قوم و فامیل زحمتش دادند
نیمه شب برگ دعوتش دادند
آشناهاش غربتش دادند
پیش زینب خجالتش دادند . .
یک امان نامه شرمسارش کرد
تا خود صبح بیقرارش کرد
تا شنیده عمو عموها را
زده بر دوش آرزوها را
تا کمی تر کند گلوها را
بخرد کل آبرو ها را
تیرها ریختند بر بدنش
از نوک پا گرفته تا دهنش
پاره پاره شدست پیرهنش
سوختم پا به پای سوختنش
تکیه قرص من زمین افتاد
با چه وضعی ز ِصدر زین افتاد
رد نیزه روی نگین افتاد
روی پیشانیش که چین افتاد
ای علمدار من چه کم شده ای
سرو بودی چقدر خم شده ای
بروی نیزه ها علم شده ای
روضه باز این حرم شده ای
پارسال شب هفتم محرم
خیلی دلم میخواست یه بچه داشته باشم
و طعم مادر شدن رو بچشم
و توی دلم گفتم حضرت علیاصغر واسطه شو تا سال بعد یه بچه سالم خدا بهم بده
و امسال دقیقا شب هفتم دخترم دنیا اومد
میخواستم بگم با این خاندان ببندید
کوچیک و بزرگ هم نداره
هیچکی با دست خالی برنمیگرده : )
باغ خرمالو؛
ولی حاج محمود غوغا کرد امشب ..
زمزمه همه ی مردم مداحی ای ایران بود ..