باغ خرمالو؛
دلم میخواد برگردم به سامرا
با اون سرمای استخون سوزش ، میخوام گوله بشم توی پتو و خوابم ببره توی حرمش
میخوام بدنم از سرما بلرزه
دلم احساس آرامشی که توی سامرا داشتم رو میخواد
امروز خسته بودم
نه خستهی عادی ، انگار یه موجود چندتنی بغلم کرده بود
و اجازه نمیداد که بتونم کاری کنم
حوصلۀ هیچچیزی رو نداشتم ، حتی غذا خوردن
و عجیب بود
انگار که دلم میخواست امروز فقط توی سکوت و تنهایی بگذره
شاید بعضیوقتا باید زمان داد
به خودمون ، به روحمون و به دیگران..