🍂
🔻 #مسلخ_عشق 2
کربلای ۴
•┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
فرماندهی گردان کربلا بر عهده سردار حاج اسماعیل فرجوانی بود. جوانی پرشور و اهل دل که خود در دل نیروهایش جایگاهی ویژه داشت.
او از فتح المبین فرماندهی را پذیرفته بود و در مقاطعی در جایگاه فرماندهی تیپ تجاربی کسب نموده بود.
بارها و بارها مجروح شده و باز آمده بود تا در متن جنگ باشد. ولی این بار حکایتش فرق کرده بود و با اینکه یک دست خود را در عملیات بدر از دست داده بود، کاری کرد که.....
در عملیات والفجر۸ بهترین معاونین گردان، یا به شهادت رسیدند و یا مجروح شدند. با این حال این فرمانده دلیر موفق شد کادری قوی از فرماندهان و نیروها را برای این عملیات سازماندهی کند تا افتخار خط شکنی را از دست ندهد.
از او بیشتر خواهیم نوشت...
•┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
ادامه دارد ⏪
@defae_moghadas
🍂
🍂
🔻 یحیای آزاده 1⃣3⃣
خاطرات آزاده، داریوش یحیی
•┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
افسر با فریاد مهیبی گفت "قشمر اشبیک لیش تتسیح ماتسیر آدمی" (مسخره چته، چرا فریاد میزنی؟ تو آدم نمی شی ) ولی منوچهر دست بردار نبود و مرتب فریاد می زد. افسر عراقی با نگاهی به بچهها گفت "منو عربستانی؟"، (عرب زبان هست؟) کسی جواب نداد و من هم که دست و پا شکسته عربی بلد بودم آنقدر ترسیده بودم که جرأت حرف زدن نداشتم.
به یکی از سربازها گفت:"روح صح المترجم"( برو مترجم را صدا کن). چیزی طول نکشید که درب سلول باز شد و افسر با سربازها و همان بهیار که در استخبارات بود وارد شدند. درب را بستند و با ناسزا و چند ضربه عصاء به منوچهر او را ساکت کردند و افسر عراقی با عصبانیت پرسید:
_ شینهی قضیه اشبیک لیش تصیح"
و مترجم با لهجه کردی و خیلی دست و پا شکسته ترجمه کرد "چی شده؟ چته؟ چرا فریاد می زنی؟"، منوچهر خیلی جدی گفت:
_ مگر کتک نزدید؟ مگر در را قفل نکردید؟ چرا دستانم را بستید؟ شما مگر مسلمان نیستید؟ مگر پیامبر سفارش اسیر را نکرده؟"
وقتی مترجم ترجمه کرد، افسر ساکت ماند و به فکر فرو رفت و بعد از لحظاتی گفت:
_ تو دشمن ما هستی، چه انتظاری داری؟
_ من مسلمانم بله ما دشمن هستیم ولی پیامبر سفارش اسیر را کرده.
افسر عراقی که انگار کم آورده بود دستور داد تا بازش کنند. بازش که کردند منوچهر گفت ما تشنه هستیم آب نداریم. افسر توجهی نکرد و از سلول بیرون رفت و زیر لب می گفت "ان اسیر، ان مسلم". چند دقیقه بعد یک حبانه آب و یک لیوان در پشت پنجره گذاشتند، ظهر هم دو ظرف خورشت و دوازده سیزده صمون برای نهار آوردند. بچه ها حسابی سیراب شدند. اخلاق عراقی ها عوض شده بود و بعداز ناهار بهیاری که کُردی صحبت می کرد به همراه دو سرباز به داخل سلول آمدند و پاهای منوچهر را پانسمان کردند. غروب هم یکی از سربازها با یک ظرف، دیری (نوعی خرمای خشک) از پشت پنجره به داخل سلول ریخت و رفت.
همه تعجب کرده بودند. بعداز ظهر هم خبری از بازجویی نشد و در کمال آرامش آن شب سپری شد. در این بین فرصتی پیش آمد تا با منوچهر کمی صحبت کنم. منوچهر می گفت خودش هم نمی دانست برای چه فریاد می زند و چه چیزی در پیش روی اوست، ولی از وضع به وجود آمده همه راضی بودیم و این را یک پیروزی می دانستیم.
غروب، شام آوردند و حبانه را آب کردند. کماکان از بازجویی خبری نبود. بچه ها تعجب کرده بودند. چند روز گذشته از شام خبری نبود و بازجویی صبح و عصر به شدت برقرار بود، ولی یک دفعه چه شد که با ما مهربان شده بودند!! یعنی فریادهای صبح منوچهر در وجود افسر عراقی تاثیر گذاشته بود؟ خیلی جای تعجب داشت و باید صبر می کردیم و آخرش را می دیدیم.
┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
همراه باشید با ادامه این خاطرات
کانال حماسه جنوب
#یحیای_آزاده_31
#یحیای_آزاده_32
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂
🍂
🔻 #مسلخ_عشق 3
کربلای ۴
•┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
پس از اتمام آموزش های رزمی نوبت به آموزشهای تخصصی رسیده بود. آموزشهایی که باید در آب های سرد پلاژ انجام می شد و شامل شنا، پاروکشی، حمله به ساحل و....
محلی که برای آموزش آبی خاکی گردان های لشکر درنظر گرفته شده بود، معرف به پلاژ و در اندیمشک قرار داشت. محلی بکر و بزرگ، با آبی بسیار تگری و سرد.
از فردای عزیمت به این مکان آموزشهای شبانه روزی شروع شد. آموزشهایی که بسیار سخت و شکننده بود و توان بچهها را بعد از یکی دو هفته به تحلیل برد ولی با هدف بزرگی که در پیش رو بود کسی کم نمی گذاشت.
زیباترین حالات در پلاژ، نمازهای جماعت و تهجد و توسلات شبانه ای بود که با وجود خستگی زیاد، هرگز ترک نشد.
ادامه دارد ⏪
@defae_moghadas
🍂
🍂🍃
سلام
صبح بخیر
خودمونیم
همین که گفتند اول زمستون شده
سرما خودشو نشون داد.
در گذشته نه چندان دور
منظورم عصر چادر نشینی ما در جنگ
زود مشما( پلاستیک) به دور و روی چادر می کشیدیم
تا سوز سرما را کم کنیم
و چادر مون نم بهش نرسه
یه لا هم زیرمان در کف چادر می کشیدیم
که نکنه ما را دور بزنه از زیر پامون بیاد بالا 😊
نهایت اش
حرف آخر را رو میکردیم
والور
علاء الدین 😊😊
روشن اش میکردیم
تا روی سرما را کم کند.
صبح ها در چنین موقعیت ها یی
فین فین کنان
که نشانه طعم و غلبه زمستانی سرما بود
ما را به دورش جمع میکرد
دست ها را تا چند میلیمتری اش
نزدیک میکردیم
تا سوز گرمایش به هدر نرود.
خوبیش این بود
ماها رو بهم نزدیک میکرد.
سحر خیزمون میکرد.
بساط گفتگو به پا میشد
از هر دری
معمولا از خواب هایی که دیده بودیم
و حتما تفاسیر مسخره گونه مون
و سر به سر گذاشتن هامون
زمستان را هم با همه سختی هایش
دوست میداشتیم .
قدرت خاطره سازی اش
بیشتر از سایر فصل ها بود
برخلاف هوایش
دل ها گرم تر میشد.
#دلنوشته
#کاظم_فرامرزی
گردان ضد زره
@defae_moghadas
🍂🍃
🍂
@defae_moghadas
🔻 #اولین_اعزام_من 11
💠 جهانی مقدم
روی خاکریز چشمم به چفیه ای عربی افتاد و آن را به دور گردن انداختم. هیبتی کاملاً بسیجی و رزمنده هم پیدا کرده بودم و چقدر بهم می آمد. در دل برای خودم اسفندی دود کردم و ماشااللهی گفتم تا چشم نخورم و به سلامت برگردم.
دو سه روزی آن جا بودیم که تازه فرمانده دسته ام را دیدم و آشنا شدم. اسمش مصطفی و فامیلش ابلوچ بود و اهل آبادان که از ابتدای جنگ در جبهه حضور پیدا کرده بود. کمی که از او توجه دیدم، تکیه گاهم شد و هر جا می رفت دنبالش بودم. بعد از جنگ که خاطرات دیگر گردان ها را می خواندم متوجه شهادت مصطفی در شرهانی شدم و چقدر این خبر برایم سخت و ناگوار بود.
🔸 ادامه تا لحظاتی دیگر
قسمت بعد 👇
#اولین_اعزام_من_12
@defae_moghadas
🍂