هدایت شده از باغ خرمالو؛
ازم دربارهش نپرس
به جاش ، به اندازه قطرههای اشکم
بغلم کن : )
کجایِ جـهان رفتهای که هر روز در بیداری ام میجویمت ؛
در بی خوابی ام میابمت ؛
در رویایم میبوسمت ؛
و وقتی بیدار میشوم، نمیابمت.
«و اما لحظهای میرسد که از آن به بعد دیگر از هیچچیز متعجب نمیشوی، لحظهای که گمان میکنم نامش پیر شدن باشد.»
من معتقدم صدا زدن آدمها با اسم شناسنامههایشان کار چندان دلچسبی نیست،این اسمها را دیگران انتخاب کردهاند
باید ویژگیهای آدمها را فهمید و بعد جور متفاوتی صدایشان زد؛
مثلا من تو را "التیام" صدا میزنم.