امروز توی حرم
فقط به بچها توجه کردیم و با دست نشونشون دادیم و کلی براشون ذوق و غش و ضعف کردیم
میخواستم برم زیارت
ولی خیلی شلوغ بود ، گفتم بهتره زمانی که یکم جمعیت کمتره برم
نشستم پیش پای زائرها و داشتم درد دل میکردم
میگفتم آقای امام رضا اگه به صلاحه یه نشونه بهم بده
که یکی خم شد و این شکلات رو داد بهم
و منم همینجوری توی بُهت داشتم زار زار گریه میکردم
دیگه با بدبختی منو از زیر دست و پای زائرها کشیدن بیرون 🥸
اما بعدتر..
دیدن دوست قدیمیم🥲
همهچیز از یه پیام کوچیک شروع شد
و ما باهم دوست و رفیق شدیم