هدایت شده از باغ خرمالو؛
قسمت غم انگیز تنهایی "بی پناهی" است؛
این که یک شب، یک روز، یک جایی
دلت بخواهد از همه دردهای دنیا پناه ببری به آغوشی، نوازشی، گفتگویی، درست میشَوَدی، بوسهای، حضوری، دیداری... و هیچکس هیچجای جهانت نباشد.
بار دنیا و آدمهایش بیفتد روی شانههای نحیفت، به هر طرف که نگاه کنی آیههای عذاب به سمتت دوان باشد، پناه همه باشی به قدر بضاعت دلت، عالم و آدم را مراقبت کنی و کسی نباشد که بارت را از شانه ات بردارد. تنهایی چه قدر "بی پناهی" است...
ء.
بیشتر آدمها از تنهایی فراریاند، چون نمیدانند تنها که میشوند باید چکار کنند.
تنهایی انگار یک صندلی است که آدم را روبهروی خودش مینشاند، یا شاید هم یک آینه سیار باشد، که مثل اجل معلق، هی جلوی رویِ آدم ظاهر میشود و میگوید خودت را نگاه کن
و آدمها از نگاه کردن به هیچکس و هیچچیز جز خودشان، اینقدر فراری نیستند.
میترسند تنها شوند و بیفتند به خودکاوی و کرده و ناکردههاشان یادشان بیفتد. احساسات و عواطفی که قایم کردهاند رو شود ، یا حتی اعتقاداتِ جورواجورشان دهان باز کند و تفکراتشان بریزد روی دایره.
میترسند قضاوتهاشان یادشان بیفتد و وجدانشان بیاید وسط یقهشان را بگیرد و سینجیمشان کند که چرا فلانجا حق فلانکس را خوردی و بهمان جا حالِ یارو را گرفتی.
میترسند فیلشان یاد هندوستان کند و گذشتهشان مثلِ بختک بیفتد به جانشان ، اضطراب دارند که نکند گذشته مثلِ گرداب، بکشاندشان به عمقِ یک ویرانی...
به وقت آخرین نفسهای سال؛
کاش یه روزی بود ، یه زمانی بود
خدا بهمون فرصت میداد اون عزیزانی که ترکمون کردن و رفتن
بیان پیشمون
یه روز کامل کنارمون باشن تا اون دلتنگی رفع بشه
بغلشون کنیم و بغلشون کنیم و بغلشون کنیم:)
کاش میشد دوباره ببینیمشون
باغ خرمالو؛
کاش یه روزی بود ، یه زمانی بود خدا بهمون فرصت میداد اون عزیزانی که ترکمون کردن و رفتن بیان پیشمون
کاش میشد که با معجزهای برگردی-