نشسته بود، دید توی این بارون جا نیست یه خورده رفت کنار و جاش رو داد من. مدتی که گذشت خادم ها میز و گذاشتن سر جاش، یه لحظه صدای نوتیف پیامک گوشیش اومد. گفتم : بشینید سر جاتون. بفرمایید.
برگشت گفت : همین الان حاجتمو گرفتم، دارم برمیگردم.
« خلاصه اینکه قربونت برم آقای حاجت های سریع روا شده :) »
آدمها با بوی مخصوص به خودشون به یادم میان و تداعی میشن
بوی تورو از کجا پیدا کنم؟
عزیزِ ندیدهی من
دوست دارم دوربین بگیرم دستم و روایت کنم، میخوام توضیح بدم همه چیز رو. هرآنچه که در موردش کتابها خوندم، اما میشه در دو خط توضیحش داد. شاید رسالت است. نمنه دی والا.
محمد مهدی ای که مشخص است ایرانی نیستی. شاید از توابع لبنان باشی. مهم نیست. مهم آن است که جگرم برایت سوخته است. همین :)
دقیقا یادم نمیاد همسر شهید همت بود یا کس دیگری
میگفت شهید همت خیلی چشمهای زیبایی داشت و وقتی هم شهید شدن طوری شهید شدن که سرشون جدا شده بود و چشمهاشون از بین رفته بود..
وقتی همسرمو با چشمهای باد کرده و خونی دیدم
یاد این حرف همسر شهید افتادم ..
باغ خرمالو؛
-
یا صاحب الزمان ..
این بچه ها انقدر خوندن :
بیا یارت میشم
هوادارات میشم
با همین قد کوچیکم
خودم سردارت میشم
تا بالاخره شدن :))
بالاخره واقعا با همین قد کوچیکشون،سربازت شدن . .