🍂🍃
سلام
صبح بخیر
خودمونیم
همین که گفتند اول زمستون شده
سرما خودشو نشون داد.
در گذشته نه چندان دور
منظورم عصر چادر نشینی ما در جنگ
زود مشما( پلاستیک) به دور و روی چادر می کشیدیم
تا سوز سرما را کم کنیم
و چادر مون نم بهش نرسه
یه لا هم زیرمان در کف چادر می کشیدیم
که نکنه ما را دور بزنه از زیر پامون بیاد بالا 😊
نهایت اش
حرف آخر را رو میکردیم
والور
علاء الدین 😊😊
روشن اش میکردیم
تا روی سرما را کم کند.
صبح ها در چنین موقعیت ها یی
فین فین کنان
که نشانه طعم و غلبه زمستانی سرما بود
ما را به دورش جمع میکرد
دست ها را تا چند میلیمتری اش
نزدیک میکردیم
تا سوز گرمایش به هدر نرود.
خوبیش این بود
ماها رو بهم نزدیک میکرد.
سحر خیزمون میکرد.
بساط گفتگو به پا میشد
از هر دری
معمولا از خواب هایی که دیده بودیم
و حتما تفاسیر مسخره گونه مون
و سر به سر گذاشتن هامون
زمستان را هم با همه سختی هایش
دوست میداشتیم .
قدرت خاطره سازی اش
بیشتر از سایر فصل ها بود
برخلاف هوایش
دل ها گرم تر میشد.
#دلنوشته
#کاظم_فرامرزی
گردان ضد زره
@defae_moghadas
🍂🍃
🍂
@defae_moghadas
🔻 #اولین_اعزام_من 11
💠 جهانی مقدم
روی خاکریز چشمم به چفیه ای عربی افتاد و آن را به دور گردن انداختم. هیبتی کاملاً بسیجی و رزمنده هم پیدا کرده بودم و چقدر بهم می آمد. در دل برای خودم اسفندی دود کردم و ماشااللهی گفتم تا چشم نخورم و به سلامت برگردم.
دو سه روزی آن جا بودیم که تازه فرمانده دسته ام را دیدم و آشنا شدم. اسمش مصطفی و فامیلش ابلوچ بود و اهل آبادان که از ابتدای جنگ در جبهه حضور پیدا کرده بود. کمی که از او توجه دیدم، تکیه گاهم شد و هر جا می رفت دنبالش بودم. بعد از جنگ که خاطرات دیگر گردان ها را می خواندم متوجه شهادت مصطفی در شرهانی شدم و چقدر این خبر برایم سخت و ناگوار بود.
🔸 ادامه تا لحظاتی دیگر
قسمت بعد 👇
#اولین_اعزام_من_12
@defae_moghadas
🍂
🍂
@defae_moghadas
🔻 #اولین_اعزام_من 12
💠 جهانی مقدم
شدت صدای انفجارها در روزهای بعد بالا گرفته بود. گوش هایم کاملاً کر شده بود، به شکلی که برای صحبت کردن، با اشاره صحبت می کردیم. دیگر صدای هیچ انفجاری را هم نمی شنیدم و همین برایم خطرناک شده بود و باید با نگاه به بقیه دراز می کشیدم و بر می خاستم.
گرمای منطقه وحشتناک شده بود و طاقت فرسا. خصوصا ظهرها که دیگر ناگفتنی بود. گرمای لول اسلحه هم مزید بر علت شده بود. به شکلی که اگر دستمان به آن می خورد، در جا سفید می شد و پوست اندازی می کرد. تشنگی هم بیداد می کرد. تانکر آبی آن جا داشتیم که هر دو روز یک بار پر می شد ولی از شدت گرما، از آب آن نمی توانستیم استفاده کنیم.
روزی که از مسیر دژ برای کاری می رفتم و تشنگی امانم را بریده بود، وانتی از دور دیدم که به طرفم می آمد. تانکری در عقب جاسازی کرده بود و به همراه دو خدمه، مرا که دید ایستاد و لیوان قرمز رنگی را پر از شربت خاکشیر کرد و به دستم داد. سردی شربت به حدی بود که سرم را به درد آورد. برایم عجیب بود که در آن بیابان خدا این وانت از کجا پیدایش شد. نکند این شربت همان شربت معروف شهادت باشد!! ولی نه! شربت شهادت را که با وانت نمی آورند. تجربه اولم بود و نمی دانستم در حین عملیات و با زدن مارش حمله، از زمین و زمان کمک های مردمی سرازیر می شود و باید برای بعد از عملیات هم ذخیره کنیم و قدر این مارش را بدانیم.
🔸 ادامه دارد ⏪
قسمت بعد 👇
#اولین_اعزام_من_13
@defae_moghadas
🍂
نوجوانی جبهه ها را درک کرد
بازی پس کوچه ها را ترک کرد
رفت تا خط مقدم تا خدا
رفت تا معنا کند آیینه را
صورتش را با چفیه بسته بود
عزم او انگیزه ای پیوسته بود
مادر پیرش پر از دلواپسی
پشت پایش نور می ریزد بسی
«دست حق پشت و پناهت ای پسر
دین و ایمان تکیه گاهت ای پسر»
آن بسیجی نبض فردا را گرفت
نبض فردایی فریبا را گرفت
رفت تا در جبهه ها زیبا شود
نیمه گم گشته اش پیدا شود
خاک ایران را حمایت می نمود
خونفشانی را روایت می نمود
«تکه ای از آسمان مال من است
راه پرواز من از این روزن است»
جبهه درها را به رویش باز کرد
او خودش را تا خدا آغاز کرد
بوی باروت و مسلسل، بوی خون
جانفشانی های پی در پی، جنون
واحد پول جنون پروانگی است
شعله های آتش و دیوانگی است
یورش دشمن، شقایقهای سرخ
عشق تا اوج دقایقهای سرخ
تانکها ناگاه پیدا می شوند
بی خدا یی ها هویدا می شوند
جز اسارت چاره ای دیگر نبود
نوجوان اما پر از دلدادگی است
او پر از انگیزه آزادگی است
داخل دستان او نارنجکی است
وای! این با زندگی بیگانه کیست؟
او که این سان مست و بی پروا شده
او که این سان عاشق و شیدا شده
سنگر خود را رها کرد و پرید
پرده های خواب و رویا را درید
تانک دشمن ناگهان آتش گرفت
نقشه گردنکشان آتش گرفت
یک کبوتر از میان شعله ها
آسمان – پرواز آبی تا خدا
@defae_Mogadishu
🍂
🍂
🔻 #مسلخ_عشق 4
کربلای ۴
•┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈•
بعد از اتمام آموزشها حرکت به سمت انجام مانوری در منطقه گسبه و در جوار شهر بندری فاو که حالا نزدیک به یک سال بود در اختیار ما قرار داشت آغاز شد.
مانور در شدت جزر رودخانه که سرعتی بیش از هفتاد کیلومتر داشت به انجام رسید و فرصت خوبی برای کسب تجربهای دیگر قبل از عملیات نصیب غواصان و نیروهای رزمی ایجاد نمود.
خانه های روستایی واقع در گسبه، خاطرات خوشی از عملیات پیروز والفجر۸ در اذهان بوجود می آورد. خصوصا خاطرات شهدای این عملیات که بحق فضایی روحانی ایجاد نمود و مراسمات بعد از نماز مغرب و عشاء را بسیار معنوی تر کرده بودم.
گاهی نگاه ها روی بچه های نورانی متمرکز می شد که آیا این هم در این عملیات خواهد رفت!
غافل از اینکه چه سرنوشتی در انتظار همه این مردان جنگ در روزهای آینده در پیش است.
ادامه دارد ⏪
@defae_moghadas
🍂