حوالی ساعت هشت و نیم شب
وقتی که قلبم پر از غم بود ، زنگ زدم به زهرا مامی
و همینطوری که شر شر اشک میریختم ، غذا درست میکردم ، صحبت میکردم و درحال پنهون کردن بغضم بودم ، به آدما و ساختمونهای بلندقامت نگاه میکردم
و فکر میکردم هر کدوم داستان متفاوتی برای روایت دارن
شاید دردشون از من کمتر باشه ، شایدم بیشتر
درکل که هر آدمی کتابیست بیانتها برای روایت : )