را میسوزاند و خون داخل ریه هایش راه نفسش را بسته بود. بعث ها بالای سرش یزله شادمانی میرفتند و تیرهوایی میزدند. چند دقیقه بعد رادیوهای ایران و عراق شهادت شاهرخ ضرغام را مخابره میکردند.
کمیل زاهدی
@khey_me
🩸گریز پنجم
شب عاشورا اصحاب گرداگرد امام حلقه زدهبودند. به فرمان او مشعلها را خاموش کردند تا کسی رفتن دنیاییها را نبیند. در آن شب اصحاب برای اینکه نشان دهند همچنان همپای امام هستند جملاتی میگفتند و مینشستند. عبدالله اما بین آنها نبود. صدایشان را به روشنی میشنید که چه جملات عاشقانهای به عمویش میگویند. او هم میخواست به مثل برادر عزیزش در آن جمع باشد و با جملاتی که میگوید اعلام کند که او هم میتواند خود را فدای امام کند. اما کوچکی سن و قد مانع میشد.
با خود میگفت فرق من و قاسم چیست؟ ما هر دو از یک پدریم. درست است من پدر را ندیدم ولی خون او در من است. من نمیتوانم عمویم را مظلوم و تنها ببینم. فردا حتماً از او دفاع خواهم کرد. آری، من هم مثل برادرم قاسم در سپاه او هستم.
روز عاشورا اصحاب یکییکی پر کشیدند. عبدالله از خیمهگاه رزم قدرتمند و مظلومانه اصحاب عمویش را تماشا میکرد. نوبت به بنیهاشم رسید. رفتن همه و تنها شدن امام را میدید. با رفتن قاسم قرار دلش رفت. میخواست از امام اذن میدان بگیرد.
ظهر عاشورا امام برای وداع به خیمهگاه رفت. قیامتی در قیامت بر پا شد. عبدالله سمت عمو رفت تا اذن میدان بگیرد اما عمو نگذاشت حرفی بزند. او را بغل کرد و دست او را در دست عمه گذاشت. به عمه میگفت او خون حسن در رگانش هست. مراقب او باش. نگذار به سمت من بیاید. با این جملات قلب عبدالله به تنگ آمد.
عصر عاشورا دشمن دور امام حلقه زد. او تنها و تنها بود. از هر طرف زخمی به او وارد میشد. عمه برای اینکه از برادر با خبر شود روی تلی از خاک رفت. دست عبدالله را به فرمان امام محکم میفشرد تا مبادا از او جدا شود. دقایقی نگذشت که عمه با زمین افتادن امام دستان خود را بیاختیار به سرش زد و در همان لحظه میدید که عبدالله، مانند کبوتری که از قفس رها شده است و به آشیانه پرواز میکند خود را روی سینه عمو انداخت.
رضا دهدارزاده
@khey_me
🩸گریز ششم
مرا بیرون کشید! گرد غبار کربلا بود و بوی خونزدهی خاک. سالها بر دیوار اتاق قاسم آویخته بودم، و تا امروز میدان رزم ندیدم. تا امروزی که انگشتانش به قبضهام رسید.
در مدینه، زیر نور مهتاب، قاسم مرا از غلاف بیرون میکشید و خطوط نقرهایام را با نوک انگشت دنبال میکرد. مادرش میگفت: «هنوز زود است، پسرم.» اما چشمانش همان شعلهی پدر را داشت که در جمل و صفین. من در آن شبها، تنها سنگینی یک خاطره بودم؛ نه از جنگ، که از دستانی که روزی مرا برای پسری کوچک به امانت گذاشت. پسری که امروز مردی شده بود.
شب عاشورا، در خیمهای که بوی مشکهای خالی میداد، قاسم مرا روی زانوهایش گذاشت. با پارچهای ابریشمی، گرد و غبار روزهای سفر را از تنم زدود. صیقل برداشت و تیغهام را تیز کرد. صدای حزنانگیز قرآن و مناجات از خیمهها میآمد، اما او آرام بود. انگشتش را روی لبهی تیزم کشید و زمزمه کرد: «پدر، فردا روزی است که با تو ملاقات خواهم کرد.»
ظهر عاشورا، خورشید و نیزهها هر دو زخم میزدند. قاسم مرا به کمر بست و به سوی حسین رفت. زانو زد و گفت: «عموجان، اجازه بده به میدان بروم.»
حسین صورتش را برگرداند و مثل هر بار دیگر در آن روز فرمود: «تو در دستان من یک امانت هستی، قاسم.» اما قاسم دستش را روی سینهی حسین گذاشت و گفت: «عمو، مگر برایتان نگفتم که شهادت برای من از عسل شیرینتر است؟ عباس و همهی جوانان بنیهاشم پیش از این، در خون خفتهاند. بایستم و اسارت خاندانمان را نگاه کنم؟ چگونه در فردای قیامت به پدرم بگویم که بر امام من تاختند در حالی که هنوز در من توانی برای جنگیدن بود؟»
اشک در چشمان حسین حلقه زد؛ او میدانست که دیگر از بنیهاشم، جز این نوجوان کسی نمانده است. دستی بر موهای قاسم کشید و گفت: «برو، که جدت محمد (ص) تشنهی دیدار توست.»
قاسم سوار بر اسب شد و مرا از نیام بیرون کشید. در میان میدان، نیزهها به سویمان میآمدند. من در مشت فشردهاش، نه مرگ، که زندگی را میدیدم؛ زندگی در چشمان حسین، در لبخندی که قاسم پیش از تاختن به او هدیه کرد.
جنگ تن به تن، به زودی به نبردی ناجوانمردانه تبدیل شد ولی، قاسم ماهرانه میرزمید و با هر چرخش و برگشت، فوجی از دشمنان را بر زمین میریخت. عمر سعد اما خود به میدان آمد تا لشکریانش را از هراس خاطرهی جمل نجات دهد. اما نزدیک نشد. از دور نیزهای پرتاب کرد. نیزه از پشت رسید و پیکر کوچک قاسم را بر زمین انداخت. دستش همچنان مرا نگه داشت، تا نفس آخر.
سپس اسبان دشمن بر ما تاختند. من از میان انگشتان سردش لغزیدم و در شنهای زرد فرو رفتم. خاک روی تنم انباشته شد، خروارها خاک، آن قدر خاک که دیگر صدای شیون و طبل نیامد.
هنوز، زیر این همه سنگینی، منتظر دستانی هستم که که مرا از خاک برگیرند. انتظار، تنها چیزی است که برای یک شمشیرِ بهیادگارمانده باقی میماند؛ انتظاری که شاید تا روزی که زمین، پیکر قاسم را به من بازگرداند، به درازا کشد.
امین مجیدی
@khey_me
🩸گریز هفتم
مرا از چوب ساختهاند، اما ذره ذرهی تنم امروز به گریه افتادهاند. من گهوارهای هستم که روزی، کوچکترین شهید کربلا را در آغوش میکشیدم.
آن روز، خورشید از شرمساری، خودش را پشت ابرهای تیره پنهان کرده بود. تشنگی، چون ماری سیه، گرداگرد خیمهها میپیچید.
من علی را در آغوش داشتم؛ پارهی تن حسین.
شیرخوارهای که لبهای خشکیدهاش، چون غنچهای پژمرده بر چهرهی معصومش نشسته بود.
ناگاه دستهای پدر آمد. دستهایی که بوی بهشت میدادند.
اصغرم! بیا تا برایت آب بیابم.
و من آن لحظه را دیدم؛ لحظهای که علیاصغر از آغوش من به دستان پدر پر کشید. چه زیبا بود این پرواز خاکی به افلاک. آخرین باری که گونه نرمش گونه زبر پدر را لمس کرد. آخرین باری که من او را دیدم.
سکوت. سکوتی که از آن بیابان نبود، از آن عرش بود. من در خیمه ماندم و انتظار کشیدم. انتظاری که هر لحظهاش هزار سال بود. گوش سپردم به صدای پای بازگشت، صدای شیهه اسبان، گریهی زنان، اما صدای علیاصغر نیامد.
ناگاه صدای پدر برخاست: خدایا! خودت شاهد باش که دیگر حجتی برایم نماند.
و من فهمیدم. فهمیدم که علیاصغر دیگر هرگز به آغوشم بازنخواهد گشت. دستهای پدر، این بار تنها جسم بیجان او را آوردند. اما من دیدم که چگونه روح آن طفل معصوم، از میان دستان پدر به آسمان پر کشید. علیاصغر شهید شد، شهیدی که حتی فرصت نوشیدن آب را نیافت.
و این آغاز حسرت ابدی من بود. حسرت آغوشی که جاودانه خالی ماند.
غروب یازدهم که شد، شرارههای آتش خیمهها را دیدم.
دود، چشمهای چوبیام را سوزاند. صدای پای غارتگران نزدیک میشد. من تنها گهوارهای بودم در میان شعلهها.
دستی بیرحم مرا از میان خاکستر بیرون کشید. این را میتوان فروخت. گفتند و مرا چون غنیمتی جنگی با خود بردند.
از کوفه تا شام، من بر پشت شتری زخمی، مسیر اسارت را طی کردم. هر گام شتر، تلنگری بود بر خاطرهی آن صبح خونین. بازار شام. دستهای زیادی مرا لمس کردند، سنجیدند، قیمت گذاشتند. هیچکس نمیدانست این گهواره، روزی بستر شهیدی بوده که نزد خدای عرش روزی میخورد.
مرا به خانه تاجری بردند. زنی، نوزادی در آغوش داشت و مرا برای او آماده کردند.
ببین! چه گهوارهی خوشتراشی!
گفتند و نوزاد را در آغوشم نهادند. اما چه فایده؟ این طفل، علیاصغر نبود. بوی شیر و آسایش میداد، نه تشنگی و شهادت.
گرمای تنش، گرمای زندگیای بود که قرار بود ادامه یابد؛ نه گرمای عروجی که تا عرش ادامه داشت.
هر بار که این نوزاد در آغوشم میگریست، من نیز با تمام وجود میگریستم. گریهای که فقط درختان کهنسال میفهمند.
سالها گذشت. نوزادان بسیاری در آغوشم آرام گرفتند و بزرگ شدند. اما هیچکدام، آن خلأ را پر نکردند. هیچکدام جای آن طفل ششماهه را نگرفتند. من هنوز در انتظارم. انتظار علیاصغری که رفته بود آب بنوشد و هرگز بازنگشت.
و اکنون، من پیرترین گهوارهی جهانم. چوبهایم ترک خوردهاند، اما قلب چوبیام هنوز میتپد. هر غروب، باد که از سمت کربلا میوزد، بوی سیب بهشتی میآید. بویی که فقط من میفهمم. بوی علیاصغر.
کاش کسی میدانست که من تنها یک گهواره نیستم. من تابوت متحرکی هستم که شهد شیرخوارهی حسین را بر دوش میکشم.
من گواهی هستم خاموش، بر مظلومیتی که تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد. و هنوز، هر سحرگاهان، وقتی سکوت بر جهان حاکم است، صدای بالهای جبرئیل را میشنوم که برای عرض تسلیت به محضر حسین میآید. و من، گهوارهای خالی، همچنان چشم به راهم. چشم به راه قیامتی که در آن، علیاصغر را باز در آغوش کشم و این حسرت ابدی، پایان یابد.
مهدی معینی
@khey_me
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎙️ «در سوگ سیاوشها - ۱۱»
روایت غسالخانه شهدا
قسمت یازدهم : «علی اکبر پای پدافند»
راوی: شیخ عبدالحمید
#روایت_غسالخانه_شهدا
#در_سوگ_سیاوش_ها
#ویدئو_کست
👇🏻ما را در آنترو TV دنبال کنید 👇🏻
@AntroTv