باغ خرمالو؛
[ علیچشماتواکن ] دیدمت رفتی و داغت جگرم را سوزاند ؛ فکر بی هم سفری با تو سرم را سوزاند . [ مطابق
کمکم باید اینو پلی کنم و گریه کنم
بابای مهدیار: )
چه روزهایی از سر گذروندیم و زندهایم
مارا به سختجانی خود ، این گمان نبود. .
هیئتای صبح زود حسینیه آیت الله حق شناس اینجوریه که بزور از خواب بیدار میشی ولی وقتی میرسی فقط از ته دلت میگی الحمدالله :)))
باغ خرمالو؛
یه ذره ذوق برام مونده اونم گذاشتم وقتی که با دخترم برم هیئت: )))💖
آخ دقیقاا
منم منتظرم لباس مشکی و سربند تنش کنم بریم مراسم شیرخوارگان :)))
باغ خرمالو؛
شب اول محرم است امسال چنان داغی بر دلم است که فقط اباعبدالله میتواند آن را ببندد گریههایم را حضرت
وای
اینو:)
چقدر دلم نمیخواد گذشته رو مرور کنم ، و چقدر تار و پودم با گذشته گره خورده