قانع میکرد. همکاران پدرم تعریف میکردند در اغتشاشات آبان ماه که اوضاع در شادگان نسبتا ناآرام بود یک شب پدرم و دو نفر از همکارانش به سمت اغتشاشاگران مسلح میروند تا با صحبت آنها را قانع کند. هنگامی که به نزدیکی آنها میرسند به همکاران پدرم که همراهش بودند میگویند شما جلوتر نیایید و اگر کسی قرار است با ما صحبت کند فقط عبدالحسین مجدمی است.
همسر شهید ادامه میدهد: نسبت به بیتالمال بسیار حساسیت به خرج میداد؛ خیلی از ماموریتهای کاریاش را با ماشین شخصی خودش میرفت و حاضر نمیشد از ماشین دولتی استفاده کند. هرکس هم نسبت به این کارش انتقاد میکرد به آنها میگفت فرقی ندارد با چه ماشینی به مقصد مورد نظرم میرسم مهم این است که وظیفهای که به من محول شده انجام شود.
با این سخنش داغ دلم تازه میشود، بغضی بزرگ راه گلویم را میبندد و مرا به سکوت وا میدارد. گویا یکی از اصول و شاخصههای شهادت احساس مسئولیت نسبت به درست استفاده کردن بیتالمال است که همه شهدا آن را به خوبی رعایت میکنند و این بزرگترین درس برای مسئولین و خدمتگزاران به مردم در جمهوری اسلامی است.
هنوز مادرش کنار ما نشسته است. «ماکو مثلک یوما» حالا باگریه و صدایی نسبتا واضح این جمله را میگوید و برای خودش یادآوری میکند که هیچکس مانند او نیست.
همسر شهید مجدمی از مراسم عزاداری شهید خاطرهای را نقل میکند: در مراسم عزاداری همکاران شهید نوجوانی را میبینند که بسیار بیتابی میکند؛ آنقدر که برایشان عجیب به نظر میرسد و به سمت او میروند تا بدانند قضیه چیست و چرا این جوان غریبه بیش از حد معمول برای شهید بیتاب است. وقتی دلیلش را میپرسند آن نوجوان به آنها میگوید من فردی لات و لاابالی بودم چهار ماهی میشود که شهید مجدمی مرا از آن آدم لات و شر به فردی آرام و نمازخوان تغییر داد. حالا که او شهید شده است احساس میکنم من کاملا او را نشناختهام و بزرگیاش را درک نکردهام.ای کاش میتوانستم بیشتر او را بشناسم.
علیرضا مجدمی درباره پدرش میگوید: هنگامی که صبحها از خانه بیرون میرفت همان ابتدای صبح میگفت وقتی قصد خارج شدن از خانه را داری بگو تمام کارهای امروزم را برای خدا انجام میدهم تا هر کاری که انجام دادی برای خدا و در راه خدا باشد؛ اینگونه حتی راه رفتنت هم برای خدا میشود.
حالا علیرضا صریح میشود و این گفتوگو را تریبونی برای بیان احساسش نسبت به اقدام تروریستی شهادت پدرش میبیند و عنوان میکند: لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیائا عند ربهم یرزقون؛ این سخن خداوند در قرآن یعنی شهدا هنوز زنده هستند و ما نباید احساس تنهایی کنیم. دشمنی و پلیدی دشمنان ما در جهان ثابت شده است ولی باید بدانند هر وقت که رهبر به ما اذن دهد ما آماده مقابله با دشمنان هستیم و هر آنچه که از ما بخواهد انجام میدهیم. در روز بسیج رهبر عزیزمان فرمایشی دارند که صریحا ما نوجوانها را خطاب قرار میدهد و میفرمایند نوجوانهای بسیجی ما باید انقلابی باشند و این یعنی علاوه بر اعتقاد به آرمانهای اصیل جمهوری اسلامی باید آن آرمانها را نیز محقق و به آنها عمل کنیم. توصیهای که پدرم به من و تمام خانواده داشت همیشه این بود که در همه شرایط انقلابی باشید و انقلابی عمل کنید. امیدوارم بتوانم راه پدر شهیدم را ادامه و اهدافش را محقق کنم.
علیرضا ادامه میدهد: پس از تشییع پیکر سردار سلیمانی و شهید ابومهدی مهندس در اهواز؛ سیدحسن نصرالله در سخنرانی خود به عظمت تشییع اهواز اشاره میکند و آن را پاسخی محکم به دسیسه چینیهای برخی کشورهای عرب منطقه میداند. حضور عربها و عشایر بزرگ عرب خوزستان در تشییع سردار از طرف ما عربهای خوزستانی سیلی بزرگی به دشمن بود و افتخارمان است که توانستیم نشان دهیم تمام نقشههای او برای تفرقهافکنی نقش بر آب شده است. متاسفانه دشمن از فضای مجازی و شبکههای اجتماعی برای ایجاد تفرقه میان ما و سایر هموطنانمان استفاده میکند اما ما و سایر قومیتها فریب فتنههای دشمن را نمیخوریم و پای ایران اسلامی میمانیم. من برای نوجوانهای خوزستانی همسنم سخن شهید بهشتی را تکرار میکنم که گفتهاند فارسی زبان انقلاب اسلامی و عربی زبان قرآن است و ایران اسلامی به هر دو زبان در کنار هم نیاز دارد پس باید تعصبهای بیجا را کنار بگذاریم. رهبری در خطبه نماز جمعه به هر دو زبان سخن گفتند و این خود دلیلی محکم بر این امر بود.
علیرضا بسیار مردانهتر و زیرکتر از سنش با من سخن میگفت و به خوبی نشان داد که با بصیرتش درحال محقق ساختن انتظارات امام خامنهای از نوجوانان دهه هشتاد است. آنقدر محکم، با صلابت و پراقتدار برای دشمن رجز خواند که شمایل و حرفهایش یادآور رجز حضرت قاسم بود و به راستی که همهی زمینها کربلا و تمام روزها عاشوراست برای کسانی که در هر عصر و هر زمان فریاد هل من ناصر امام حسین را پاسخ میدهند.
ضبط را خاموش می
کمی از نحوه آشناییتان با شهید بگویید. چند سال با هم زندگی مشترک دارید و حاصل ازدواجتان چند فرزند است؟
من و همسرم هر دو متولد ۱۳۵۹ در شهرستان شادگان منطقه دُرق خوزستان هستیم. خانوادههای هر دوی ما از سران عشایر عربزبان هستند. عرب عشایری هستیم. از طریق معرفی قومی با خانواده مُجدمی مقدم آشنا شدیم و سال ۸۲ با هم وصلت کردیم. حاصل ۱۶ سال زندگی مشترکمان دو فرزند به نامهای علیرضا ۱۶ ساله و محمد ۱۳ ساله است.
به نظر شما همسرتان چه ویژگیهایی داشت که او را به عاقبت بهخیری شهادت رساند؟
شهید احترام خاصی برای پدر و مادرش و فامیل قائل بود. درکل اخلاق خوبی داشت طوری که از کوچک گرفته تا بزرگ همه از او راضی بودند. چه در خانه و چه در جمع فامیل، بین همسایهها یا محل کارش، خلق خوش و نیکویش همه را جذب میکرد. اگر میدید دو نفر با هم اختلاف دارند سریع وساطت میکرد و آشتیشان میداد. عبدالحسین صرفنظر از شغل نظامیاش، شخصیت تعریف شدهای نزد دیگران داشت. در همسایگی خودمان پسری بود که بیماری عصبی داشت. وقتی همسرم را میدید میدوید جلویش و او را میبوسید و همسرم هم او را نوازش میکرد و هدیهای در جیبش میگذاشت و او را خوشحال میکرد. یکی دیگر از خصوصیات اخلاقی شهید این بود که دستی بر امر خیر داشت و برای خواستگاری دوستانش یا آنها که از او کمک میخواستند، پیشقدم میشد.
گویا شهید از فعالان بسیج هم بود؟
بله؛ شغلش در سپاه بود ولی به فعالیت در بسیج خیلی علاقه داشت. خیلی از جوانهای محله میگفتند که ما از طریق شهید مجدمی با بسیج آشنا شدیم و به عضویت در آن درآمدیم. شهر شادگان حسینیه زیاد دارد و مردم شهر علاقه خاصی به اهل بیت (ع) و اماکنی مثل مسجد و حسینیهها دارند. همسرم در مراسم محرم کمکهای مردمی و بزرگان شهر را جمعآوری و غذای نذری بین افراد ضعیف و فقیر توزیع میکرد.
اینطور که در خبرها آمده بود، همسرتان مقابل خانه به شهادت رسیدند؛ خودتان شاهد این واقعه بودید؟
بله؛ همسرم از طرف کارش به مدت یک سالی بود که فرماندهی، حوزه دارخوین را برعهده داشت. صبح سهشنبه یکم بهمنماه (یک روز قبل از شهادتش) میخواست به سر کار برود، دو بار از من خداحافظی کرد و برایم دست تکان داد. حالتش برایم عجیب بود. من به فکر فرو رفتم که مگر قرار است چه اتفاقی بیفتد. حتی به پسرم گفتم امروز بابایت بیش از اندازه مهربان شده است. عبدالحسین با آنکه همیشه میتوانست سر کار ناهار بخورد ولی ترجیح میداد گرسنه بماند و ساعت ۴ بعدازظهر بیاید در منزل غذای سادهای بخورد و برود. بامداد چهارشنبه دوم بهمنماه همسرم از حوزه به منزل آمده بود و میخواست ماشینش را بیاورد در حیاط خانه پارک کند که ناگهان توسط افراد ناشناس و نقابدار که در جلوی خانهمان از قبل کمین کرده بودند، با شلیک کلاشینفک مصدوم شد.
من در اتاق بودم که با شنیدن صدای گلوله خودم را به حیاط رساندم، دیدم درِ ماشین باز است و پیکر همسرم غرق در خون در حیاط افتاده است. آن افراد ناشناس سریع فرار کردند. همسرم میتوانست از دستشان فرار کند ولی آنقدر شجاع بود که فرار نکرده بود. گلوله به دست و پاهایش و قلبش اصابت کرده بود. با آنکه شاهد صحنه به شهادت رسیدن همسرم بودم باور نداشتم که او را از دست دادهام.
فکرش را میکردید ایشان را با شهادت، آن هم در شهر و خانهتان از دست بدهید؟
عبدالحسین یک ماه قبل از شهادتش خیلی در مورد مرگ و آخرت و شهادت صحبت میکرد. به طوری که تنم میلرزید. ولی سعی کردم زیاد در موردش فکر نکنم و میگفتم حالا که ما جوان هستیم و فرصت داریم بیشتر از اینها با هم زندگی کنیم. همسرم همیشه میگفت سعی کنید در کارهایتان رضایت خدا را مد نظر داشته باشید و به نیت قرب الی الله کار کنید، نه اینکه به خاطر تعریف و تمجید دیگران باشد.
شهید مجدمی چه سبک زندگی را در پیش گرفته بود؟
عمده توجه ایشان در زندگی، کمک به افراد ناتوان بود. به عنوان نمونه در ماه مبارک رمضان، ظهر گرما بستههای کمکی را میبرد و جلوی درِ فقرا تحویل میداد. کلاً زندگی ما خیلی ساده است و شهید سبک سادهزیستی را بیشتر میپسندید و از دنیای تجملات بیزار بود. همیشه متواضع بود. بیشتر وقتها دیر به منزل میآمد. خودم چندین مرتبه از ایشان گلایه کردم و به او میگفتم چرا دیر منزل میآیید و ما شما را خیلی دیر به دیر میبینیم در جواب به من میگفت: «من نمیتوانم به خاطر امنیت شهرم و وطنم جاهایی که شما اصلاً به چشمتان ندیدید و آن را اصلاً حس نکردید رها کنم و راحت بیایم خانه و استراحت کنم.»
الحمدلله در شهر شادگان به دلیل قومی بودن و تعصب قبیلهای حجاب خیلی رعایت میشود. در ایام سیل آنقدر همسرم حضور پررنگ داشت که یکی از خواهران که میبیند رنگ همسرم از خستگی زیاد پریده است به او میگوید: «مگر چی به شما میدهند که شما اینقدر اینجا وقت میگذارید و به مردم سیلزده کمک میکنید؟»
همسرم به آن خان
م جواب میدهد: «همین شما حافظ چادر و حفظ حجابتان باشید که حجابهایتان از سرتان نیفتد برای ما کافی است. همین مزد زحمات ما است.»
من خیلی چیزها از همسرم یاد گرفتم. همیشه زمزمه بر زبان داشت. دعا برای فرج امام زمان، دعا برای سلامتی و طول عمر رهبرمان، سلامتی و صحت و عافیت برای تمام مؤمنین میکرد و میگفت: «آیت الکرسی بخوانید و به نیت حضرت زهرا (س) آن را هدیه بدهید.»
به نظر شما چرا باید عدهای برای ترور شهید مجدمی اقدام میکردند؟
شهید در شلوغی که به خاطر گران شدن بنزین در شهر شادگان ایجاد شده بود با تمام شجاعت در صحنه حضور داشت و با افرادی که تیراندازی میکردند حرف میزد و سعی میکرد آنها را مجاب کند با روشهای دیگری اعتراضاتشان را اعلام کنند، اما این اقداماتش گویا برای بعضیها گران آمده بود.
شنیدهایم که شهید مجدمی از مدافعان هم حرم بود؟
بله، اما ما در جریان اعزام سوریه ایشان نبودیم. موقعی که به سوریه رفته بود به ما گفته بود یک دوره آموزشی ۴۰ روزه در تهران دارد تا اینکه بعد از شهادتش متوجه شدیم که دو بار به عنوان مدافع حرم به سوریه اعزام شده است.
عکسالعمل بچهها نسبت به شهادت پدرشان چگونه بود؟
شهید با پسرانش خیلی دوست و رفیق بود. با آنها کشتی میگرفت و بازی میکرد. صدای خندههایشان با پدر فضای خانه را پر میکرد. همین رفتارهای همسرم موجب شده بود بچهها خیلی احساس رفاقت با پدرشان داشته باشند. برای همین الان با نبود ایشان بچهها خیلی عصبی هستند.
سخن پایانی...
عموی همسرم از شهدای دفاع مقدس بود. ایشان سال ۶۲ مفقود شد و بعد از جنگ و بازگشت اسرا مشخص شد به شهادت رسیده است. عبدالحسین هم آرزوی قلبیاش شهادت بود. همیشه تربت امام حسین (ع) را در جیبش داشت و با آن نماز میخواند. حتی به ما وصیت کرده بود اگر در هر شرایطی برایش حادثهای اتفاق افتاد و از دنیا رفت در موقع دفن ایشان مهر تربت امام حسین (ع) را همراهش در قبر بگذاریم. تشییع شهید با حضور پرشور مردم و جمعی از مسئولان استانی و شیوخ و سران عشایر عرب دارخوین و شادگان استان خوزستان انجام شد و در گلزار شهدای روستای «بزی» از توابع شادگان به خاک سپرده شد.
علیرضا ۱۶ ساله، پسر بزرگ شهید
از پدر چه نکات اخلاقی به یادگار دارید؟
تمام نکات اخلاقی پدرم به صورت نصیحت و درسنامه برای من بود که الان با نبود ایشان اثرات آن حرفهایش را در زندگی روزمره خودم میبینم. با آنکه بیشتر اوقات پدرم از ما دور بود و او را خیلی کم میدیدیم ولی همان مدت کوتاهی که با هم بودیم رفتار پدرم دوستانه بود و بیشتر به صورت یک رفیق بامرام با ما همراه بود. همیشه مسیر درست را به ما راهنمایی و گوشزد میکرد. پدرم ما را به نماز اول وقت خیلی تشویق میکرد که من این نصیحت پدر را به یادگار دارم و اثرات مثبت آن را هم در خود حس میکنم. وقتی که با پدرم صبحها به مدرسه میرفتم متوجه زمزمههای پدرم میشدم. برایم سؤال پیش آمده بود که چه میگوید. پرسیدم: «هر روز شما چه چیزی را زمزمه میکنید؟» در جوابم میگفت: «سعی کنید با خواندن هر آیه از قرآن توکل به خدا را از یاد نبرید.»
فرمانده بسیج دارخوین شادگان کیست
عبدالحسین مجدمی کیست
عبدالحسین مجدمی فرمانده بسیج شادگان اهواز است که نیمه شب گذشته توسط افرادی ناشناس به شهادت رسید
بیوگرافی عبدالحسین مجدمی
عبدالحسین مجدمی فوق لیسانس روانشناسی داشته و سالها در سازمان زندان های خوزستان به عنوان مددکار اجتماعی فعالیت می کرده است
شهید مجدمی سالها در جنگ تحمیلی به صورت مستمر در جبهه های حق علیه باطل در جنوب کشور به مبارزه پرداخت و در این راستا جانباز شد.
پس از اتمام جنگ تحمیلی در بسیج خوزستان فعالیت های زیادی داشته ،عبدالحسین مجدمی از مدافعان حرم و یاران سردار شهید حاج قاسم سلیمانی بود.
اهالی دارخوین شادگان از توابع استان خوزستان همواره از وی به نیکی یاد کرده اند و در خصوص برگزاری هیئت های عزاداری در ایام محرم همواره یاری رسان بوده است
عبدالحسین مجدمی برادر مرحوم مکی مجدمی که او نیز از پاسداران دلیر کشور بوده است
مجدمی فرمانده بسیج شادگان
صبر کنید با شهید عهد ببندیم♥️😊 نامه ایی به شهید بنویسید خواسته اتون رو بگید
بنده هرچقدر از مهربانی شهید بگم کمه!❣🦋✨