eitaa logo
خیمه‌گاه ولایت
38.6هزار دنبال‌کننده
17.2هزار عکس
6.6هزار ویدیو
243 فایل
#کانال_رسمی_خیمه‌گاه_ولایت خیمه‌گاه ولایت وابسته به هیچ نهاد و حزبی نیست. ما از انقلاب و درد مستضعفین و پابرهنگان و مظلومان جهان میگوییم، نه از سیاست بازی‌های سیاسیون معلوم الحال. اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر جهت ارتباط با ما👇 @irani_seyed
مشاهده در ایتا
دانلود
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_بیست_و_هفتم عاصف گفت: _الآن دفتر پیمان بودم که نامه شما
بعد از تماس با حاج هادی مدیر کل بخش ضدجاسوسی که من معاونش بودم، با مسئول دفترم بهزاد تماس گرفتم. جواب که داد گفتم: +بهزاد جان سلام.. _سلام آقا عاکف. +آقاجون، میخوام همین الان خیلی فوری یه ارتباط بگیری با معاون ریاست سازمان انرژی اتمی. حواست باشه نمیخوام به معاون امنیت زنگ بزنی. این بار به معاون ریاست سازمان زنگ بزن. مستقیم زنگ میزنی دفترش و بهش میگی از دفتر معاونت بخش ضدجاسوسی (.....) تماس میگیری. وقتی زنگ زدی تاکید کن امروز تا قبل از پایان ساعت اداری، باید حتما خودش و برسونه به واحد ما، چون باهاش کار واجب داریم. _چشم آقا. +ضمنا، با درب اصلی اداره هماهنگ کن، بهشون خبر بده که مهمان داریم. بچه های درب اصلی رو درجریان بزار که قرار هست چه کسی وَ از چه جایی بیاد. اینم تاکید کن و به تیم حفاظت درب اصلی بگو اجازه بدن با ماشین و تیم حفاظتش بیاد داخل اداره و عیبی نداره. بگو راهنماییش کنن بیاد داخل حیاط اصلی. باز مثل دفعه قبل مهمانمون و داخل حیاط اول پیاده نکنن که کلی راه و بدون ماشین بخواد بیاد سمت ما. _چشم. نتیجه تماس و میگم خدمتتون. +منتظرم. تماس که قطع شد، عاصف گفت: _عاکف من دارم به یقین میرسم خبرایی هست. +عاصف جان کمی صبوری کن. نباید عجله کنیم. درسته این پازل های در کنار هم خطرناک هست، اما فعلا اطلاعات ما همش بر اساس یک سری اسنادی هست که نمیتونیم به دلیل ارتباط اونها با دکتر عزتی، بگیم این آدم مشکل دار هست! نباید روی حساب یه سری اخبار و اسناد و تحلیل های اطلاعاتی و فرضیه های موجود تصمیم بگیریم. این و همیشه یادت باشه نمیشه تحلیل اطلاعاتیمون و روی پایه ی حقیقت سوار کنیم. چنددقیقه ای با عاصف صحبت کردیم که تلفن دفتر زنگ خورد... شماره رو دیدم، از اتاق بهزاد بود. جواب دادم: +بله. _آقا عاکف هماهنگ شده که تا ساعت 11 صبحِ امروز میان اینجا. با درب ورودی اداره هم هماهنگ کردم. به معاون سازمان اتمی هم گفتیم از درب اصلی بیان داخل اداره و پس از رد شدن از گیت میتونن بیان سمت ساختمون اصلی. +باشه ممنونم.. پس حواست به ساعت باشه. یاعلی. تماس که قطع شد، با عاصف روی دوتا پرونده دیگه ای هم که به دستمون رسیده بود تبادل نظر کردیم تا ساعت یازده. ساعت 11 صبح/ ملاقات با معاونت ریاست سازمان انرژی اتمی کشور/ دفتر معاونت بخش ضد نفوذ «ضدجاسوسی» وَ ضد تروریسمِ (...) بعد از اینکه از درب اصلی اداره تماس گرفتن با بهزاد خبر دادند مهمانتون رسیده، بهزاد هم خبرش و به من داد، با عاصف رفتیم پایین استقبال معاون ریاست سازمان انرژی اتمی. خلاصه مهمان بود و یکی از مسئولین کشور، از طرفی منم عادت نداشتم و ندارم که برم سمت مسئولین و... ! اما چون شخصا خواستم بیاد اداره ی ما وَ اونم اومد، بنابراین ادب حکم میکرد برم ورودی ساختمون اداره به استقبالش. با عاصف تا درب ورودی لابی ساختمون اداره رفتیم. معاون سازمان اتمی با ماشین حفاظتش تا درب ورودی ساختمون اومدن. وقتی پیاده شدن رفتم جلو به استقبال از معاون سازمان مذکور. عاصف به تیم حفاظت معاون سازمان انرژی اتمی کشور گفت نمیتونن بیان بالا و باید در حیاط اداره بمونن. بعد از سلام و خوش آمد گویی به مهمانمون، رفتیم دفتر برای آغاز جلسه. نشستیم و کمی از حال و احوال هم پرسیدیم و از شرایط کاری وَ وضعیت کشور تااااا بحث برجام و بدعهدی های آمریکا گفتیم. کمی صحبت کردیم عاصف هم رسید.. عاصف و معرفی کردم به آقای معاون. خلاصه و ماحَصَلِ 2 ساعت و نیم گفتگویِ اون روز من و عاصف با معاون ریاست سازمان انرژی اتمی کشور رو براتون مینویسم... گفتم: + خب جناب دکتر ببخشید که خواستیم شما تشریف بیارید اینجا. _نه خواهش میکنم جناب عاکف سلیمانی. وظیفه ما مسئولین پاسخگویی به شما نهادهای امنیتی و اطلاعاتی هست. +سپاسگزارم از این متانت شما. _ من درخدمت شما و همکارتون هستم. بفرمایید. +راستش جناب دکتر، اخیرا به بخش ضدجاسوسی تشکیلاتمون خبری رسید که یک سر اون وصل میشه به یکی از متخصصین صنعت هسته ای کشور، به همین دلیل خواستیم شما تشریف بیارید اینجا تا در فضایی دوستانه تر، کمی صحبت کنیم. حقیقت امر اینه که یک موضوعی برای یکی از کارمندان شما پیش اومده و خبرش به واحد ما رسیده که هر چی جلوتر میریم، بر اساس تحلیل هایی که داریم وَ اسناد و شواهدی که داره برامون ارسال میشه ما رو حساس تر میکنه به خودش. البته بنده و همکارم آقای عاصف که مُعَرِف حضورتون هستند یک جلسه ای رو در بیرون از اداره، درخدمت معاون حفاظت و امنیت و سرپرست وقت حراست سازمان شما بودیم. البته بماند چه حرفایی بینمون رد و بدل شد که اگر لازم بود بخشی از اون دیدارو خدمتتون عرض خواهم کرد. _من درخدمتم. آماده ام بشنوم.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
به عاصف گفتم: +مجبورم میکنی اینارو بهت نشون بدم تا بهت بفهمونم اون جوری هم که فکر میکنی نیست، ولی قبلش بهت میخوام یه چیزی رو بگم؛ عاصف جان، من، رفیقتم؛ من و تو رفیق گرمابه و گلستان هم دیگه هستیم و حدود چنددهه هست که هم و میشناسیم. من صلاحت و میخوام، بفهم؛ میخوام کمکت کنم. عاصف نگاه مظلومانه ای بهم کرد. وقتی همین الان یاد اون لحظه می افتم، دقیقا تصورش میکنم و دلم براش میسوزه! چون رفیقم بود. همکارم بود... توی بد موقعیتی قرار گرفته بود! باید کمکش میکردم. بهش گفتم: +بگذار کمکت کنم پسرجان. آهی کشید گفت: _چی بگم والله. به قول خودتون «مجنون نشدی وگرنه میفهمیدی...»! +آقای مجنون، این لیلی که بهش دل دادی، قلوه گرفتی، وَ داری براش میسوزی، بهت گفته اسمش رستا هست. درسته؟ _بله. +شناسنامه بهت نشون داد؟ _بله. همه چیزش درسته. به فکر فرو رفتم... گفتم: +اما اسنادی که ما داریم این و نشون نمیده. سرچ ما میگه این خانوم اسمش پروانه و فامیلیش دزفولی هست. عاصف تعجب کرد. انگار یکی با پتک زده باشه توی سرش. توی شوک بود... میدونست من بدون سند حرفی نمیزنم. گفت: _یعنی چی؟ گفتم: +البته ما فقط همین موارد و میدونیم. چیز بیشتری نتونستیم ازش در بیاریم. خانوم پروانه درفولی خیلی مشکوکه. تا حالا میدونستی ایشون که مدعی فقر هستند، دوبار به لبنان سفر کردند؟ _نه بخدا. من فقط یک بار به یکی از بچه های حفا گفتم همچین گزینه ای هست که هنوز جدی نیست برای ازدواج... اونا هم گفتند هر وقت تصمیمت جدی شد بهمون بگو آمارش و در بیاریم. منم یه مدت نبودم و چندماهی رو در ماموریت بودم. هر از گاهی باهم تلفنی صحبت میکردیم. +خب پسر خوب، وقتی انقدر جلو میرید یعنی قضیه جدیه. عاصف خیلی حالش گرفته شده بود... گفت: _میشه حرف آخر اول بهم بزنی؟ مکث کردم.. به زمین خیره شدم... نمیدونستم چی بهش بگم... تاملی کردم گفتم: +ما نمیدونیم این زن کیه. ازش مدرک خاصی نداریم. به نظرم تو فعلا ارتباطت و باهاش ادامه بده. منم به بچه های حفا میگم به شنود ادامه بدن. تو فقط حواست باشه دختره چیزی نفهمه. عاصف سرش و انداخت پایین. چیزی نگفت... چند دقیقه ای به مبل تکیه داد و با یه چفیه ای که روی مبل بود جلوی چشماش و بست. آروم که شد، میخواست بدون خداحافظی بره... بهش گفتم: +عاصف. برگشت نگام کرد... بلند شدم رفتم سمتش گفتم: +بزار کمکت کنم. یک دهه فعالیت امنیتی خودت و پرونده های کاری که پر از عملیات های موفق برات ثبت شده رو زیر سوال نبر. بزار کمکت کنم... بزار کمکت کنم تا از این مرحله هم به لطف خدا و مدد اهلبیت با سربلندی و پیروزی خارج بشی. وقتی پای عشق میاد وسط عقل دیگه کار نمیکنه، اما از تو بعید هست که یه هویی همه چیز و وا بدی. سیدعاصف عبدالزهراء، فقط یک بیت شعر معروفی رو که خیلیا بلدید خوند... عاشقی دردسری بود نمیدانستیم/حاصلش خون جگری بود نمیدانستیم. دیگه چیزی نگفت و میخواست بره که دستش و کشیدم و بغلش کردم صورتش و بوسیدم. بعدش براش اثر انگشت زدم در باز شد و از دفترم رفت بیرون. برگشتم توی اتاق و سجاده م و پهن کردم شروع کردم به نماز و مناجات خوندن. کمی از صحیفه سجادیه و کمی هم از مناجات علامه حسن زاده آملی رو بعد از نماز شب خوندم و برای امام زمان و مردم، بخصوص رفیق چندین ساله ام سیدعاصف عبدالزهراء دعا کردم... همونجا روی موکت، کنار سجاده نمازم دراز کشیدم و به سقف دفتر خیره شدم؛ با خودم حرف میزدم و توی ذهنم همه ی معادلات و پازل های موجود و کنار هم می‌چیدم. وسط اون همه فکر، یه هویی ذهنم رفت سمت اون دختری که توی زاهدان چگ و لگد شد. همونی که از شمال تا تهران و از تهران تا زاهدان روی مخم بود. عین برق گرفته ها از کنار سجاده‌م پریدم. توی دلم یه یاحسین گفتم و از درون به خودم نهیب زدم! نکنه برای خودم تور پهن شد و خبر نداشتم. من حق اندک اشتباهی رو ندارم؛ حتی به اندازه سر سوزنی! بلند شدم رفتم روی مبل دفتر نشستم. فقط فکر کردم. به خودم نهیب زدم که نکنه تویی که داری برای عاصف رجز میخونی، توی تور اطلاعاتی سرویس های اطلاعاتی بیگانه قرار گرفتی عاکف؟!؟ اما باز به خودم گفتم که نه! اون روز وقتی توی زاهدان اون اتفاق پیش اومد، عاصف همه مشخصاتش و برام فرستاد و مثبت و سفید ارزیابی شد! اما بازم به خودم میگفتم ربطی نداره! ممکنه هر اتفاقی افتاده باشه، یا در انتظارت باشه! نقشه ای به سرم زد. به خودم گفتم: «آقا عاکف سلیمانی، از این لحظه به بعد خواب بر تو حرام شده. چون بچه ها به من گفتن اونی که توی زاهدان بهش مشکوک شدم، سفر به روسیه داشته! همین بیشتر من و مضطرب میکرد و احتمال اینکه تون زن، باشه خیلی زیاده. عاکف خان، حواست باشه.»