هدایت شده از حماسه جنوب،خاطرات
🍂
🔻 یحیای آزاده 1⃣3⃣
خاطرات آزاده، داریوش یحیی
•┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
افسر با فریاد مهیبی گفت "قشمر اشبیک لیش تتسیح ماتسیر آدمی" (مسخره چته، چرا فریاد میزنی؟ تو آدم نمی شی ) ولی منوچهر دست بردار نبود و مرتب فریاد می زد. افسر عراقی با نگاهی به بچهها گفت "منو عربستانی؟"، (عرب زبان هست؟) کسی جواب نداد و من هم که دست و پا شکسته عربی بلد بودم آنقدر ترسیده بودم که جرأت حرف زدن نداشتم.
به یکی از سربازها گفت:"روح صح المترجم"( برو مترجم را صدا کن). چیزی طول نکشید که درب سلول باز شد و افسر با سربازها و همان بهیار که در استخبارات بود وارد شدند. درب را بستند و با ناسزا و چند ضربه عصاء به منوچهر او را ساکت کردند و افسر عراقی با عصبانیت پرسید:
_ شینهی قضیه اشبیک لیش تصیح"
و مترجم با لهجه کردی و خیلی دست و پا شکسته ترجمه کرد "چی شده؟ چته؟ چرا فریاد می زنی؟"، منوچهر خیلی جدی گفت:
_ مگر کتک نزدید؟ مگر در را قفل نکردید؟ چرا دستانم را بستید؟ شما مگر مسلمان نیستید؟ مگر پیامبر سفارش اسیر را نکرده؟"
وقتی مترجم ترجمه کرد، افسر ساکت ماند و به فکر فرو رفت و بعد از لحظاتی گفت:
_ تو دشمن ما هستی، چه انتظاری داری؟
_ من مسلمانم بله ما دشمن هستیم ولی پیامبر سفارش اسیر را کرده.
افسر عراقی که انگار کم آورده بود دستور داد تا بازش کنند. بازش که کردند منوچهر گفت ما تشنه هستیم آب نداریم. افسر توجهی نکرد و از سلول بیرون رفت و زیر لب می گفت "ان اسیر، ان مسلم". چند دقیقه بعد یک حبانه آب و یک لیوان در پشت پنجره گذاشتند، ظهر هم دو ظرف خورشت و دوازده سیزده صمون برای نهار آوردند. بچه ها حسابی سیراب شدند. اخلاق عراقی ها عوض شده بود و بعداز ناهار بهیاری که کُردی صحبت می کرد به همراه دو سرباز به داخل سلول آمدند و پاهای منوچهر را پانسمان کردند. غروب هم یکی از سربازها با یک ظرف، دیری (نوعی خرمای خشک) از پشت پنجره به داخل سلول ریخت و رفت.
همه تعجب کرده بودند. بعداز ظهر هم خبری از بازجویی نشد و در کمال آرامش آن شب سپری شد. در این بین فرصتی پیش آمد تا با منوچهر کمی صحبت کنم. منوچهر می گفت خودش هم نمی دانست برای چه فریاد می زند و چه چیزی در پیش روی اوست، ولی از وضع به وجود آمده همه راضی بودیم و این را یک پیروزی می دانستیم.
غروب، شام آوردند و حبانه را آب کردند. کماکان از بازجویی خبری نبود. بچه ها تعجب کرده بودند. چند روز گذشته از شام خبری نبود و بازجویی صبح و عصر به شدت برقرار بود، ولی یک دفعه چه شد که با ما مهربان شده بودند!! یعنی فریادهای صبح منوچهر در وجود افسر عراقی تاثیر گذاشته بود؟ خیلی جای تعجب داشت و باید صبر می کردیم و آخرش را می دیدیم.
┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
همراه باشید با ادامه این خاطرات
کانال حماسه جنوب
#یحیای_آزاده_31
#یحیای_آزاده_32
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
هدایت شده از حماسه جنوب،خاطرات
🍂
🔻 یحیای آزاده 3⃣3⃣
خاطرات آزاده، داریوش یحیی
•┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
ناگهان ده پانزده نفر با دو به طرف سلول سربازان عراقی رفتند. بلافاصله بعد از صدای باز شدن درب سلول صدای جیغ و داد و زجه سربازان عراقی به هوا برخاست. برای چند ساعت به شدیدترین شکل آنها را می زدند. صدای شبیه به تکاندن قالی لحظه ای قطع نمی شد. دل سنگ به حال زجه های آنها آب می شد. نفس در سینه ما حبس شده بود و زهره ما هم داشت پاره می شد. بچه های سلول ما ناخواسته و بدون اراده آرایش تدافعی به خود گرفتند و همه در یک گوشه کنار هم جمع شدند و بی اختیار به هم فشار می آوردند. فقط من و قاسمی تک بودیم. صدای پوتین هایی که به طرف ما می آمدند لحظه به لحظه قویتر شنیده می شد و پس از آن صدای باز شدن درب سلول با خشونت معنا داری به گوش رسید.
اول از همه افسر عراقی که سر تا پایش خیس عرق بود وارد سلول شد و پشت سر او پانزده شانزده نفر دژبان هر یک با وسیله ای در دست وارد شدند. داخل سلول دیگر جا نبود. صدای خس خس نفس هایشان به وضوح شنیده می شد. جو وحشتناکی ایجاد شده بود. دژبان ها با هیاهو قصد داشتند به بچهها که در گوشه سلول در هم فشرده شده بودند یورش ببرند که فرمانده شان با علامت دست آنها را از این کار بازداشت و فریاد زد "ارجوع لی وراء" آنها را عقب راند و خود کماکان در جلو آنها عصبانی و خشمگین ایستاد بود. با کلاه قرمزش عرق های پیشانی را پاک کرد و با چشمانی دریده قصد داشت ما را بترساند.
من اولین و نزدیکترین اسیر به او بودم. همه بچه ها در کنج بالای سلول جمع شده بودند و فقط من و قاسمی به علت مجروحیت هر کدام در گوشه ای افتاده بودیم. نگاه غیظ آلودی بر من انداخت و من هم کمی نگاهش کردم و شروع به فریاد و بد و بیراه گفتن کرد. همه، جا خورده بودیم. نیم هلالی در قسمت ورودی سلول توسط دژبان ها تشکیل شده بود که با دستور افسر یکی از دژبان ها پاچه شلوارم را گرفت و به وسط سلول کشید. اول با یک نعره انکرالاصوات، لگدی بر شکمم کوبید که دنیا جلو چشمانم تیره و تار شد و نفسم بند آمد. مقداری عقب رفت و با یک اشاره چند نفری بر سرم ریختند. همه داد می زدند ولی فقط چهار پنج نفر مشغول کتک کاری بودند و انصافا" با عشق و علاقه وافری انجام وظیفه می کردند. هرچه زجه و ناله می کردم کسی توجه نمی کرد. یک کابل به صورتم اصابت کرد و درجا ردّش ورم کرد.
صورتم خونی شده بود و داد میزدم ولی رحمی در کار نبود. تا دژبان ها از نفس نیفتادند کتک کاری همانطور ادامه داشت. دیگر نواخت شلاقها با فاصله زمانی بیشتری انجام می شد و نفسهایشان به شماره افتاده بود. با فریاد "کافی بعد" افسر، همه دست کشیدند. از شدت درد به خود می پیچیدم. به هرجایی که دست می زدم آش و لاش شده بود. هوش و حواس خود را نداشتم. با فریاد رعد آسای قاسمی به خود آمدم، هلال سربازان به سمت قاسمی میل کرده بود. فرمانده بیرحم عصایش را روی ران متلاشی شده قاسمی گذاشت و او فریادش به هوا بلند شد. فرمانده عراقی از این کار لذت می برد و همزمان گروه دیگر سربازان تازه نفس حسابی خدمت قاسمی رسیدند و به جراحات او هم توجهی نداشتند.
وقتی به شیوه کتک زدنشان، فارغ از کتک خوردن می نگریستم بیشتر وحشت می کردم و به عمق کینه و بیرحمی بعثی ها بیشتر واقف می شدم. زدن آن بنده خدا نیز ده دقیقه ای به طول انجامید. افسر عراقی وقتی رمق نیروهایش را می دید دستور توقف و استراحت می داد.
┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
همراه باشید با ادامه این خاطرات
کانال حماسه جنوب
#یحیای_آزاده_33
#یحیای_آزاده_34
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
هدایت شده از طنز سیاسی دکترسلام
32.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 #دکترسلام بازگشت 💪
🎥 فیلم کامل طنز #دکترسلام ۱۷۵ منتشر شد!
موضوع این قسمت: تو گُل میخوری از من دستور نمیگیری!
پرونده ویژه: زنوناوین 😅
@Drsalaam
هدایت شده از طنز سیاسی دکترسلام
6.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸دم بروبچههای شبکه پویا بخاطر مجموعه #یکی_بود_یکی_نبود گرم!
پویانماییهای کوتاه از زندگینامه چهرههای سرشناس ایرانی با هدف معرفی این چهرهها به خردسالان، که البته بزرگترها هم براشون جذابه و یادمیگیرن... 👏
این قسمت: شهید شاهرخ ضرغام
➕ نفیسه سادات موسوی
@Drsalaam
هدایت شده از استیکر و عکس پروفایل ثامن
♦️ چرا بعضیا هر منطقی رو بهش میگی رد می کنند⁉️
#قرآن_پاسخ_میدهد
@saeer_ir
هدایت شده از شبکه ادیان
هدایت شده از شبکه ادیان
13.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☝️تیزر دیدنی کتاب📒رویای نیمه شب
معرفی کتاب
بی شک داستان تشرفات و ملاقات با حضرت مهدی در عصر غیبت، یکی از عوامل دلگرمی شیعیان و تقویت اعتقاد آنان به حضور حضرت است.
لحظاتی که در اوج گرفتاری و اضطرار، از او یاری میخواهی و منجی حقیقی عالم، نجاتت میدهد؛ شیرین و به یاد ماندنیست.
رمان "رویای نیمه شب" به قلم #مظفر_سالاری؛ ماجرای پسری #سنی است که سودای عشقِ دختری #شیعه را در سَر می پروراند. عشقی که او را به اعتقاد به باورهای آن دختر میرساند.
این کتاب محور چهارمین دوره مسابقه «کتاب و زندگی» است.این کتاب تا پیش از مسابقه قریب به ۱۰ چاپ را پشت سر گذاشته بود و پس ازمسابقه نیز مورد توجه بیشتری قرار گرفته است. تا جایی که با رسیدن به چاپ هفتاد و سوم، پرفروشترین رمان چاپ شده در دهه نود نام گرفته است.
نویسنده ضمن بیانِ این داستانِ عاشقانه، ماجرای تشرف "ابوراجح" و شفا یافتن او به دست امام زمان را بیان میکند.
#معرفی_کتاب
🌐 @adyan8
اگر اهلِ مطالعه هستید با ما همراه باشید در پیج اینستاگرام شبکه ی ادیان، علاوه بر گلچینی از مطالب شبکه هر چند روز یکبار کتاب هایی مفید رو به شما معرفی میکنیم.📚📖📒📓
پیج شبکه ادیان در اینستاگرام👇
https://www.instagram.com/p/BqEP8MShagB/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=yc66wjm25nly
تاریخچه جشن #کریسمس 👆
حضرت #عیسی در ۲۵دسامبر به دنیا نیامدند...
در حقیقت این تاریخ را #بت پرستان جشن میگرفتند (منظور از #دنیوی ها پیروان #میترائیسم است) و #مسیحیان هم برای جذب آنها روز تولد #میترا (بت #خورشید ) را به عنوان تولد #مسیح عنوان کردند.. آنها درخت #کاج را هم بخاطر مقاومت در سرما گرامی میداشتند و آرزوهای خود را به آن آویزان میکردند
پس از دویست سال، رفته رفته بعضی #مسیحیان همین روز را پذیرفتند اما #ارمنی ها 6 ژانویه را روز #میلاد مسیح میدانند.
#مسیحیت
#مناسبت
🌐 @khorshidbineshan
📌وقتی #امام_موسی_صدر با کمک مسلمانان، کلیسای سوخته مسیحیان را بازسازی کرد
🎄زمانی که شهردار جدیده بودم و به کار وکالت و رسیدگی به مسائل حقوقی شهروندان اشتغال داشتم، به دلیل پیگیری کار اداری #اسقف آشوریان به کاخ ریاست جمهوری می رفتم. یک روز به امام موسی صدر بر خوردم او با اینکه برای نخستین بار من را می دید، مرا به گرمی به آغوش گرفت و گفت: «من تو را از خودت بهتر می شناسم. #شیعیان ساکن در برج حمود(منطقه مسیحی) به من گفته اند تو چگونه آنان را مانند فرزندان خود حمایت می کنی و میان آنان و یک #مسیحی مارونی فرقی نمی گذاری.»
🎄 سپس شروع کرد به نام بردن از خانواده های #شیعه آن منطقه و یکایک ایشان را درست می شناخت. او ادامه داد: «ما همه باید دست در دست هم بدهیم و با هم برای خدمت مشترک به نزدیکی بین #مذاهب و ایجاد زمینه زندگی مشترک میان آنها تلاش کنیم.»
🎄چند روز بعد، ناگهان از #کلیسای مارمارون در بوشریه سرقت شد و به آتش کشیده شد. در حالی که بر تخته سیاه مدرسه کلیسا عبارت «لا اله الا الله» را نوشته بودند. این حادثه فضای بسیار مسمومی علیه #شیعیان و مسلمانان ایجاد کرد و منطقه را متشنج ساخت. پس از آن #امام_موسی_صدر با من تماس گرفت و از من خواست در سد بوشریه(منطقه مسیحی) و در محلی که قرار بود مسجد بسازند به دیدارش بروم.
🎄آنجا در حضور جمعیت فراوانی از شیعیان، چنین گفت: امروز می خواهیم پول جمع کنیم، اما هر چه جمع شود، برای ساختن این #مسجد و کلیسای مارمارون نصف می کنیم. این کار هوشمندانه او مرهمی بر زخم مسیحیان بود و به سرعت آرامش را به منطقه باز گرداند. چند وقت بعد معلوم شد کسی که این کار را کرده بود، یک #مسیحی بوده است که می خواسته فتنه به پا کند.
🎄چندی بعد آگاه شدم که ایشان قرار است در #کلیسای پدران کبوشین سخنرانی کند، سخنرانی معروف و تاریخی با عنوان «ادیان در خدمت انسان». برای نخستین بار در تاریخ یک کلیسا، یک روحانی مسلمان در روز یکشنبه در #محراب کلیسا برای مسیحیان موعظه می کند و عکس ایشان در زیر صلیب، به شکل گسترده منتشر می شود. من با او به آنجا رفتم هنگامی که سخنرانی پایان یافت می خواستیم برگردیم، که یکی از #کشیش ها دستم را گرفت و گفت: «این انسان امتداد روح مسیح است. »
🖋آگوست باخوس، نماینده سابق مجلس لبنان
#مسیحیت
#مناسبت
🌐 @khorshidbineshan
#خبر
💠در قم چه خبر است؟
⭕️خبرهای رسیده از خبرنگاران سطح شهر پونز، حاکی از آن است که ماه گذشته #سحر_قریشی قرار بود برای افتتاح یک سالن آرایش در صفاشهر و سالاریه به قم بیاید.
🔹به دلایلی #نیوشا_ضیغمی آمد و همراهش کلی ماشین میلیاردی و چهرههای عجیب و غریب دیده شدند.
⭕️ چیزی که از افتتاح #سالنهای_آرایش به خصوص در صفاشهر و سالاریه دستگیر ما شده است، راه اندازی #شبکه_بدحجابی از کانال این آرایشگاهها است و سر منشا این حجم از بدحجابی که در قم دیده میشود، از کانال این سالنها صورت مییابد.
🚫 یکی از شاهدان عینی که در محل زندگی می کند و نخواست نامش فاش شود، به ما گزارش داد که برنامه پارتی مختلط شبانه میدان لاله برقرار است و اینها رفاقتی به دور از چشم دغدغهمندان کارهای زیادی میکنند. وی گفت: «اینها گاهی اوقات از محل #سلب_آرامش میکنند و نیروی انتظامی هم رصد مناسبی از منطقه ندارد.»
🔘 یکی از عابران میدان میثم به خبرنگار ما گفت: «هر روز تعداد زیادی از خانمهای بدحجاب در میدان میثم، گلستان، اقاقیا و بهشت تردد میکنند. قبلا این طور نبود و #به_تازگی تعداد زیادی از این افراد دیده میشوند.»
⭕️ علی مغازه دار در میدان لاله گفت: «این حجم از ماشین #پلاک_تهران تا الان برای ما مشهود نبود و دیده شدن این ماشینها با پلاک تهران کمی داستان را مشکوک میکند.»
⭕️ قم در میانه پروژه #قبحزدایی است و مسئولین فرهنگی، حوزههای علمیه و نهادهای امنیتی در مورد این موضوع اقدام شایانی انجام ندادهاند. #گروهان_پولینژاد به میدان آمده است تا لشکر حق را با شهوت بزداید و در این میان تنها کسانی پیروز هستند که کاری برای #رضایت_خدا انجام بدهند.
کلاس چرا حجاب
🌺 @khorshidbineshan
آقای علی عسگری فرصت دارید گاهی برنامه های رسانه ی ملی را ببینید؟! آیا میدانید در صدا و سیما چه خبر است؟
⚠️🚨 ️عقده گشایی علیه روایات طبی آن هم در یک سریال پر بیننده تلویزیونی
در سریال #بانوی_عمارت در لحظه ای که به سبب تحریک احساسات و شروع قسمت جدید، همه مشتاق دانستن زندگی راز آلود یک بانوی فیلم هستیم، ناگهان علت این زندگی غمبار و این بیماری و ظاهر وحشتناک حجامت بیان می شود!
۱. اگر سازندگان این برنامه قصد وهن این سنت موکد پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم را نداشتند، می توانستند علت از بین رفتن زیبایی آن بانو را سوختگی عنوان کنند ، نه یک بیماری که از راههای انتقال آن هیچ اطلاعی ندارند!
۲. برای اینجانب که یک متخصص بیماریهای عفونی هستم بسیار عجیب بود که حتی یک مشاوره کوچک یا تحقیق علمی در مورد راه انتقال جذام در یک سریال با این همه هزینه از بیت المال انجام نشده باشد!
راه انتقال جذام از حشرات، خاک و قطرات بینی است و تا کنون در هیچ کتابی از کتب جدید و قدیم راه انتقال خونی و زخم (اعم از حجامت و غیره) عنوان نشده است.
۳. در عجبم در کشوری که پرچم دار #اسلام در جهان است از طرف نهادهای مختلف علیه یک سنت قطعی از پیامبر گرامی اسلام این گونه غیر علمی مقابله می شود. آن هم حجامت که از سنتهای ملی ایرانیان در سالیان متمادی قبل از اسلام است و متاسفانه به سبب عناد و غفلت ما در جهان به عنوان طب چینی از آن یاد می کنند.
۴. با یک گشت وگذار کوچک در مقالات علمی جهان با نام حجامت یا wet cuuping مقالات علمی متعدد با اثرات شگرف مشاهده می کنید به طوری که پروفسور یوهان آبله در آلمان آن را درمان عجیب و ۷۵% بیماران خود را با نوعی از حجامت درمان می کرده است.
۵. برای مخدوش شدن چهره حجامت، آن را در حمامها و توسط کولی ها و با شاخ انجام می دادند ، در حالی که حکمای طراز اول ما با کوزه و با روش صحیح انجام می دادند و از ائمه اطهار علیهم السلام روایت داریم که آب زدن به حجامت نهی شده است و خلاف اصول حجامت است . در حالی که در این سریال، این چهره مخدوش و کریه از حجامت نشان داده می شود.
۶. در پایان خدا را شاکریم که با همه خباثت ها و خناسی ها در امر #حجامت ، به سبب تاثیرات معجزه آسای این سنت قطعی پیامبر اعظم اسلام، در سالهای اخیر با استقبال خوب مردم و پزشکان این روش درمانی جایگاه خود را پیدا کرده است.
و العاقبه للمتقین
👤ددکتر محمد فصیحی دستجردی
متخصص بیماریهای عفونی
#تحلیل
#اسلام
🌐 @khorshidbineshan
🍂
🔻 یحیای آزاده 5⃣3⃣
خاطرات آزاده، داریوش یحیی
•┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
زمان زیادی نگذشته بود که نوبت به من رسید. لنگ لنگان خود را به محوطه ورودی دژبان مرکز بصره رساندم. یک اتوبوس اسکانیا که خیلی شیک و زیبا بود جلو ما، روشن ایستاده بود و همه بچه ها سوار شدند. فقط من و قاسمی مانده بودیم. من در حال سوار شدن بودم که دو تا از اسرای ارتشی برای آوردن قاسمی حرکت کردند. قاسمی را توی پلاستیکی گذاشتند و سوار اتوبوسش کردند. چهار تا نظامی مسلح جلو اتوبوس و دو تا در انتهای اتوبوس مستقر شدند و ما را در صندلیهای وسط جا دادند. قاسمی را نیز وسط راهرو کنار صندلیهای ما روی زمین خواباندند. با اعتراض منوچهر، دو عدد پتو آوردند که خود منوچهر یکی را دولا زیر پای قاسمی فرش کرد و یکی را به عنوان متّکا لوله کرد و زیر سرش گذاشت. قاسمی از این کار منوچهر خیلی خوشحال شد و این خوشحالی را می توانستیم در چهره اش ببینیم. در همین اثنا ناگهان افسر عراقی از اتوبوس بالا آمد.
با سوار شدن افسر عراقی همه ما عزا گرفتیم. آخر این همان افسری بود که هشت روز، صبح و بعدازظهر بی رحمانه دستور می داد ما را بزنند. آب و غذا را کم کرده بود و دائم فحاشی می کرد.
تا مقصد با این آدم عقده ای چه کار باید می کردیم. افسر نگاهی به همه ما کرد و گفت "ماالاسف امرالمفروض ان ترسلکم به البغداد ما اگدر أكثر من الماضي اخدمکم الله ویاکم الی نهایت الحرب انشاءالله"( متاسفانه با دستور لازم الاجرا مبنی بر فرستادن شما به بغداد نمی توانم بیش از این خدمت گذار شما باشم. خداوند با شما باد تا پایان جنگ انشاءالله) از لحن امیددهنده اش متعجب شده بودیم و نمی دانستیم باور کنیم یا نه! بعداز این صحبتهای کوتاه، آماری گرفت و در دفتر ثبت کرد و از اتوبوس خارج شد. با خارج شدن او و بسته شدن درب اتوبوس و تکان اول که حکایت از به راه افتادن اتوبوس داشت نفس راحتی کشیدیم. ساعت بزرگ دیجیتالی بالای سر راننده ساعت چهار صبح را نشان می داد. همین که از درب دژبانی خارج شدیم یکی از نیروهای مسلح که درجه استواری داشت با صدای زمختی گفت "دنگو دنگو رأُسکم" سرهایتان را پائین ببرید و بعد سربازی با خشونت گردن بچهها را گرفت و تا نزدیک کف صندلی پائین آورد.
یک ساعتی همه در این وضعیت قرار داشتند. بالاخره استوار عراقی در حالی که از ضبط اتوبوس ترانه های عربی پخش می شد با خنده داد زد "اذان اذان الصلاة الصلاة" ولی اتوبوس متوقف نشد و اثری هم از امکان توقف نبود. هوا گرگ و میش بود و یواش یواش سرهایمان را بلند کردیم. فقط بیابان بود و جاده، کسی معترض ما نشد. منوچهر گفت نماز را می شود در حالت اضطرار به هر شکلی خواند و خودش الله اکبر گفت و بقیه هم همین کار را کردند و نمازمان را خواندیم. بعداز نماز بغض عجیبی گلوها را می فشرد. اشکها ربطی به خلاصی از آن محبس نداشت، بلکه غم دور شدن از وطن، یاران و هم رزمان شهیدمان به شدت آزارمان می داد. با کمی دقت می توانستم صدای گریه دوستان اسیرم را بشنوم.
در حالی که خورشید از دور دست در حال طلوع بود ما به سمت بغداد در حرکت بودیم و این در حالی بود که دیگر هق هق می کردم و اشک هایم بر روی صورت زخم خورده ام ردّی از خونابه درست کرده بود. در حال نظاره کردن به افق و دور شدنمان از بصره، خواب چشم هایم را با خود برد. نمیدانم چقدر گذشت که با صدای ترمز و تکان ناشی از توقف به خود آمدم. اتوبوس در مقابل رستوران بین جاده ای توقف کرده بود. دوتن از نیروهای عراقی از درب جلو خارج شدند و بقیه در جلو و عقب اتوبوس به حالت آماده باش ایستادند.
┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
همراه باشید با ادامه این خاطرات
#یحیای_آزاده_35
#یحیای_آزاده_36
@khorshidbineshan
🍂