ا ﷽ ا
زاویه چهل و هشت درجه
سمیه غلامرضاپور
_بِخُّدا اگ° بتونی اینجور پرچم بتابونی؟ جونت میکَشه بیرون.
مسعود این را میگوید و با مجید دوتایی میزنند زیرِ خنده. زیر پل آنقدر شلوغ است که صدای خندههایشان نمیتواند حواس پیرمردهایی که روی دوتا کلاف سیمانی سبز و سفید با زاویه چهل و هشت درجه ایستادهاند و دارند دوتا پرچم بزرگ را با مهارت میچرخانند، پرت کند.
_بیبین چی جور دارن علم به اون گُندَگیو رو هوا دور میدن . اینا نون تنوری و روغن زرد تو خونیشونه. توی لاغر مردنی یه دقّه هم نَم°تونی این کار° کنی.
مجید با آرنج به پهلوی مسعود میزند و همزمان لب پایینیَش را با دندان بالاییاش گاز میگیرد. با چشم و ابرو اشاره میکند که یعنی بس کن تا شر نشده.
حامد اما مصمم است برای کم کردن روی قلمبهی مسعود هم که شده پرچم را از دست پیرمرد بگیرد و بگرداند:
_خیال کردی مث° تو پف خالیام؟ پف پفیل خان؟
مجید پادرمیانی میکند تا کار به جاهای باریک نرسد:
_اروا نن° قمره کوتا بیا دایی. مسعودِ غلط زیادی کرده. قیافه این پیریا رو بیبین . عصا قورت دادن توبمیری . تو هم بتونی اونا یه دقّه هم پرچماشون بِشِد نَمیدَن. بی خیال بابا بیاین بریم فلافلامون° بسّونیم تا تمون نشده.
مسعود که حالا دیگر به ترییج قبایش برخورده و می خواهد به همه بفهماند اِیربک هایش دنبه خالی نیستند و همه اش زور بازوست، صدایش را می اندازد توی سرش و با دست راست حامد را به کناری هل میدهد:
_من پفیلام نی قَلیون ؟ پوفِّت کنم بری گَل کفترات تو آسَمون؟ حالا بیشین بیبین..
بعد جستی میزند و همه وزنش را از روی لبه جدول کنار خیابان پرت میکند پایین و تا کنار سکوهایی که پیرمردها ایستادهاند، میدود.
بلندگوها دارند با همه توانشان داد میزنند. پرچمها از شمال شرقی تا جنوب غربی پیرمردها تاب میخورند . ردشان را که توی آسمان بگیری بی نهایت ستاره دنباله دار میبینی. اصلا هم حواسشان به اطرافشان نیست. انگار دارند زور بازویشان را در کهنسالی به رخ جوانهای میدان میکشند که ناگهان چوب پرچم یکیشان محکم میخورد به کلهی گرد و کم موی مسعود و او را با همه هیبتش نقش زمین میکند. صدای خندهی حامد با صدای مهدی رسولی درهم میشود که:
_بزن که خوب می زنی.
#داستانک_تمرینی
#عصر_نگارش
https://eitaa.com/khodemanim
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢به مناسبت عید غدیر؛
✍️غدیر، پرسش تاریخ بود از تاریخ / چه شد که راهِ نشان داده را خطا رفتند؟
🔹رسید نوبت بیعت به بانوان غدیر
شنید واژۀ «مولای» را مکرر آب
به بیعتی ابدی دستها فرو میرفت
کنار دست یداللهی علی در آب
🔹نشست آینهای روبهروی آینهای
شب و هوای خوش برکه و تبلورِ ماه
که روی بیعت زهرا، حساب دیگر کن
من و ادامۀ این راه سخت... بسمالله...
🔹کنار برکه، در آن وقت شب دو تا کودک
شبیهخوانِ نخستین شبِ غدیر شدند
به روی تختۀ سنگی که حکم منبر داشت
میان بادیه، پیغمبر و امیر شدند
🔹دو دست در گذرِ نور ماه، بالا رفت
نسیم، در کف دستانشان پناه گرفت
یکی شبیه به بابابزرگ، حرفی زد
و سایههای شب دشت را گواه گرفت
🔹به حکم آیۀ «اکملتُ دینکم» میگفت:
که بعد من تو امیری .. تو رهبری ... راهی!
که در اطاعت امرت مباد کژتابی
که در رعایت حقّت، مباد کوتاهی!
🔹میان ظرف بزرگی که آب، بیعت داشت
در آن سکوت فراگیر، ماه میلغزید
به روی پست و بلند مسیر، در دل دشت
چقدر پای نیفتادهراه، میلغزید
🔹زن ایستاد و نگاهی به ظرف آب انداخت
به عهدهای نشسته بر آن گواهِ زلال
زن ایستاد که: ای قولهای لغزنده!
زن ایستاد که: ای دستهای خیس مُحال
🔹غدیر اگر نشد از گاهوارهها جاری
عطش شود به لب شیرخوارهها جاری
غدیر اگر نشد آویز گوش کودکتان
زلال خون شود از گوشوارهها جاری
🔹علی حقیقت دین است آمنوا به علی
مباد شک شما از کنارهها جاری
به پشت قامت مردانتان نهان نشوید
اگر شدند فقط در نظارهها جاری
🔹اگر که شیرزنانه به کوچه خیمه زنی
کجا شود ز سرای شرارهها جاری
گواه بیعتتان آب شد که مهر من است
گواه بیعتتان در هزارهها جاری
🔹وزید بادی و ظرفی شکست و آبی ریخت
وزید بادی و دستار کودکی افتاد
دری شکست و همه قفلها طلسم شدند
کلونِ سادۀ درها یکی یکی افتاد
🔹به پشتوانۀ قول شکسته بود آری
لگد که نظم در و میخ را به هم میریخت
چقدر روی زنان باز کرده بود حساب
کسی که وسعت تاریخ را به هم میریخت
🔹غدیر، پرسش تاریخ بود از تاریخ
چه شد که راهِ نشان داده را خطا رفتند؟
که مردهای مردّد به جای خود، اما
زنانِ شاهد آن ماجرا، کجا رفتند؟
🔹نشست آینهای روبهروی آینهای
شب دهم، به بلندای تَل، تبلور ماه
که روی بیعت زینب حساب دیگر کن!
من و ادامۀ این راه سخت... بسمالله
👈بخش «امین» شعر و ادب فارسی KHAMENEI.IR به مناسبت عید غدیر، شعرخوانی خانم سیده اعظم حسینی در حضور رهبر انقلاب در تاریخ ۱۴۰۳/۱/۶ را بازنشر میکند.
🖼مشاهده و دریافت در سایت | #بزرگترین_عید_برترین_تبیین
✍️«امین»؛ شعر و ادب فارسی به روایت حضرت آیتالله خامنهای
💻 Farsi.Khamenei.ir
ا ﷽ ا
باغ احساسات
سمیه غلامرضاپور
روز عیداست امروز
مادرم میخندد
پدرم با شادی
ریسه ای میبندد
همه چیز آماده ست
چایی و شیرینی
روی هم چیده شده
میوهها در سینی
مادرم پوشیده
چادر سبزش را
می کند روبوسی
با من و مهمانها
خانهی ما امروز
باغ احساسات است
چقدر خوشحالم
مادرم* سادات است
*به یاد مادربزرگ پدریام سیدننه
#عید_غدیر
https://eitaa.com/khodemanim
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودمونیم نجم الدین عجب رقیب قدری پیدا کرده. چقدر دلمون برای این قاب تنگ شده بود!
هدایت شده از آتام
نور میخواست روشنی بدهد
به هر آنکس که دور و نزدیک است
پس به نام خدا نوشت خطی
به جهانی که سخت تاریک است
یک طرف ماه بود و لبخندش
یکطرف ابرهای بی باران
اینطرف آیهی «هدَینا» بود
آنطرف شرک مردم نجران
کیست احمد، کسی که در دو جهان
به کسی جز خودش شبیه نبود
هرکه شک کرد در تمامیتش
شک نکن پیرو مسیح نبود
لم یلد تا همیشه بوده و هست
راز توحید رکن لم یلد است
آن مسیح شماست عبد خدا
او به توحید محض معتقد است
دست را سمت آسمان برد و
همه عالم شدند در بندش
آسمان و زمین فراخواندند
همه را پای عهد و سوگندش
ای جهان! پنج نور آمده است
تا بفهمی عیار جان این است
چاره منکر حقیقت چیست؟
راه چاره به غیر نفرین است؟
پنج نور آمدند و تاریکی
در دلش ترس مبهمی افتاد
پنج نور آمدند و بعد از آن
شور در قلب عالمی افتاد
رحمت عام بر تمام جهان
هست این پنج جلوهی ازلی
هرکه برگشت از شب تاریک
در پناه محمد است و علی
#مهدیه_اکبری
#مباهله
هدایت شده از فاطمه عارفنژاد
هم شکستهست قاب خاطرههام
هم ترک خورده شیشهٔ صبرم
پنجره پنجره پر از باران
آسمان آسمان پر از ابرم
مینشینم خیال میبافم
با دو قلاب آرزو و امید
یک رج از جنس شَرّ و شور غزل
یک رج از جنس ذوق و شوق سپید
مثلا دعوتم به خانهٔ ماه
مثلا با ستاره همزادم
مثلا بغض نیست توی گلوم
مثلا مثل دیگران شادم
مثلا کوهزادهام، رودم
مؤمنم به وصال دریاها
گرچه این عشق را تمام عمر
سرزنش میکنند صحراها
مثلا دلخوشم به لمس افق
مثلا جاده خوانده است مرا
قاصدک هستم و نسیم سحر
روی دوشش نشانده است مرا
مثلا من مسافر نورم
مثلا راهی نجف هستم
مثلا تا همین دقیقهٔ قبل
داشتم تازه ساک میبستم
مثلا من یتیم کوفهٔ او
مثلا من گدای درگاهش
مثلا من فقیر بیچیزی
که نشستهست بر سر راهش
مثلا این منم، همین دختر
که پر چادرش رها در باد…
که به پروانگی رسیده دلش…
که شده از حصار خود آزاد…
مثلا این منم که میبارد
سر به زیر، ایستاده در حرمش
مثلا این منم که میمیرد
در همین نقطه زیر بار غمش
چه خیالی! چقدر شیرین است
چه محالی! چقدر خواستنیست
مثلا این منم که بعد از مرگ
مست جام فَمَن یَمُت یَرنیست…
***
از خیالات میزنم بیرون
تا کمی در خودم نفس بکشم
تا به اعجاز نور پنجرهای
روی دیوار این قفس بکشم
تا ببینم کجای تقویمم؟
چقدر کار بر زمین مانده؟
چند روضه به لحظهٔ دیدار؟
چند گریه به اربعین مانده؟
#فاطمه_عارفنژاد
@fatemeh_arefnejad
هدایت شده از کشوردوست
33.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📢 ویژه؛ ببینید؛
🏴 باور ندارم...
🎥 نماهنگی از مدیحهسرایی جدید حاج مهدی رسولی به مناسبت فرارسیدن نخستین ماه محرم در فراق رهبر شهید انقلاب رضواناللهعلیه
❤️ به همراه قابهایی از قرار دلهای بیقرار رهبر شهید در اینشبها در رواق کشوردوست
🖥 @Keshvardust_ir
هدایت شده از گاه گدار
📝 نامه اول از مجموعه «از راه رفته برایت مینویسم»
📌 من هم میخواستم تهران را بگیرم اما نشد.
بسمالله الرحمن الرحیم
این نامهای است از عمر بن سعد بن ابیوقاص فرمانده سپاه شام به دونالد جی ترامپ رئیسجمهور ایالات متحده آمریکا، در آن زمان که از جنگ با ایران فراغت یافت.
اما بعد،
خبر تو به من رسید و از آنچه کردهای آگاه شدم. شنیدم در طلب تهران، امام قومی را کشتهای و گمان بردهای این خون، تو را به آنچه میخواهی میرساند.
پس بشنو از مردی که پیش از تو این راه را پیموده است.
ما نیز روزگاری فتح را نزدیک میدیدیم. پیروزی در چشم ما چون مرغی بود که بر زمین نشسته باشد و گرفتنش دشوار ننماید. اما چون دست بهسوی آن دراز کردیم، دانستیم که سایهای بیش نبوده. دستهایمان به خاک رسید و آرزویمان در هوا ماند.
در خیمه ما، مردان بسیار بودند؛ اهل جنگ و اصحاب فتوحات. همه متفق که کار حسین پیش از آغاز به پایان میرسد. من برای او پیام فرستادم؛ یکبار به نرمی و یکبار بهسختی. او را به صلح خواندم، از جنگ ترساندم، راه بر او بستم و پیماننامه پیش او فرستادم. گمان من آن بود که کار به امضایی ختم شود و شمشیرها از نیام بیرون نیاید.
اما حسین نپذیرفت.
من میخواستم کار مُلک آرام گیرد و فرمان خلیفه بیمنازع بماند، هرچند این آرامش به نیروی شمشیر به دست آید.
پس چون روز دهم فرارسید، یاران او کشته شدند و تیرها بر خیمههایش باریدن گرفت. مردانش از میان رفتند و ساعتی بعد خود او نیز کشته شد. همه آن واقعه که آوازهاش در جهان پیچید، نیم روز بیش نپایید.
آن روز مردم گفتند: «عمر بن سعد پیروز شد.» من نیز چنین میپنداشتم.
مرا وعده ری داده بودند و من به امید ری در جنگ بودم. گمان داشتم چون کار حسین به پایان رسد، فرمان حکومت به نام من نوشته شود. اما روزگار به وعده خویش وفا نکرد. نه ری را دیدم، نه بر تخت آن نشستم و نه از نعمتش بهره بردم.
اکنون از کار تو خبر یافتهام.
تو امام قومی را کشتی و هنوز یاران او زندهاند. سردارانش باقیاند. سلاحهایشان برجاست. آنان که راه او را میروند، هنوز پراکنده نشدهاند.
پس امید مدار به آنچه من در رؤیا داشتم، تو برسی.
به خدا سوگند، اگر خون حسین مرا به ری نرساند، خونی که تو ریختی نیز تو را به تهران نخواهد رساند. من با آنچه مردم فتح میخواندند، ناکام ماندم؛ و تو با آنچه آشکارا شکست است، کامیابی میجویی؟
بدان که همه پیروزیها، پیروزی نیست؛ چنانکه همه شکستها نیز شکست نیست.
والسلام.
سال ۶۱ هجری قمری
برابر با سال ۶۸۰ میلادی
۱۰۸۶ سال قبل از تاسیس ایالات متحده آمریکا
.
«محمدرضا جوان آراسته»
zil.ink/mrarasteh
هدایت شده از «آمین» آثار میلاد عرفان پور
«علیالاصول...»
علیالاصول، یکی تنگه را رها کردهست
میان معرکه بر ترس، اقتدا کردهست
علیالاصول یکی برخلاف رأیِ ولی
برای وعدهٔ دشمن، حساب وا کردهست
علیالاصول، یکی وقت رزم در میدان
به اجتهاد خود اینگونه پابهپا کردهست
علیالاصول، یکی پشت پا زده به اصول
یکی به جادهٔ خاکی زده، جفا کردهست
اگرچه از سر دلسوزی است و حسن نظر...
در این نبرد، کم آورده و خطا کردهست
چه سود میبَرد آنکس که دور از این مردم
بر این معامله اصرارِ نابجا کردهست؟!
چه حاصل است از این نامه با چنین گرگی
که نانوشته دریدهست و نقضها کردهست
... و جنگ راه خطیریست، مرد میطلبد
... و جنگ، جوهر افراد برملا کردهست
... و صلح نیست از این رستخیز، راه گریز
چنانکه عافیت اندیش، ادعا کردهست
علی الاصول، امام شهید، خامنهای
برای مردم ما روز و شب دعا کردهست
علیالاصول، همین بعثت خیابانی
برای دیدن خورشید، کوچه وا کردهست
علی الاصول، خداوندِ مردم مبعوث
شگفتمعجزهای گاه با عصا کردهست
عصای معجزه، امروز نیست جز فریاد
عصای معجزه عشق است و کارها کردهست
میلاد عرفان پور
@erfanpoor
ا ﷽ ا
روایت نخل ابراهیمی
سمیه غلامرضاپور
چیزی از جنگ و نقشههایش نمیدانم همانطور که چیزی از صلح و توافقهایش نمیدانم.
اصلا منِ مادرِ همیشه دل نگران را چه به این حرفها؟ من فقط یک مادرم. مادرها باید بلد باشند نگذراند بچهها در هجمه غبارها نور را گم کنند.
قلبم را چند تکه کردهام و دارم بعد از کلی جنجال با ملایمات و ناملایمات زندگی میروم جنوب. همانجا که این روزها بیشتر از جاهای دیگر عطر مقاومت میدهد. از آخرین باری که خانوادگی آمدیم سفر تبلیغی هشت سالی میگذرد. هربار هزار و یک دلیل برای نیامدن داشتم و اینبار یک دلیل برای آمدن. حتما مینابِ امسال با میناب سالهای قبل زمین تا آسمان توفیر دارد.
هزار و یک مانع نگفتنی هم تلاش میکردند که از آمدن پشیمانم کنند که قابل تحمل ترینشان گرمای بی رحمانه هوای جنوب بود اما همان یک دلیل کافی بود برای آمدن؛ دیدن و شنیدن روایت آدمهایی که مسئول غسل و تحویل تعدادی از شهدای شجره طیبه به خانوادهها بودند.
#میناب_نخلابراهیمی
https://eitaa.com/khodemanim