نشسته بود، دید توی این بارون جا نیست یه خورده رفت کنار و جاش رو داد من. مدتی که گذشت خادم ها میز و گذاشتن سر جاش، یه لحظه صدای نوتیف پیامک گوشیش اومد. گفتم : بشینید سر جاتون. بفرمایید.
برگشت گفت : همین الان حاجتمو گرفتم، دارم برمیگردم.
« خلاصه اینکه قربونت برم آقای حاجت های سریع روا شده :) »