به آدمهای رهگذر نگاه میکنم ، به چهرههاشون به تیپشون و مدل راه رفتنشون
و توی سرم میگم اینم سرگذشت خودشو دارهآ ، یعنی بیشتر شبیه مادرشه یا پدرش؟
اخلاقش به کی رفته؟
خط قرمزش چیه؟
و هی مداوم با دیدن آدمهای مختلف همین سوالات توی سرم تکرار میشه
تنها چیزی که الان میتونه منو از لایههای فروپاشی روانی نجات بده
یه کارت پر از پول برای خریده
باغ خرمالو؛
تنها چیزی که الان میتونه منو از لایههای فروپاشی روانی نجات بده یه کارت پر از پول برای خریده
یا مثلاً برای برطرف کردن این فروپاشی میتونید یه تفنگ پر از گلوله بهم بدید
تا بتونم باهاش آدمایی که روی مغزم راه میرن رو بکشم
درحالی که همه از هوای بارونی عکس و فیلم گذاشتن
و یه عده زیر بارون قدم میزنن و قطرات بارون رو حس میکنن
من تو خونه زیر سرمم
پاییز فصل خوبی نیست