eitaa logo
• انتصار •
713 دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
1.1هزار ویدیو
27 فایل
﷽ باز شد هر گره کور زندگی با نام نامیِ زهرای اطهر ♥ • انتصار : یاری دهنده
مشاهده در ایتا
دانلود
• انتصار •
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗 نگاه خدا💗 قسمت72 امیر آقا؟ امیر: بله - حاضر نمیشین بریم؟ امیر : چشم الان میرم وسیله
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗نگاه خدا💗 قسمت 73 توی مسیر راه امیر فقط درحال دعا و قرآن خوندن بود مریم جون : سارا جان این میوه ها رو بگیر پوست بکن با اقا امیر بخورین ( منم میوه ها رو گرفتم ،پوست کردم ،داخل ظرف ریز ریز کردم گرفتم سمت امیر ) - بفرما امیر آقا (امیر یه نگاهی به من کرد ،لبخند زد) : خیلی ممنون ( اه ،بلاخره خنده اش هم دیدم من): نوش جونتون بابا واسه نماز و شام وایستاد کنار یه رستوران بابا و امیر رفتن سمت نمازخونه مردونه منم همراه مریم جون رفتم نماز خونه زنانه من یه گوشه نشستم ،تا نماز مریم جون تمام شه بعد باهم رفتیم داخل رستوران و شام خوردیم بعد از شام حرکت کردیم من تو ماشین خوابم برد با صدای امیر بیدار شدم امیر: سارا خانم ،سارا خانم ،بیدارشین رسیدیم - ببخشید اصلا حواسم نبود امیر : اشکالی نداره - بابا و مریم جون کجان ؟ امیر: رفتن واسه صبحانه ،گفتن صداتون کنم - آها ،باشه بریم رفتیم صبحانه مونو خوردیم و حرکت کردیم ساعت۸ رسیدیم مشهد اول رفتیم هتل ،ماشین و گذاشتیم پارکینگ ،بابا دوتا اتاق گرفت کنار هم! یکی از کلیدارو داد به امیر بابا رضا: امیر جان تو و سارا برین داخل این اتاق ،یه کم استراحت کنین بعد همه باهم واسه نماز ظهر میریم حرم وارد اتاق شدیم ،اتاقش خیلی تمیز و بزرگ بود. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸ʝøɨռ↷ツ https://eitaa.com/khodam_Zahra
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بی تو بودن به من نیومده‍‌... بغلم‍ کن‍.... که‍... حالم‍ بده‍...ツ💔 ʝøɨռ↷ツ https://eitaa.com/khodam_Zahra
خب این برا اونایی که میخوان همسایه شن💧🙂✌ چنلایی ک میخوان باهامون همسایه باشن نهایتاً تا ساعت ۱ امشب همین پیامو فروارد کنن تو کانالشون🌱🙂 اگه درخواستشون قبول شد تو لیستی ک آخرشب از همسایه هامون میزاریم هستن💧🙂✌ البته ک همه همسایمون میشن ولی خب بستگی ب تعداد کانالا داره نمیخوایم شلوغش کنیم...💧🌱🙂 توجه: هرکسی میتونه این پیامو فور کنه تو کانالش حتی اگه من نشناسمش یا حتی تو کانالش عضو نباشم... فور کنین جستجو سراسری میزنم پیداتون میکنم💧🙂🌱 @arsooo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
| وَمَن يَتَوَكَّل عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ ‌| -و هر ڪس ڪھ بر خدا توڪل ڪند ؛ خـدا برایش ڪافے خواهد بود ... 🍃 ... ʝøɨռ↷ツ https://eitaa.com/khodam_Zahra
به‍ چه‍ دردی‍؟(؛💔 ʝøɨռ↷ツ https://eitaa.com/khodam_Zahra
‹🎈📮› استادی‌میگفت: گاهی‌یک‌پیام‌به‌نامحرم یک‌صحبت‌بانامحرم بسیاری‌از‌لطف‌هارا ازانسان‌می گیرد لطف‌رسیدن‌به‌مراتب‌الهی..! لطف‌رسیدن‌به‌شهدا‌..! لطف‌رسیدن‌به‌مقامِ‌سربازیِ‌امام زمان‹عج›..! ‌ 🚘⃟❤️¦⇢ 🚘⃟❤️¦⇢ ـ ـ ـ ــــــــــ❁ــــــــــ ـ ـ ـ 「➜•ʝøɨռ↷ツ https://eitaa.com/khodam_Zahra
به روایتی.... ʝøɨռ↷ツ https://eitaa.com/khodam_Zahra
یک روز دیگر کم شد از عمرت ، خدا را شکر امروز قدری کمتر از دیروز دلتنگی🍁✨ https://eitaa.com/khodam_Zahra
هر روز چند بار اینو با خودت تکرار کن امیدِ سبز شدن در دلم نمـے میرد💚ツ ʝøɨռ↷ツ https://eitaa.com/khodam_Zahra
‹💛🌻› - - طࢪف‌تانیمہ‌شب‌بیداࢪمیمونہ.. تاداخل‌گروھ‌یاڪانالش‌'۱:۲۰'روبگہ! بعدنمازصبحش‌قضامیشہ😑🤦🏽‍♂ ..🚶🏽‍♂ ‌- - 🐣⃟📒¦⇢ •• 🐣⃟📒¦⇢ •• ـ ـ ـ ــــــــــ❁ــــــــــ ـ ـ ـ 「➜•ʝøɨռ↷ツ https://eitaa.com/khodam_Zahra
• انتصار •
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗نگاه خدا💗 قسمت 73 توی مسیر راه امیر فقط درحال دعا و قرآن خوندن بود مریم جون : سارا ج
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗نگاه خدا💗 قسمت74 یه کم خوابیدم که باصدای امیر بیدار شدم امیر: سارا خانم - بله امیر: بیدار شین میخوایم بریم حرم - چشم بلند شدم موهامو بستم ،مانتومو پوشیدم ،یه روسری هم گذاشتم روی سرم حجاب کردم چادری که مادر جون بهم داده بود و هم گذاشتم روی سرم خیلی چادر بهم میاومد ولی نمیدونم چرا اصلا دوستش نداشتم احساس میکرد جلوی راه رفتن و میگیره یه دفعه از تو آینه نگاه کردم امیر داره نگام میکنه تا نگاهمو دید سرشو پایین اورد خندم گرفت - من امادم بریم امیر: خیلی حجاب بهتون میاد - لبخند زدمو چیزی نگفتم بابا و مریم جون پایین منتظر ما بودن بابا تا منو دید اومد جلو و پیشونیمو بوسید بابا رضا: چقدر شبیه مامان فاطمه شدی دلم یه جوری شد با گفتنش حرکت کردیم سمت حرم وارد صحن حرم شدیم با دیدن گنبد طلایی اشک از چشمام سرازیر شد ... یه دفعه دیدم امیرم داره گریه میکنه بابا رضا: ساراجان تو مریم برین زیارت ،منو اقا امیر هم میریم زیارت هرموقع زیارتتون تمام شد بیاین همینجا - چشم منو مریم جون رفتیم داخل حرم داخل حرم خیلی شلوغ بود من و مریم جون از دور سلام دادیم و برگشتیم بیرون بابا رضا و امیر روی فرش نشسته بودن ،بابا رضا بلند شد بابا رضا: سارا جان بیا اینجا بشین منو مریم میریم هتل شما بعدن بیاین - چشم بابا نشستم کنار امیر داشت زیارت عاشورا میخوند، آروم اشک از چشماش سرازیر میشد - آقا امیر امیر: بله - میشه بلند تر بخونین منم گوش کنم امیر : چشم صداش آرومم میکرد و بغضمو شکوند چادرمو گرفتم پایین و شروع کردم به گریه کردن صدای امیر قطع شد سرمو گرفتم بالا دیدم داره نگام میکنه - چیزی شده؟ امیر: نه هیچی بعد ادامه داد به خوندن دعا بعد تمام شدن دعا برگشتیم هتل بابا زنگ زد که بیاین رستوران هتل ناهار بخوریم بعد خوردن ناهار بر گشتیم توی اتاقمون اینقدر سرم درد میکرد لباسامو درآوردم و رفتم خوابیدم... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 ادامه دارد... ʝøɨռ↷ツ https://eitaa.com/khodam_Zahra