eitaa logo
|خُذنےْمَعكٰ|
1هزار دنبال‌کننده
9.4هزار عکس
4.5هزار ویدیو
119 فایل
﷽🌱 خُذنےْمَعكٰ یعنی... |دست مرا بگیر و مرا با خودت ببر یا صاحبُنا| . #صاحبنا، . . کپی با ذکر #صلوات حلال ( بجز رمان راضی نیستم) «وقف امام زمان عج»📍 خادم خاکِ پای آقا: @khadeem12w خادم تبادل : @terribler
مشاهده در ایتا
دانلود
مراسم تشیع شهید بزرگوار عمو ابو علی☺️🕊
ایشون فوق العاده ادم بسیاااار مهربان☺️ بسیاااار خوش اخلاق
از شهید عمو ابوعلی مدد بگیرید هم مهمان نواز برادر شهید خوبی هستن😊🦋✨
برای شادی روحشون صلواتی ختم کنید♥️✨🕊
صبر کنید با شهید عهد ببندیم♥️😊 نامه ایی به شهید بنویسید خواسته اتون رو بگید بنده هرچقدر از مهربانی شهید بگم کمه!❣🦋✨
ادامه نامه رو خودتون هم بنویسید♥️😊🦋
مهمانان اقا یک بنده خدایی از ماجرای متحول شدنشون با عنایت امام حسین ع فرستادن
👇👇👇👇👇
بسمه الله الرحمن الرحیم اون روز هوا گرم بود ومن در محیط کارم در یک موتورخانه بودم صدای دستگاه چیلر والکتروموتورها فضای اونجارو غیر قابل تحمل میکردبلند شدم وبار دیگر رکورد گیری دستگاها رو ثبت کردم ساعت از 14 گذشته بود اداره تعطیل شده بود ودستگاها باید تا ساعت 16 روشن میبودند به سمت منزلم که با اداره چندان فاصله نداشت حرکت کردم اون روز از صبح به خودم فکر میکردم به اینکه زندگی یک نواخته واز گذر عمر چیزی نفهمیدم و روزها رو یکی پس از دیگری بدون هیچ پیش رفتی پشت سر میزاشتم اون روزها از خودم بدم می آمد در ذهنم میدیدم در مقابل آینه قرار دارم و چهره خودم رو در اون تصویر ذهنی به شکل خوک میدیدم با توجه به اینکه از لحاظ ظاهری چهره خوبی داشتم اما نمیدانم مدتی بود که از خودم بدم می آمد در همین افکار بودم که خسته به منزل رسیدم وحسابی خواب آلود بودم واز لحاظ کاری اون روز روکار مشقت باری انجام داده بودم وخسته وکفته بودم میخواستم بروم وکولر روروشن کنم وتا ساعت 16 زمان خاموشی دستگاها بخوابم وارد منزل شدم از قبل خانمم بهم خبر داده بود که برای آن ساعت تلفنی وقت آرایشگاه داردودختر بچه کوچکم هم به همراه خودش برده بود بعداز مدتها خانه خالی نصیبم شد ومن تنها وارد خانه شدم در را که باز کردم در راهرو ازمدتها قبل دوتا عکس بزرگ از امام حسیبن ع وابولفظل ع نصب کرده بودم به این دوتا عکس که رسیدم نگاهی به عکس امام حسین کردم وبا کمی مکث رفتم لباسم رو عوض کردم وکولر را روشن کردم ومجددا رفتم جلوی عکس امام حسین وگفتم آقا جان خودت میدونی که چقدر کثیفم حتی روم نمیشه توچشات نگاه کنم از این زندگی به خودت قسم خسته شدم خودت کمکم کن زندگیم زندگی حیوانیه نمیخوام اینطوری باشم عوضم کن اینو گفتم رفتم بالشت رو آوردم ودراز کشیدم آنقدر خسته بودم که میدونستم یک دقیقه بعد خوابم اما ناگهان ندائی در درونم سخن گفت مس اینکه صدا رو میشنیدم گفت اون هم به وضوح البته وضوحی که میگم نه با گوش سراز درون وصفش برام سخته نمیدونم چطور بگم که بفهمید .خلاصه اون ندابهم گفت پس چرا خوابیدی؟ به محضی که اینو شنیدم یه یکه خوردم ومس فنرسر جام نشستم .خواب از کلم پریدو با تردید پرسیدم .پس چکار کنم.! همون ندا بهم گفت برو حمام مگر نمیخوای درست شی ؟گفتم .بله بله بدون هیچگونه امتناع وممانعت وتنبلی از دستوری که بهم داده شده بود اطاعت کردم .بلند شدم رفتم به حمام گفتم چه کنم . گفت غسل توبه.. بعداز شنیدن این فرمان رفتم وغسل کردم چه غسلی در دلم غوغائی بود بعد از غسل همان الهام منو به خاندن دو رکعت نماز توبه کرد . در نماز حالی گرفتم به سجده افتادم واشک ریختم تمام گناهام تمام ناسپاسیهام جلوی چشم رژه میرفت کم کم زجه زدم واشک میریختم با صدای بسیار بلند وغیر قابل کنترل واصلا دیگه حال عادی نداشتمبا اون دورکعت نماز حالی وانرزی گرفتم فکر کردم از کجا باید شروع کنم یه دفعه یادم به کتابخونم افتاد که درونش 40 تا کاست نوار از استاد دانشمند داشتم وهنوزم دارم که اول هر نوار میگفت موسسه ندای اسلام از اصفهان وشماره تلفنی هم اعلام میکرد بلند شدم رفتم در میان نوارها یک عنوان که الان یادم نیست چه عنوانی بود انتخاب کردم ونشستم به گوش دادن اون کاست داشت مستقیما به گناهان من اشاره میکرد که البته حق الناس شامل میشد بعد با گوش کردن نوارهای کاست استاد دانشمند استفاده کردم دوست داشتم به کسی درد ودل کنم ومشکلمو بگم وبه همین منظور به آن موسسه ندای اسلام تماس گرفتم وشماره استاد رو خواستم وبهم دادن وشماره منزلاستاد رو در اختیارم گذاشتند وبه منزلشان تماس گرفتم خود استاد منزل نبودند همسرشان فرمودند که چه موقع تماس بگیرم همون موقع که گفته بودند با استاد تماس گرفتم وایشان حضور داشتند و مشکلاتمو بیان کردم ایشان خدا خیرشان دهد منو راهنمائی کردند. مدتی گذشت. حالا دیگه فردی دیگه شده بودم با خداپیمان بستم که فقط برای خدا کار کنم هر چیزی که میدونستم موجب نارضایتی خدا باشه انجام نمیدادمبه نمازم اهمیت بیشتری دادم هر روز الهاماتی با امام حسین داشتم ومنو راهنمائی میکردند حالم دگرگون شد جرئت شیر پیدا کرده بودم حالا دیگه حال قبلو نداشتم به نمازم توجه بیشتری داشتم خانمم سیده بود سید حسینی با ایشان گفتم من عوض شدم ومیخواهم زندگیمون بوی امام حسین به خودش بگیره شاید در آمدم کم بشه اما میخوام لقمه حلال بخوریم شاید مجبور بشیم هر روز نون وسیب زمینی بخوریم شما مشکلی نداری همسرم هم استقبال کرد وشروع کردیم به تذکیه نفس چه دورانی بود چه دورانی .سفره غذائی که پهن میکردیم هر چند که خیلی مختصر وساده بود اما همراه میشد با گوش دادن به نوحه امام حسین ع اون روزها تازه نوحه مداح یونس حبیبی اومده بود به اسم غم نامه حضرت رقیه س اینو هر ساعت میزاشتیم وگوش میکردیم و هر دوواقعه کربلا تو ذهنمون نقش میبست واشک میریختیم به یاد مظلومیت حضرت زینب به یاد طفل شیر خواره امام ح
سین به یاد سه ساله دختر امام حسین وغذا رو با اشک میخوردیم چه روزهائی بود نمیتونم براتون توصیف کنم وشما ها هم نمیتونید تصورشو کنید خاطرات اون روزها والهامات ورویاها ومکاشفاتی میدیدم بماند نمیتونم بیش از این موضوع رو باز کنم گذشت تا به جائی رسیدم که با خدای خودم عشق بازی میکردم دیگه از هیچ چیز ترسی نداشتم نه مشکل وترس کم بود پول آزارم میداد نه معیشت نه هیچ چیز دیگه یعنی هیچ چیز هیچ چیز برایم بجز رضایت حق مهم نبود وفقط به او به پروردگار فکر میکردم میگشتم ببینم چگونه میتونم برا خدا کاری کنم دیوانه وار به دنبال کسانی بودم که مشکل داشته باشند تا من بتونم برای رضای رخدا مشکلشونو حل کنم تا خدا خوشنود بشه وای وای چه لذتی در این کار بود کار خیری کنی که هیچکس جز خدا ازش خبردارنشه دیگه ساعات هم برام مهم نبود هرچه بود فقط وفقط فکر رضای خدا تو سرم بود آخ که چه دورانی بوداون روزها نماز برایم خیلی اهمیت داشت بانماز عشق میکردم وقتی میگم عشق افراد عادی معنی عشقو نمیفهمند وواگر دوکتاب هم براشون متن بزنم مفهوم درستی ازش نمیتوانند داشته باشند هر لحظه که از نماز فارق میشدم دل تنگ اذان بعدی بودم مدام از اتاق به حیاط میآمدم وبه خورشید نگاه میکردم که کجای اسمان قرار دارد دلتنگی میکردم درون حیاط با وضو قدم میزدم وبه مکان غروب آفتاب خیره میشدم تا هنگام نماز واذان بشه دل تو دلم نبود اشک صورتم رو خیس میکرد ومنتظر بودم ضربان قلب میرفت بالا وصداشو میشنیدم واون انتظار بی نهایت بی نهایت بی نهایت دوست داشتنی بود همین که ندای اذان سر داده میشد با دیدگان اشکبار در حیاط منزل با صدای بلند اذان سر میدادم شمرده وشمرده اذان میگفتم عجله ای در کار نبود که هیچ دلم میخواست اون لحظات کش میومد تا بیشتر مفهوم کلمات رو درک کنم با این حال به نماز میایستادم فقط عشق بود فقط عشق از درون ذوب میشدم یه ذوب شدن بسیار بسیار شیرین ودلچسب تا نماز تموم بشه اون روزها بود که این مطلب رو درک کردم که چگونه تیر از پای مولادر آوردن واون نفهمید به عینه قطره ای از اون اسرار اقیانوس عشق امام علی با خدارو چشیده بودم واین مطلب میتونه برای هرکس که بخواد ومردانه با نفسش بجنگه اتفاق بیفته ومنحصر به بنده نیست بگذریم . متن داره بیش از حد طولانی میشه وشاید خاننده رو دلزده کنه دوخاطره از اون روزها براتون بگم که وقتی کارات خالصانه بشه خدا چگونه هوای رفیقشو دارهاین دوخاطره مال اون روزهای خوبه منو عشقمه روزی مادرم منو با صدای بلند صدا میزد ومن هراسان اومدم گفتم چی شده اون دست منو گرفت گفت بیا ببین مورچه زندگیمونو نابود کرده خانمم هم میگفت راست میگه بیا ببین چه خبره وقتی اومدم دیدم لشگری از مورچه به طول شش الی هفت متر از حیاط دارن وارد راهرو واتاق میشن وفاصله بین راهرو تا اتاق فقط چهار متر بود که موکت پهن بود واززیر موکت وارد اتاق میشدن واقعا از دیدن اون همه مورچه تعجب کردم مادرم رفت نفت بیاره واسپری کنه که مورچه هارو بکشه من ازش خواهش کردم گفتم صبرکن من میگمشون برن مادرم مسخرم میکرد من ایشون رو راهنمائیش کردم به اتاق خودشون گفتم شما تشریف ببرید من خودم درستش میکنم ایشان رو به اتاقشون هدایت کردم خانمم گفت میخوای چکار کنی گفتم هیچی .کمی صبر کن جلو خانمم به مورچه هابا لحن بسیار مهربانه ومعدبانه گفتم آقا مورچه ها خانم مورچه ها خودتون دیدید که مادرم چی گفت میخواد شمارو به نفت بکشه ازتون خواهش میکنم تا 5 دقیقه دیگه از اینجا برید. خاننده محترم به خود خدا قسم کمتر ا ز5 دقیقه دیگه اومدم در حدی که یه وضو بگیرم دیدم فقط 7 الی 8 عدد دیگشونو دیدم صدای خانمم زدم گفتم بیا اومد گفتمش کو مورچه ها خانمم واقعا هنگ کرده بود اون گفت کجارفتن به این زودی وای ببین حرفتو فهمیدن به این سریعی کجا رفتن آخه خودمم تعجب کردم از اینکه اون مورچه ها کاملا حرفمو فهمیده بودند ورفته بودند اونهم این همه مورچه که اگر دروغ نگفته باشم بالای سه چهار هزار مورچه بود که تواین لحظه کوتاه همگی رفته بودند ودیگه هیچ وقت ما اون همه مورچه دیگه تو خونمون ندیدیم حال نتیجه چرا این خاطره رو گفتم .جواب اون دوران که در حال تذکیه نفس بودم از ته قلب دلم نمیخواست به هیچکس کوچکترین ظلمی بکنم وقلبم آنقدر رقیق شده بود که حتی برای دشمن سرم هم خوبی میخواستم وهمه توجه هاتم فقط رضای خدا بود واین ارتباط دو طرفه بود خدا هم میل داشت که منم راضی بشم . قلبم مال ازمال عشق ومحبت شده بود . حال خاطره دوم یک شب تابستانی برای خاندن نماز شب به حیاط خونه رفته بودم ودوطرفم دوتا درخت بود ومن بین این دو درخت پتوئی پهن کرده بودم ونماز میخوندم واز شب مهتابی هم خیلی خوشم میومد یک شب در نماز خاندن از ذهنم گذشت وای چقدر هوا گرمه کاشک از قبل سیم رابط اورده بودم وپنکه رو روی خودم روشن کرده بودم هنوز این فکر از سرم نرفته بود که به یکباره دیدم باد خنکی به وزیدن گرفت وخوب که توجه