شامِ غریبان ١٤٠٣، غریبانه گوشهی موکب نشستهام و اینجا را خلق میکنم...
فقط میدانم که حال غریبی دارم، احساس مادرانهای به هیئت، به خادمینش، به مسجد امام رضا علیه السلام، به این موکب، به آن در، بابالمعصومه، به این کفشها، فرشهای سبزِ کمرنگِ مسجد، به آن پرده و ماجراهایش، به پنجرههای رنگی و گنبدی شکل مسجد، احساس مادرانهای دارم نسبت به همین تیریموس، به سینیهای رنگی آشپزخانه، به کلیدهای مسجد، به یخچال مسجد، به لیوانهای مسجد، به دیگ و ظرفهای مسجد، احساس مادرانه دارم به صندلیهای بیجان و دسته شکستهی مسجد، به سیاهیهای گاه و بیگاه مسجد...
احساس مادرانه دارم نسبت به حمایلهای خادمین، به چوبپرها، به پلههای ورودی خواهران، احساس مادرانه دارم نسبت به میزهای داخل ایوان خواهران، به دیوارهای رنگ و رو رفتهای مسجد، به ستون مسجد، به سرامیکهای خنک دیوارهای مسجد که به آن تکیه میزنم، احساس مادرانه دارم نسبت به چادرهای مسجد، احسا مادرانه دارم نسبت به هرکس داخل این مسجد تنفس میکند، احساس مادرانه دارم نسبت به هیئت دانشجویی سیدالشهداء علیه السلام...
آیا غریبانهتر از حس مادرانه داریم؟
نشستهاَم در مسجد، اکنون که آن پسر بچه رفت، اگر خانمی که پشت سرم نشسته بود هم رفته باشد میتوانم بگویم، تنهای تنها، نشستهاَم در مسجد...
خواستم زنگی بزنم، پیامکی بزنم که آی بچهها؟
کجایید دورتان بگردم؟
مسجد منتظر است، مسجد تنهاست بدون شما.
اَما...
یک لحظه با خودم گفتم، من تنهاترم یا مسجد؟
من به مسجد تکیه زدم یا مسجد به من؟
مرا ببین کجا نشستم، این نفس راحت و آن شیطانِ پشت در نشانم میدهند که ای بیچاره، تنها تویی، محتاج تویی، انسانِ غافلِ روی لبهی تیغ تویی.
چه فکری کردی پیش خودت، که میگویی مسجد تنهاست؟
با خودت فکر کردی انقدر در این زمانه خودت را خوب نگه داشتهای که مسجد هم نیایی، مسجدی میمانی؟
انقدر به خودت مطمئن بودهای که حق دادی یک شب مسجد نیایی؟
به خودم گفتم، کی نفس نفس، فقط دلش نشستن در این مسجد و خلوت میخواست؟
ای غافل آن بیرون طوفان است، گرداب است، مرداب است.
آن بیرون میکشدت پایین، بیا و لنگر بنداز در خانهی خدا.
عبادت را از خودت دور کنی، مسجد را از خودت دور کنی، به ثانیه نکشیده کارت تمام است.
آن که یک عمر با خودش و نفسش کار کرده، دفترچه محاسبه داشته، نماز شب میخوانده زده جادهی خاکی؛
در این آخرالزمان که گناه زینت است و تو حقیقتا بیچاره، چه فکری با خودت کردی که لحظهای دور شوی...؟
این تو و جوانی و امام زمان و مسجد، شیطان پشت در است.
بسم الله بگو
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد
در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ی ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کوره ی کوچک،
شد قلّه ی یک آه، مسیر فوران شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چنان شد
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
جان را به تمنّای لبش بردم و نگرفت
گفتم بستان بوسه بده، گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختم و آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
یک حافظ کهنه، دو سه تا عطر، گل سر
رفت و همه ی دلخوشی ام یک چمدان شد
با هر که نوشتیم چه ها کرد به ما گفت
مصداق همان وای به حال دگران شد
~حامدعسکری~
باز آی باز آی باز آی
هر آنچه هستی باز آی
گر کافر و گبر و بتپرستی باز آی
این درگهِ ما درگهِ نومیدی نیست
صدبار اگر توبه شکستی باز آی...
حدیث کساء...
چطور انقدر مشتاقانه میخوانَمَت؟
چطور میشود آدمی به یک حدیث،
به یک ماجرا
اینطور دلبسته باشد؟
هربار که مفاتیحم
همانی که در اردوی قم، با سیده خریدیم و زهرا هم بعدش خرید و مثل هم شدیم، که انگار این مفاتیح مثل زنجیر ما را به هم گره زده...
هر بار که مفاتیحم را باز میکنم
نمیتوانم نخوانمش.
نمیتوانم احساساتم را نسبت به این کلمات در بند کنم؛
این لذت واقعا عجیب نیست؟
از یک دعا
از یک حدیث
جایی خوانده بودم اگر میخواهید مطمئن شوید که خدا هنوز دوستتان دارد،
نگاه کنید به دلتان
که چقدر عشق حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها(که جانم فدایشان)
در آن جا دارد...
حقیقتا عشق من به حدیث کساء
که به دور حضرت زهرا(س) میگردد
لمسشدنیست.
این یعنی
دوستم داری خدا؟