«به درستی به یاد نمیآورم که این نامه، چندمین نامه ای است که برای تو مینویسم. صد؟ دویست؟ حتی دیگر نمیتوان چهره زیبایت که تبسمی همانند خورشید بر آن نقش میبست را به یاد بیاورم. در این سه قرنی که با یکدیگر زیستیم و دیگری چشمانش برای همیشه بسته ماند، خاطراتی ابدی و جاودان نهفته میمانند. گرچه عشقت برای من پیچیده بود که تنفر در آن میتپید، ولی عشق من نه تنها کم بلکه تشدید یافت. حال میدانم دیگر نمیتوانم در این زندگی تو را ببینم، اما میمانم. انتظارت را میکشم، در ابدیت و در جهانی دیگر.»
-نامه دویستوپنجاهوششم، برای آمایا عزیز.