خیمهگاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_دویست_و_سیزده حیدر گفت: «حله آقا عاکف. فقط زودتر راننده
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم
#قسمت_دویست_و_چهارده
وقتی به رییس خبر دادم که آمبولانس میخوایم، 10 دقیقه بعد یه آمبولانس اومد درب خونه ای که داخلش بودیم. فورا زنگ زدم به مهرداد گفتم:
«با 3200 بیاید این زنه و مَرده با اون راننده ای که دستگیر شده هر 3تاشون و ببرید به همونجایی که باید ببرید.»
از حیدر و تیمش تشکر کردم. مهرداد و 3200 هم اومدن دستگیر شده ها رو چشم بند و دستبند زدن بردن به جایی نامعلوم برای دیگران و معلوم برای رییس و من و 3200 و مهرداد.
خودم همراه نسترن با آمبولانس رفتم. وقتی رسیدیم بیمارستان فوری منتقل شد به داخل یکی از اتاق ها. لحظه به لحظه توی دلم به آقاجانم حضرت مهدی توسل میکردم که نسترن زنده بمونه. کنار تخت نسترن بودم که دیدم دو نفر پزشک و چندتا پرستار اومدند بالای سر نسترن حاضر شدند.
اقدامات لازم پزشکی برای نسترن صورت گرفت. یه چیزی رو هم بگم، شانسی که ما آورديم وَ نسترن آورد این بود که از پودر سیانور استفاده نکرده بود. چون اگر پودر و میخورد یک ثانیه هم زنده نمیموند. نسترن تازه سیانور و گذاشته بود دهنش داشت میجَوید که من سر رسیدم و فورا مشت زدم به دهنش تا قرص و بندازه، بعدشم انگشت کردم داخل حلقش تا اگر چیزی به داخل معدش رفته بالا بیاره و شانس زنده موندنش بیشتر بشه.
علی ایحال، بعد از حدود یکساعت تلاش تیم پزشکی و پرستارها، با لطف خدا تونستیم نسترن و قاچاقی زنده نگه داریم.
زنگ زدم به مهرداد گفتم بیاد بیمارستان. بعد از نیم ساعت وقتی رسید بهش گفتم:
«بمون اینجا چشم از نسترن بر ندار. تحت هیچ عنوانی کسی حق نداره داخل اتاق بیاد مگر سه نفر.»
اون سه نفر دکتر قبادی بود برای کنترل وضعیت نسترن و دوتا پرستار دیگه که باید به نسترن دارو تزریق میکردند. حتی انقدر امنیت کار و بردیم بالا گفتیم به اندازه سه روز داروهای مورد استفاده رو بیارن داخل اتاق نسترن بزارن و برن تا برای استفاده دارو، هر دقیقه اون دوتا پرستار نرن از اتاق داروها، چیزی نیارن چون به هیچکسی اطمینان نداشتم. مهرداد و گذاشتم بیمارستان و رفتم اداره. فورا رفتم حسینیه اداره نمازم و خوندم بعدش رفتم دفتر رئیس تشکیلات. هماهنگ شد و وارد اتاقش شدم. به محض ورود از پشت میزش بلند شد عمامش و گذاشت سرش اومد پشت میزجلسات نشست. منم نشستم روبروش. با نگرانی و آشفتگی پرسید:
_تعریف کن.
+متاسفانه حال نسترن اصلا خوب نیست.
_پیشنهادت چیه؟
+نظرم اینه که نسترن و منتقل کنیم به همون خونه ای که دیشب من و شما صحبتش و کردیم. یه پزشک و یه پرستار خانوم از بیمارستان بگیریم و ببریم داخل اون خونه. تا وقتی خوب نشد اون پزشک و پرستار حق ندارن از خونه خارج بشن یا با کسی ارتباط داشته باشن. باید کاملا فضا رو بسته نگه داریم.
_خب، این راه حل خوبیه اما زنده موندن نسترن دست خداست. درسته؟
+بله!
_به نظرت یه پزشک و یه پرستار هر چقدر هم قوی باشن میتونن کسی که سیانور خورده رو زنده نگه دارند؟
+ان شاءالله میتونن.
_من به زنده موندن نسترن دیگه امیدی ندارم.
نمیدونم رییسمون هم این مطالب و میخونه بعدا یا نه! اما الان صادقانه میگم! توی دلم یه استغفار کردم و گفتم حاجی چقدر خری توووو! من نیروی تو هستم، عوض اینکه ته دلم و قرص کنی داری ته دلم و خالی میکنی و میگی نسترن زنده نمیمونه!؟ همینطور که توی خودم بودم گفت:
_حواست کجاست؟
نگاش کردم گفتم:
+حاج آقا من یه پیشنهاد دارم.
_بگو. میشنوم.
+سیانور به بدن نسترن اثر کامل نداشته. به نظرم زنده می مونه! از طرفی این سلیته خیلی مرموز هست. قرار هست تا یکساعت دیگه جواب تموم آزمایشات خونش و بیمارستان بده دست مهرداد و خبرمون کنه. اگر اثر سیانور در بدنش باقی مونده باشه، من میتونم با یک متخصص طب سنتی که تا الآن حدود 10 نفر از قرص برنج خورده ها رو به لطف خدا برگردونده هماهنگ کنم بیاد به همون خونه ای که مدنظرمونه با یه سری اقدامات پزشکي مثل عوض کردن خون و... نسترن و درمان کنه. زمان زیادی هم نمیبره و چند روزه میتونیم این جانور و احیاش کنیم تا به مراحل بازجویی برسیم!
رییس گفت:
_فکر خوبیه! اگر احساس میکنی میشه این کار و انجام داد برو سراغش!
+پس من نسترن و با یک پزشک و پرستار منتقلشون میکنم به خونه مورد نظر.
_حله. برو یاعلی.
بلافاصله از اتاق رییس اومدم بیرون و رفتم سمت بیمارستان. با رییس بیمارستان صحبت کردم و گفتم یه پزشک و یه پرستار و تا اطلاع ثانوی در اختیارمون بگذاره. با رئیس بیمارستان مطرح کردم که از کجا هستیم و این نیاز کاملا ضروری هست. رییس بیمارستان مراحل قانونی مرخصی به اون پزشک و پرستارو فراهم کرد تا برای ادامه درمان نسترن با ما بیان.
با یه آمبولانس مخصوص نسترن و بردیم به خونه امنی که هیچ کسی ازش خبر نداشت. حالا براتون میگم کجا بود.