داشتم با تراپیستم صحبت میکردم
بهش میگفتم خیلی عذاب وجدان دارم ، برای اینکه همه تلاشهایی که برای قبولی توی دانشگاه کردم ، همه اون هزینههایی که کردم یه جورایی داره دود میشه
نمیتونم هر روز برم و این عقب افتادگی از درسهارو دوست ندارم
با یه لبخند بهم گفت که الان الویتت فرق داره= )
برادر اسنپی از هر جهت خلافی که فکرشو کنید داره میره
منم خوشگل نشستم که حداقل توی دوربین ثبت وقایع خوشگل بیفتم
بگید شماهم توی یکسری از مسائل کوچیک با بقیه متفاوت هستید
و این شمارو متمایز میکنه از بقیه
مثلاً درباره خریدن کتاب
من ترجیح میدم از دستفروشها کتاب بخرم ، کتابهای قدیمی که ترس دارم از کنده شدن ورقههاش
بگید شماهم نیز
فک کن یه هفته تمام زورم رو زدم هیچکس از مسئلهای که دارم خبردار نشه
استاد با صدای رسایی که داشته کل کلاس رو خبر کرده= )))))
داشتم فکر میکردم که چیکار کنم تا عصبانیتم نسبت به بعضیا کمتر بشه
و به این نتیجه رسیدم که میتونم یه کف گرگی بزنم تو صورتشون
تا حالم بهتر بشه