eitaa logo
خیمه‌گاه ولایت
38.6هزار دنبال‌کننده
17.2هزار عکس
6.6هزار ویدیو
243 فایل
#کانال_رسمی_خیمه‌گاه_ولایت خیمه‌گاه ولایت وابسته به هیچ نهاد و حزبی نیست. ما از انقلاب و درد مستضعفین و پابرهنگان و مظلومان جهان میگوییم، نه از سیاست بازی‌های سیاسیون معلوم الحال. اللهم عجل لولیک الفرج والعافیة والنصر جهت ارتباط با ما👇 @irani_seyed
مشاهده در ایتا
دانلود
خیمه‌گاه ولایت
#مستند_داستانی_امنیتی_عاکف_سری_سوم #قسمت_هجدهم به آقای کاظمی معاون حفاظت و امنیت سازمان اتمی گفتم
بعد از اینکه به معاون امنیت و حفاظت سازمان اتمی گفتم بیشتر مراقب رده بالاهای سازمان باشید، فقط نگاهی به من کرد و چیزی نگفت. پله ها رو ادامه دادیم تا رسیدیم داخل حیاط، باهاش خداحافظی کردم، به عاصف گفتم تا جلوی درب خونه امن بدرقش کنه و سوار ماشین حفاظتش بشه بره. برگشتم بالا و یه تماس با حاج هادی مدیرکل بخش ضدجاسوسی سیستممون گرفتم اما موفق نشدم باهاش صحبت کنم چون جلسه بود. چند دقیقه بعد عاصف بعد از رفتن مهمونمون اومد بالا. گفت: _حاجی باهات حرف دارم. +جانم بگو. _راستش یه چیزی ذهن منو مشغول کرده! +مثلا چی؟ _چرا به آقای کاظمی نگفتی اون خانومی که با دکتر افشین عزتی بوده فرار کرده. چرا خودت دستور پیگیری این موضوع رو ندادی از دیشب تا حالا؟ +ببین عاصف جان هنوز چیزی مشخص نیست. ممکنه واقعا این موضوع شخصی بوده باشه، که اصلا ربطی به ضدجاسوسی نداره که ما بخوایم وارد بشیم. _پس چرا فامیلیش و به شما دروغ گفت؟ نگاهی به عاصف کردم، لبخندی زدم، گفتم: +عاصف!! این چه سوالیه؟ خب حتما ترسیده. _آخه مگه میشه؟ + باز شروع شد. رفتم سمت آشپزخونه خونه ی امن از یخچال یه نوشیدنی برداشتم..داخل آشپزخونه بودم که عاصف اومد سمتم.. گفت: _حاجی، میشه منو قانع کنی؟ برگشتم سمتش، روبروش ایستادم گفتم: +ببین برادرمن، ممکنه دکتر عزتی طعمه باشه. من نمیخوام طعمه رو از سر راه دشمن احتمالیمون بگیرم و حذفش کنم.. ممکن هست دکتر عزتی واقعا اون چیزی که تو فکرش و میکنی و منم احتمال میدم، باشه. اما زوده عزیزم. زوده. بفهم. _چرا از عزتی نپرسیدی با اون زن چه ارتباطی داره. +چون که هزاران اما و اگر وجود دارن که نمیتونم فعلا بگم بهت. ممکنه طبق فکر تو، اون زن یک آدم مشکل دار باشه. من اگر الان عزتی رو از سر راه اونا بردارم، دستم نمیرسه به راس این هرم. دقت کن لطفا. ما همیشه باید با دشمنمون عین علف هرز رفتار کنیم. اگر بخوایم فقط اون علف و از رو بتراشیم جواب نمیده. مجددا رویش میکنه. اما اگر بزاریم کمی برای خودش بیاد بالا، قشنگ بهش اشراف پیدا کنیم میتونیم ریشه شو بزنیم. اینطوری دیگه رشد نمیکنه. این مثال همیشه یادت باشه. _خب اینکه چیزی ساده هست و خودمم می دونم. +پس اگر همه ی اینارو می دونی، کمی صبر کن. بعدشم تو چرا انقدر خنگ شدی؟! چرا سوالات بچگانه میپرسی؟ سرت به جایی خورده؟ _باشه . قبول حاجی. هرچی شما بگی. نه ذهنم این روزا مشغوله. +سر چی؟ _مهم نیست. فقط یه سوال دیگه بپرسم؟ +بله. حتما بپرس. _ اگر بخوان ترورش کنن چی؟ +سوال خوبی پرسیدی! اما حواسمون هست. الان بگیر برو یه چای و نبات بیار دل دردم شروع شد. بعدا بیا ببینم چت شده که میگی این روزا ذهنت مشغوله. عاصف رفت چای و نبات آورد و خوردم. بعد، از آشپزخونه رفتم توی هال خونه امن روی مبل کمی دراز کشیدم چشامو بستم به عزتی وَ اون زنه فکر کردم. بیست دقیقه بعد وقتی دل دردم که آروم شد، با عاصف کمی حرف زدم، بعدشم رفتم سراغ کارای ناتموم که باید از همون خونه پیگیری میکردم. دو ساعتی گذشته بود از ملاقاتم با کاظمی. به عاصف گفتم: « به دفتر زنگ بزن، به بهزاد بگو با دفتر کاظمی ارتباط بگیره بگه موضوع چی شده. دوساعت گذشته از رفتنش.» عاصف زنگ زد به بهزاد پیغام منو رسوند، بهزاد هم پنج دقیقه بعدش تماس گرفت به عاصف خبر داد. عاصف بهم گفت: _بهزاد تماس گرفته گفته که کاظمی پاسخش این بود که با آقای سلیمانی ارتباط میگیرم. درخواست یه خط امن هم داشته. دستور چیه؟ +نیازی به خط امن نیست فعلا.. به بهزاد بگو با دفتر آقای کاظمی ارتباط بگیره بگه ما میریم اونجا. _چشم. +به بهزاد بگو به دفتر کاظمی تاکید کنه ما داریم میریم اونجا، که یه وقت کاظمی نزنه نره جایی. همه ی هماهنگی ها که صورت گرفت، با عاصف و راننده رفتیم دفتر کاظمی. ساعت حدود 3 و نیم بعد از ظهر بود. رفتیم در یکی از ساختمان های اصلی سازمان انرژی اتمی کشور. بعد از هماهنگی های لازم برای ورود، رفتیم سمت ساختمون مورد نظر. وارد ساختمون شدیم و مسئول دفتر کاظمی اومد ما رو برد اتاق قرارمون. بعد از وارد شدن سلام علیکی کردیم نشستیم دور یه میز.. سرصحبت که باز شد به آقای کاظمی گفتم: +هر رفتی یک آمدی داره. چندساعت قبل شما اومدی، الان ما گفتیم بیایم تا دیدارتون و پس بدیم. کاظمی خندید گفت: _مشرف فرمودید. +خب بفرمایید چه کردید. _خدمتتون عارضم که آقای دکتر افشین عزتی در قسمت بازرگانی سازمان مشغول به فعالیته. البته قبلا به عنوان یه آدم عادی فعالیت میکرده اما هم اکنون جزءِ رده بالاهای این بخش محسوب میشه و اختیارات فراوانی هم دارن.
هدایت شده از عاکف سلیمانی
حاج کاظم گفت: «این موضوعی که میخوام برات نقل کنم، بر میگرده به حدود دوسال و نیم قبل! زمانی که سیف و زن و بچه ش در سوریه بودند. سیف مسئول یکی از پایگاه های اطلاعاتی ما در سوریه بود. همونطوری که خودت میدونی، بعضی از مستشاران اطلاعاتی، نظامی، امنیتی و موشکی ما به دلیل ماموریت های طولانی مدت برون مرزی، از این امکانات برخوردار هستند و میتونن همسر و فرزندان خودشون و به کشوری که ماموریت میرن ببرن و در نقطه ای کاملا امنیتی و حفاظت شده و مورد تایید ایران، زندگی کنند!»  حاج کاظم دستی به محاسن سفیدش کشید، لحظاتی سکوت کرد، بعدش، گفت: «در طول مدتی که سیف در سوریه بود، وَ دائم در حال تردد به سوریه و عراق و لبنان و گاهی هم فلسطین بود، همسرش و دخترش مانند دیگر همسران و فرزندان بعضی مقامات امنیتی نظامی ایران در سوریه بودند و زندگی آرام و گمنام خودشون و داشتند. در یک بازه زمانی، قرار شد طی ماموریتی از طرف تشکیلات، خیلی فوری بره سمت فلسطین اشغالی. چندروزی از حضورش در فلسطین گذشته بود که همسر سیف از طریق یک خط امن با ایران ارتباط میگیره و گزارش اینکه دونفر به منزلشون وارد شده، وَ او وَ دخترانش رو کتک زدن رو به ما میده.» از حاجی پرسیدم: «چرا کتکشون زدند؟» حاج کاظم گفت: «اون ها رو میزدند و با لهجه ای که مشخص بود ایرانی نیست و به زور فارسی حرف میزنند، به همسر و بچه های سیف میگفتند به شوهرت بگو دست از این کارها بر داره وگرنه روزهای تلخی در انتظارش هست.» گفتم: «خب بعدش چیشد؟» حاج کاظم گفت: «وقتی خبر به ما رسید، بلافاصله از یک طریق کاملا امن و سری، با سیف ارتباط گرفتیم و پایان ماموریتش در فلسطین رو اعلام کردیم. بهش گفتیم هر چه زودتر باید برگرده سوریه پیش زن و بچه ش تا سوخت نره و ترور نشه! چون سال ها دنبال ترور سیف بودند اما بهش دسترسی پیدا نمی‌کردند. حتی توی فلسطین هم که چندروزی می موند، کسی نمیتونست شناساییش کنه، دلیلشم حرفه ای بودن این آدم بود. سیف حتی در سوریه هم که بود، از یک سری راه های مخفی به خونش میرفت تا از حضورش در مناطق کسی بو نبره.» گفتم: «مگه برای همسر و فرزندانش محافظ نگذاشتید؟ مگه مناطقی که این دوستان زندگی میکنند غیر از اینه که کاملا محافظت شده هست؟» حاج کاظم گفت: «همسرش و فرزندانش محدودیت تردد داشتند. محافظ هم داشتند، اما امان از . همون نفوذی ها که تورو به اینجا رسوندن، سیف رو هم به این روز انداختن. اون مناطق هم حفاظت شده هست. اما؛ دشمن از هر دری که بخواد تلاش میکنه وارد بشه. وَ شد.»  حاج کاظم به حرفاش ادامه داد گفت: «سرت و درد نیارم، در نهایت سیف بعد از سه روز موفق میشه به سوریه برگرده! زمانی که وارد منزل شخصیش میشه، میبینه همسرش و فرزندانش نیستند. هرچی با موبایل دو دخترش و همسرش تماس میگیره پاسخی دریافت نمیکنه. حدود دوساعتی رو منتظر می مونه تا اینکه بعد از پیگیری های مکرر از بعضی کسانی که مورد اطمینان سیف و خانواده ش بودند و باهم در اون کشور رفت و آمد داشتند جستجو میکنه، اما به جواب قانع کننده ای نمیرسه. چون از سرنوشت همسرش و فرزندانش بی خبر بودند. سیف هم با ایران ارتباط میگیره و گزارش میده که همسر و فرزندانش ناپدید شدند.» تاحدودی میتونستم حدس بزنم چی شده، اما فکر نمیکردم در این حد باشه. حاج کاظم ادامه داد گفت: «بلافاصله بعد از دریافت خبر، دونفر از بچه ها مامور میشن برای اینکه برن به سوریه تا موضوع رو پیگیری کنند! قرار شد دونفر از بچه های حزب الله لبنان که یکی برون مرزی و دیگری برای بخش ضدجاسوسی تشکیلات حزب الله بود وَ در سوریه مستقر بودند و با ما همکاری میکردن، در این موضوع به بچه های ما اونطرف کمک کنند.» حاج کاظم آهی کشید و گفت: «بعد از 13 روز بررسی ها و رصدهای فشرده و دقیق و فنی_امنیتی_اطلاعاتی، بچه های ما و حزب الله لبنان به سرنخ هایی میرسن که ته این ماجرا وصل میشده به یکی از سرپل های استخبارات عربستان«GiP» که با اسراییل در این زمینه همکاری داشتند. همونطوری که خودت میدونی، اسراییل و عربستان سالهاست به طور غیر علنی با همدیگه همکاری ارتباطات گسترده ای دارند، بخصوص در امور اطلاعاتی.» گفتم: « بله. میدونم. محور عبری عربی که راس بخشهای عربی، عربستان سعودی هست.» حاجی گفت: «سرت و درد نیارم، خلاصه بعد از چندوقت که بچه های ما و حزب الله سرنخ ها رو پیدا میکنند و پازل ها رو در کنار هم قرار میدن، محل نگهداری همسر و فرزندان سیف و پیدا میکنند.» گفتم: «تونستید نفوذی که این بلا رو سر سیف آورد پیدا کنید؟» حاجی گفت: «هنوز نه. اما سرنخی که وجود داره این هست که یکی از نگهبانان اون شهرکی که سیف و همسرش زندگی میکردند، این کار و کرده.» گفتم: «دستگیرش نکردید؟»