🩸گریز دوم
سکوت پیش از فاجعه، از هر فریادی هولناکتر است. ما، ریگهای این دشت سوخته، هزاران سال است که سکوت را میشناسیم. سکوتی که نه از آرامش بلکه از عطشی ازلی میآید.
باد، تنها همصحبت ما، همیشه نوای داغی و هجران سر داده است. اما آن روز، سکوت طور دیگری بود. گویی تمام هستی، نفس در سینه حبس کرده بود تا طنین گامهای او را بشنود.
اولین بار که باد، خبر آمدنشان را آورد، لرزهای عجیب در تمام وجودمان پیچید. ما آینههایی داغدیده بودیم که قرنها بود تصویری جز افق گمگشته در غبار ندیده بودیم. اما اینان، تصویری از مهتاب را با خود میکشیدند. کاروان، آرام آرام از راه رسید.
گویی رودی از نور بر بستر شنهای روان، در جریان بود.
مردان، زنان، کودکان... همه غرق در هالهای از وقار و آرامش،و او در میانشان، خورشیدی غروب کرده و مهتابی طلوع کرده بود.
نگاهش.
ای دریغ از آن نگاه.
از فراز مرکب، کربلا را در آغوش کشید. نه با چشمانی که سرزمینی ناشناخته را وارسی میکند، بلکه با دلی که قرنها بعد را میبیند.
زمین، که سینهاش از سنگ و آتش بود، زیر پای او ناگهان به نرمی حریر شد. ما، همان ریگهای خشن و دیرآشنا، بیاختیار به هم فشرده شدیم، گویی میخواستیم زیر قدمهایش سجدهای ابدی کنیم.
سکوتمان شکست اما صدایی از ما برنخاست، این فغان دل ما بود که بیصدا، در رگهای زمین جریان یافته بود.
هنوز خستگی سفر از تنشان بیرون نرفته بود که آن صدای ملکوتی، تیغ بشارت را بر گلوی امیدمان کشید.
رو به یاران کرد و کلامش چون صاعقه بر جان ما فرود آمد. فرمود: «اینجا محل ریختن خون ماست، اینجا مدفن پیکرهای ماست. جدم رسول خدا به من چنین خبر داد.
هر واژهاش، تیری آتشین بود که بر پیکر این خاک فرو میرفت. اینجا، حسین گفت اینجا و ما، تمام وسعت هیچستان، ناگهان مرکز عالم شدیم.
از شرم، سر به زیر انداختیم. ما، که پناهگاه مار و عقرب بودیم، حال قرار بود آغوشگشای پارههای تن خورشید باشیم. ما، قبرستان گمشدهترین آرزوهای زمین، میبایست مدفن مهربانترین قلب هستی میشدیم.
آن شب، شب آشنایی ما با غمی بود که نامش را نمیدانستیم.
ماه، با نگاهی زخمی به زمین خیره شده بود و باد زمزمهای غریب و لالایی خونینی برای خیمههایی که بیتاب معشوق برپا شده بودند، سر میداد.
ما از آن سوی غیب، صدای بال فرشتگانی را میشنیدیم که هلهلهکنان به تماشای این بزم عشق آمده بودند و همزمان، نعرهی مستانه شیاطینی که انتظار این ضیافت خون را میکشیدند.
میان این دو، او آرام بود، چون دریایی بیساحل در اوج طوفان در انتظار شمشیری که در تشنهی بوسهای بر گلویش بود.
سرانجام، آن ساعت موعود رسید. روزی که خورشید، شرمنده از طلوع، با چهرهای مکدر از پس ابرها بیرون آمد. ما شنیدیم... خدایا! ما دیدیم... ضجهی کودکان را، نالهی زنان را، و آن عزم پولادین شیرمردانی را که یکیک به میدان میرفتند و برمیگشتند اما نه بر پاهای خود، که بر بالهای سرخ شهادت.
پیکرها میآمدند و ما را، این بستر نحس تشنه را از خون خود سیراب میکردند. هر قطره خون، گوهری تابان بود که بر سینهی سیاه ما مینشست. ما حس میکردیم ذرهذرهی وجودمان در حال دگرگونی است.
و بعد، نوبت به قلب عالم رسید. وقتی قامت افراشتهاش در آسمان، چون سروی شکسته خم شد، وقتی عطش، آخرین رمق را از تن نازنینش ربود، جهان برای همیشه تاریک شد.
لحظهای که خون خدا از حلقوم آسمان جاری شد و بر خاک تشنه فرود آمد، ما ذوب شدیم و به معراجی از درد و قداست رفتیم.
خونش، داغ و مقدس، چون شرابی ازلی، نه بر خاک، که بر روح خاک ریخته شد. نوشتیم و مست شدیم، مست از بوی سیب و گلابِ بهشتی، مست از غمی که هرگز آرام نشد.
از آن روز، ما دیگر ریگ نیستیم. ما تربت شدیم.
تربت، یعنی خاکی که به سوگ نشسته است. یعنی گلی که با اشک فرشتگان خمیر شده و با خون حسین رنگین گشته. ما بوی غم میدهیم، بوی عشق بیپایان، بوی دلشکستگیای که درمان میبخشد.
هر زائری که پیشانی بر ما میساید، اشکش را به ما میسپارد و ما، امانتدار اشکهاییم.
زمزمهی یا حسینشان، هنوز همان نالهی بیصدای ماست که آن روز، در هوای داغ نینوا گم شد. ما فسیلهای فریادیم، سنگوارههای یک اندوه جاویدان.
ای باد! تو که هنوز بر این دشت اشکآلود میوزی، برو و فریاد بزن که ما دیدیم. ما، همین سنگهای بیروح و خاموش، لحظهای را دیدیم که پدری، جوانانش را چون گل پرپر کرد و آنگاه خود، تنهاترین شهید عالم شد.
ما دیدیم که چگونه یک بیابان فراموششده، به برکت قطرهای از خون آن حضرت، قبلهگاه دلهای شکسته شد.
ما تا ابد، بوی سیب و مزهی میدهیم.
تا ابد، حرارت آن خون گرم را در سینهی سردمان حفظ خواهیم کرد. ما زندهایم به غم حسین... و این غم، تنها چیزی است که از ما باقی مانده است. غمی که شفاست، غمی که دریایی است بیکران در دل سنگی کوچک.
مهدی معینی
@khey_me
🩸گریز سوم
پدر! بوی غذای مادر را در این سحر ببین. دعای سحر را ببین. این سبزی و خرماهای تزئین شده در بشقاب را؛ آن عروسکی که موهایش را خودم بافتهام. پدر! آشفتهام و کمی خسته. چشمانم به سنگینی دستان توست. اما با همان منطق که تو با آن دستانت موهای مرا نواش میکنی، من نیز چشمانم را باز نگه میدارم.
درست است که هنوز تکلیف نشدهام. درست است که همچنان معصوم و پاکم. درست است که همه کودکان را دوست میدارند. اما پدر! لحظهای بیشتر دیدن تو لحظات دیگرم را گرمتر و پر فروغ تر میکند. و اینکه تو همیشه دوست میداری تا با نوازش من از خواب بیدار شوی و گاهی بیشتر خودت را به خواب میزنی تا بیشتر با چشم و گوش و بینیات بازی کنم و گاهی مرا به آغوش میگیری. همه اینها دلیل بیدار شدنم برای سحر است.
پدر بیدار شو! غذای مادر هر چه باشد خوردن دارد. با چشمان نیمه بازت تزئین این خرما و سبزی را ببین! زیبا نیست؟
پدر اذان گفت! استکان نصفه چایت را زمین بگذار. بیا برویم تا باهم وضو بگیریم. مثل همیشه من سجادهات را پهن میکنم. پدر یادت میآید که میگفتی از بچگی این عادت را داشتم؟ میگفتی هر وقت صدای اذان را میشنیدم سجاده را پهن میکردم. حتی وقتی که تو در خانه نبودی منتظر میماندم تا بیایی! اما پدر صادقانه میگویم، اگر روزی نباشم، چه کسی برایت سجاده پهن میکند؟
پدر زیبای من، با چشمانی خندان به موتور هندل میزنی، شیحه موتور زیباست. با کیف کودکانهام روی باک مینشینم. تو صورت مرا میپوشانی و شروع به حرکت میکنی.
- پدر! من سرما نمیخورم! من سرما را دوست دارم.
اما گوش نمیدهی و دست چپت را روی صورتم میگیری. دست تو سرد میشود و صورت من گرم.
همکلاسیهایم را ببین پدر. همگی باهم قول دادهایم که دیوارهای مدرسه را ننویسیم. خانم ناظم دعوا میکند.
من را از موتور پیاده میکنی، با دو پای کودکانهام به سمت در میدوم.
- سارا! فراموش کردی؟
- دوستت دارم بابایی!
میدوم به سمت مدرسه! به کلاس ها میرویم. کلاس اولی ها به کلاس خودشان و دومی ها ... .
بابا! قبول کن که خیلی سخت است همه کلماتی که مثل "خواستن" هستند را یاد بگیرم. خوار، خواستگاری، خواب، خواهر، خواندن، استخوان!
چرا در و دیوار صدای خ میدهد پدر؟ پدر چرا همه ترسیدهاند. پدر این دیوار چرا بر روی ما افتاده؟ اصلا این چه صدایی بود؟
مگر ما پاک و معصوم نبودیم؟ مگر ما کودکان دوست داشتنی نبودیم؟ پدر! یادت میآید شب های محرم؟ یادت میآید شب سوم؟ یادت میآید که وقت غروب، آن دختر سه ساله در پی برادرش بود تا اذان بگوید؟ یادت میآید که سجاده پهن کرده بود؟ کنار سجاده نشسته بود تا پدر بیاید برای نماز.
- چرا همه گریان شدهاند؟ الان پدرم میآید حال همه تان خوب میشود.
پدر! او منتظر پدرش بود. اما چکمهای بر روی آن سجاده دید!
با خود میگفت: سجاده انداختم! بیا نماز بخون وقت اذانه بابا! بابا چرا داداش اذان نگفت؟
پدر! سخت است که از من برای تو فقط عروسکم به یادگار بماند. اما پدر، دختر امام حسین(ع) خیلی مظلوم تر از ما بود. خیلی بیشتر از ما سختی کشید. پدر! او منتظر نماز پدر بود. اما غروب آفتاب آن روز گرم، غروب قلب آن دخترک بود.
مهدی سونتویی
@khey_me
🩸گریز چهارم
شاهرخ عرق پیشانی اش را که غبار خاکریزهای اهواز هم بر آن نشسته بود با دستمال یادگاری مادر پاک کرد. نمیدانست پلک هایش از گرما آب انداخته یا شبنم دلتنگی ست که بر گلبرگ پلک هایش جاخوش کرده است. خاطره چهارراه کولا برایش تداعی شد: تابستان بود. پیرمردهای نی قیلیانی با موهایی سپید پشت گاری میوه های رنگارنگ ایستاده بودند و میگفتند: حراجه حراج. که ناگهان پاسبان شهرداری عربده کشید و میدان بهم ریخت و خنده ها خشکید. میوه ها برزمین غلت خوردند و به جوی ریختند. برای شاهرخ خیلی مهم نبود. ناگهان صدایی برق از چشمانش برد. یکی از پاسبان ها سر پیرمرد زخمی داد زد و گفت مادر... !. چند دقیقه بعد شاهرخ در زندان بود با لباسی خونی و «مادر» که برایش سند آورده بود آزادش کند. بنام مادر حساس بود. بخودش که آمد کل خاکریز را قدم زده بود و کنار سنگر آخر دندان بهم میفشرد و مشتش باز نمیشد. نفس عمیقی کشید و به آسمان خیره شد.
سردار به ستاره های آسمان خیره بود. در اندیشه ملاقاتش پشت خیام قدم میزد. وقتی درتقابل سپاهش با کاروان حسین احترام کرده بود و نام مادر او را نیاورده بود. سردار با نیزاری از نیزه دارها رو به حسین بر زبان رانده بود: «من علیه تو هستم حسین» اما در دل او را و خاندانش را میستایید. به خود که آمد کنار خیمه آخر لشکر عمربن سعد بود. اطرافش را پایید. صحرا و لشکرش در تاریکی فرورفته بودند اما دلش سمت آن خیمه گاهی که ماه به آنها چشم دوخته بود پر میزد. ماه داشت به خیمه گاه حسین نگاه میکرد صدای طبل همه را از خواب بیدار کرد.
صدای سوت قطار آنها را از خواب بیدار کرد. شاهرخ و مادرش در تاریکی شب به سمت گنبد طلایی حرکت کردند. زانوهایش موزاییک های صحن اسمال طلا را بوسید. خورشید را دید و شانه هایش تکان خورد. با لهجه لاتی غلیظی که قدمتش سالها شرارت بین کوچه و کاباره های پایین تهران بود زمزمه کرد:میخاهم توبه کنم. مادر لبخند زد. شاهرخ به سمت ضریح رفت. موج زائران را ارام کنار میزد و به سمت ضریح خیره بود.
موج سپاه را ارام کنار میزد و به سمت خیام خیره بود. همانجا که دیشب ماه مادرانه نشانش میداد. یکی از لشکریان پرسید کجا میروی حر؟ گفت بدنبال آب. اما نه. او بدنبال نور میرفت. چکمه هارا بر گردن نهاد و زانوهایش رمل بیابان کربلا را بوسید: میخواهم توبه کنم. لحظاتی بعد حر سر به دامان حسین بود با لباسی خونی و مادری که برایش سند آزادی آورد بود. حسین که پیشانی حر را با دستمال یادگاری مادر میبست فرمود: أَنْتَ الْحُرُّ كَمَا سَمَّتْكَ أُمُّكَ، وَأَنْتَ الْحُرُّ فِي الدُّنْيَا و الْآخِرَةِ حر چشم هایش را بست و به این فکر کرد که بهشت اینجاست.
شاهرخ چشم هایش را بست و به این فکر کرد که بهشت اینجاست. گلوله سربی سینه اش را میسوزاند و خون داخل ریه هایش راه نفسش را بسته بود. بعث ها بالای سرش یزله شادمانی میرفتند و تیرهوایی میزدند. چند دقیقه بعد رادیوهای ایران و عراق شهادت شاهرخ ضرغام را مخابره میکردند.
کمیل زاهدی
@khey_me
🩸گریز پنجم
شب عاشورا اصحاب گرداگرد امام حلقه زدهبودند. به فرمان او مشعلها را خاموش کردند تا کسی رفتن دنیاییها را نبیند. در آن شب اصحاب برای اینکه نشان دهند همچنان همپای امام هستند جملاتی میگفتند و مینشستند. عبدالله اما بین آنها نبود. صدایشان را به روشنی میشنید که چه جملات عاشقانهای به عمویش میگویند. او هم میخواست به مثل برادر عزیزش در آن جمع باشد و با جملاتی که میگوید اعلام کند که او هم میتواند خود را فدای امام کند. اما کوچکی سن و قد مانع میشد.
با خود میگفت فرق من و قاسم چیست؟ ما هر دو از یک پدریم. درست است من پدر را ندیدم ولی خون او در من است. من نمیتوانم عمویم را مظلوم و تنها ببینم. فردا حتماً از او دفاع خواهم کرد. آری، من هم مثل برادرم قاسم در سپاه او هستم.
روز عاشورا اصحاب یکییکی پر کشیدند. عبدالله از خیمهگاه رزم قدرتمند و مظلومانه اصحاب عمویش را تماشا میکرد. نوبت به بنیهاشم رسید. رفتن همه و تنها شدن امام را میدید. با رفتن قاسم قرار دلش رفت. میخواست از امام اذن میدان بگیرد.
ظهر عاشورا امام برای وداع به خیمهگاه رفت. قیامتی در قیامت بر پا شد. عبدالله سمت عمو رفت تا اذن میدان بگیرد اما عمو نگذاشت حرفی بزند. او را بغل کرد و دست او را در دست عمه گذاشت. به عمه میگفت او خون حسن در رگانش هست. مراقب او باش. نگذار به سمت من بیاید. با این جملات قلب عبدالله به تنگ آمد.
عصر عاشورا دشمن دور امام حلقه زد. او تنها و تنها بود. از هر طرف زخمی به او وارد میشد. عمه برای اینکه از برادر با خبر شود روی تلی از خاک رفت. دست عبدالله را به فرمان امام محکم میفشرد تا مبادا از او جدا شود. دقایقی نگذشت که عمه با زمین افتادن امام دستان خود را بیاختیار به سرش زد و در همان لحظه میدید که عبدالله، مانند کبوتری که از قفس رها شده است و به آشیانه پرواز میکند خود را روی سینه عمو انداخت.
رضا دهدارزاده
@khey_me
🩸گریز ششم
مرا بیرون کشید! گرد غبار کربلا بود و بوی خونزدهی خاک. سالها بر دیوار اتاق قاسم آویخته بودم، و تا امروز میدان رزم ندیدم. تا امروزی که انگشتانش به قبضهام رسید.
در مدینه، زیر نور مهتاب، قاسم مرا از غلاف بیرون میکشید و خطوط نقرهایام را با نوک انگشت دنبال میکرد. مادرش میگفت: «هنوز زود است، پسرم.» اما چشمانش همان شعلهی پدر را داشت که در جمل و صفین. من در آن شبها، تنها سنگینی یک خاطره بودم؛ نه از جنگ، که از دستانی که روزی مرا برای پسری کوچک به امانت گذاشت. پسری که امروز مردی شده بود.
شب عاشورا، در خیمهای که بوی مشکهای خالی میداد، قاسم مرا روی زانوهایش گذاشت. با پارچهای ابریشمی، گرد و غبار روزهای سفر را از تنم زدود. صیقل برداشت و تیغهام را تیز کرد. صدای حزنانگیز قرآن و مناجات از خیمهها میآمد، اما او آرام بود. انگشتش را روی لبهی تیزم کشید و زمزمه کرد: «پدر، فردا روزی است که با تو ملاقات خواهم کرد.»
ظهر عاشورا، خورشید و نیزهها هر دو زخم میزدند. قاسم مرا به کمر بست و به سوی حسین رفت. زانو زد و گفت: «عموجان، اجازه بده به میدان بروم.»
حسین صورتش را برگرداند و مثل هر بار دیگر در آن روز فرمود: «تو در دستان من یک امانت هستی، قاسم.» اما قاسم دستش را روی سینهی حسین گذاشت و گفت: «عمو، مگر برایتان نگفتم که شهادت برای من از عسل شیرینتر است؟ عباس و همهی جوانان بنیهاشم پیش از این، در خون خفتهاند. بایستم و اسارت خاندانمان را نگاه کنم؟ چگونه در فردای قیامت به پدرم بگویم که بر امام من تاختند در حالی که هنوز در من توانی برای جنگیدن بود؟»
اشک در چشمان حسین حلقه زد؛ او میدانست که دیگر از بنیهاشم، جز این نوجوان کسی نمانده است. دستی بر موهای قاسم کشید و گفت: «برو، که جدت محمد (ص) تشنهی دیدار توست.»
قاسم سوار بر اسب شد و مرا از نیام بیرون کشید. در میان میدان، نیزهها به سویمان میآمدند. من در مشت فشردهاش، نه مرگ، که زندگی را میدیدم؛ زندگی در چشمان حسین، در لبخندی که قاسم پیش از تاختن به او هدیه کرد.
جنگ تن به تن، به زودی به نبردی ناجوانمردانه تبدیل شد ولی، قاسم ماهرانه میرزمید و با هر چرخش و برگشت، فوجی از دشمنان را بر زمین میریخت. عمر سعد اما خود به میدان آمد تا لشکریانش را از هراس خاطرهی جمل نجات دهد. اما نزدیک نشد. از دور نیزهای پرتاب کرد. نیزه از پشت رسید و پیکر کوچک قاسم را بر زمین انداخت. دستش همچنان مرا نگه داشت، تا نفس آخر.
سپس اسبان دشمن بر ما تاختند. من از میان انگشتان سردش لغزیدم و در شنهای زرد فرو رفتم. خاک روی تنم انباشته شد، خروارها خاک، آن قدر خاک که دیگر صدای شیون و طبل نیامد.
هنوز، زیر این همه سنگینی، منتظر دستانی هستم که که مرا از خاک برگیرند. انتظار، تنها چیزی است که برای یک شمشیرِ بهیادگارمانده باقی میماند؛ انتظاری که شاید تا روزی که زمین، پیکر قاسم را به من بازگرداند، به درازا کشد.
امین مجیدی
@khey_me
🩸گریز هفتم
مرا از چوب ساختهاند، اما ذره ذرهی تنم امروز به گریه افتادهاند. من گهوارهای هستم که روزی، کوچکترین شهید کربلا را در آغوش میکشیدم.
آن روز، خورشید از شرمساری، خودش را پشت ابرهای تیره پنهان کرده بود. تشنگی، چون ماری سیه، گرداگرد خیمهها میپیچید.
من علی را در آغوش داشتم؛ پارهی تن حسین.
شیرخوارهای که لبهای خشکیدهاش، چون غنچهای پژمرده بر چهرهی معصومش نشسته بود.
ناگاه دستهای پدر آمد. دستهایی که بوی بهشت میدادند.
اصغرم! بیا تا برایت آب بیابم.
و من آن لحظه را دیدم؛ لحظهای که علیاصغر از آغوش من به دستان پدر پر کشید. چه زیبا بود این پرواز خاکی به افلاک. آخرین باری که گونه نرمش گونه زبر پدر را لمس کرد. آخرین باری که من او را دیدم.
سکوت. سکوتی که از آن بیابان نبود، از آن عرش بود. من در خیمه ماندم و انتظار کشیدم. انتظاری که هر لحظهاش هزار سال بود. گوش سپردم به صدای پای بازگشت، صدای شیهه اسبان، گریهی زنان، اما صدای علیاصغر نیامد.
ناگاه صدای پدر برخاست: خدایا! خودت شاهد باش که دیگر حجتی برایم نماند.
و من فهمیدم. فهمیدم که علیاصغر دیگر هرگز به آغوشم بازنخواهد گشت. دستهای پدر، این بار تنها جسم بیجان او را آوردند. اما من دیدم که چگونه روح آن طفل معصوم، از میان دستان پدر به آسمان پر کشید. علیاصغر شهید شد، شهیدی که حتی فرصت نوشیدن آب را نیافت.
و این آغاز حسرت ابدی من بود. حسرت آغوشی که جاودانه خالی ماند.
غروب یازدهم که شد، شرارههای آتش خیمهها را دیدم.
دود، چشمهای چوبیام را سوزاند. صدای پای غارتگران نزدیک میشد. من تنها گهوارهای بودم در میان شعلهها.
دستی بیرحم مرا از میان خاکستر بیرون کشید. این را میتوان فروخت. گفتند و مرا چون غنیمتی جنگی با خود بردند.
از کوفه تا شام، من بر پشت شتری زخمی، مسیر اسارت را طی کردم. هر گام شتر، تلنگری بود بر خاطرهی آن صبح خونین. بازار شام. دستهای زیادی مرا لمس کردند، سنجیدند، قیمت گذاشتند. هیچکس نمیدانست این گهواره، روزی بستر شهیدی بوده که نزد خدای عرش روزی میخورد.
مرا به خانه تاجری بردند. زنی، نوزادی در آغوش داشت و مرا برای او آماده کردند.
ببین! چه گهوارهی خوشتراشی!
گفتند و نوزاد را در آغوشم نهادند. اما چه فایده؟ این طفل، علیاصغر نبود. بوی شیر و آسایش میداد، نه تشنگی و شهادت.
گرمای تنش، گرمای زندگیای بود که قرار بود ادامه یابد؛ نه گرمای عروجی که تا عرش ادامه داشت.
هر بار که این نوزاد در آغوشم میگریست، من نیز با تمام وجود میگریستم. گریهای که فقط درختان کهنسال میفهمند.
سالها گذشت. نوزادان بسیاری در آغوشم آرام گرفتند و بزرگ شدند. اما هیچکدام، آن خلأ را پر نکردند. هیچکدام جای آن طفل ششماهه را نگرفتند. من هنوز در انتظارم. انتظار علیاصغری که رفته بود آب بنوشد و هرگز بازنگشت.
و اکنون، من پیرترین گهوارهی جهانم. چوبهایم ترک خوردهاند، اما قلب چوبیام هنوز میتپد. هر غروب، باد که از سمت کربلا میوزد، بوی سیب بهشتی میآید. بویی که فقط من میفهمم. بوی علیاصغر.
کاش کسی میدانست که من تنها یک گهواره نیستم. من تابوت متحرکی هستم که شهد شیرخوارهی حسین را بر دوش میکشم.
من گواهی هستم خاموش، بر مظلومیتی که تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد. و هنوز، هر سحرگاهان، وقتی سکوت بر جهان حاکم است، صدای بالهای جبرئیل را میشنوم که برای عرض تسلیت به محضر حسین میآید. و من، گهوارهای خالی، همچنان چشم به راهم. چشم به راه قیامتی که در آن، علیاصغر را باز در آغوش کشم و این حسرت ابدی، پایان یابد.
مهدی معینی
@khey_me