eitaa logo
حماسه جنوب،خاطرات
5.7هزار دنبال‌کننده
13.4هزار عکس
3هزار ویدیو
73 فایل
سرزمین عشق، جایی جز وادی پر جریان دشت عاشقی نیست بشنویم این قصه‌ی ناگفته‌ی انسانهای نام آشنای غریب را 💥 مجله دفاع مقدس 💥 ------------------ ادمین: @Jahanimoghadam @defae_moghadas2 (کانال‌دوم(شهدا 🔸️انتقال مطالب با لینک بلااشکال است.
مشاهده در ایتا
دانلود
🍂 خاطرات طنز دوران اسارت آن سال ماه مبارک رمضان نزدیک بود و نوبت ما بود که به آن آسایشگاه منتقل شویم. همه خوشحال بودند؛ چون می‌توانستیم شب‌های قدر و عزاداری امام علی(ع) را بدون واهمه برگزار کنیم. چند روز مانده به رمضان، طبق معمول، همان مقدار ناچیز پولی را که طبق مقررات جهانی باید به ما می‌دادند، جمع کردیم تا عراقی‌ها برایمان ماست، خرما و شیرخشک بخرند. بعد از آمدن بازرسان صلیب سرخ، اوضاع کمی بهتر شده بود و قول داده بودند چای و آش صبحانه را برای افطار بدهند و غذای ظهر را برای سحر. یک ساعت مانده به سحر، در آسایشگاه‌ها را یکی‌یکی باز می‌کردند و از هر آسایشگاه ۱۳ نفر را—نماینده‌ی گروه‌های غذایی—می‌بردند. من آن سال نذر کرده بودم تا سحر بیدار بمانم و بچه‌ها را برای غذا بیدار کنم. شب‌ها با نماز، دعا، نیایش و گاهی کتاب خواندن خودم را مشغول می‌کردم. حس می‌کردم در چنین لحظاتی روح آدم به خدا نزدیک‌تر می‌شود. در گوشه‌ای که تنها چراغ آسایشگاه روشن بود، با چند نفر از دوستان جمع می‌شدیم و از خاطرات گذشته می‌گفتیم. هر شب یکی را مهمان می‌کردیم. خرمای اندکی داشتیم و با همان پذیرایی می‌کردیم. یک شب آقای کابلی را دعوت کردیم؛ مردی مؤمن و شریف. خاطراتش آن‌قدر شیرین بود که قول گرفتیم باز هم بیاید. وقتی رفت، گفت: «داستان‌هایی از جن و پری دارم که اگر بگویم، غم غربت را فراموش می‌کنید.» این حرفش برای آسایشگاه تاریک و بی‌پنجره‌ی ما مثل وعده‌ی یک فیلم ترسناک واقعی بود. هر روز دعوتش می‌کردیم تا اینکه آن شب قول داد بیاید. امیر—بچه‌ی ساده و بی‌آزار تهرانی—اهل این برنامه‌ها نبود، اما کابلی آن‌قدر جذاب تعریف می‌کرد که او هم خواست بیاید. با اینکه می‌دانستیم کم‌جنبه و ترسوست، اما آن‌قدر اصرار کرد که پذیرفتیم. آن شب، وقتی همه خوابیدند، ما جمع کوچک همیشگی منتظر کابلی ماندیم. آمد، طبق معمول کاسه‌ی خرما را جلوش گذاشتیم و او شروع کرد. آن‌قدر خوب روایت می‌کرد که مو به تنمان سیخ شده بود. تاریکی مطلق آسایشگاه، صدای چکه‌ی آب، و داستان‌های جن و پری… همه چیز دست‌به‌دست هم داده بود تا ترس در جانمان بنشیند. اما امیر… اوضاعش از همه خراب‌تر بود. چشم‌هایش از حدقه بیرون زده بود، دهانش باز مانده بود، و انگار ضربان قلبش را می‌شد شنید. خودش را جمع کرده بود و به لب‌های کابلی خیره مانده بود. وقتی داستان تمام شد، چند لحظه سکوت مطلق بود. فقط صدای خرخر بچه‌ها و چکه‌ی آب می‌آمد. با اشاره به امیر خرما تعارف کردم. تازه به خودش آمده بود. تشکر کرد و با لبخندی زورکی دست برد تا خرما بردارد. اما همان لحظه، خرما با سرعت از داخل کاسه بالا پرید. همه خشکمان زد. بعد یکهو هرکداممان به سمتی فرار کردیم. امیر که کنترلش را از دست داده بود، در حال فرار از روی سر و سینه‌ی بچه‌های خوابیده رد می‌شد و با صدای بلند فریاد می‌زد: «جن! جن! به خدا جن تو آسایشگاهه…!» چند بار این را تکرار کرد. بچه‌ها بیدار شدند. چراغ‌ها روشن شد. همه فکر کردند اتفاق بدی افتاده. امیر هنوز می‌لرزید و فریاد می‌کشید: «جن! جن…!» کابلی زیر پتو دنبال چیزی می‌گشت. ناگهان چیزی را بالا گرفت و گفت: «نترسید! جن را پیدا کردم!» همه منتظر بودیم جن را ببینیم. اما… در دستش یک سوسک سیاه بزرگ بود که تکان می‌خورد. تازه فهمیدیم آن خرمایی که «پریده»، همین سوسک بوده. نه جن، نه پری. تا صبح بچه‌ها امیر را دست می‌انداختند. @defae_moghadas
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 رمضان ماه رحمت ماه مغفرت و ماه بندگی و سر تسلیم فرود آوردن از راه می‌رسد.. و اینجاست که بار گناه بر زمین می‌گذاریم و پیشانی بر زمین می‌ساییم تا در عمر مانده جواز رهایی بگیریم و به دامان الهی باز گردیم حلول ماه مبارک رمضان مبارک @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂  نورالدین، پسر ایران ۱۳ خاطرات        سید نورالدین عافی معصومه سپهری ༺◍⃟჻ᭂ༅༺◍⃟჻ᭂ࿐ ¤ دموکرات ها که به منطقه کاملاً آشنا بودند. شب‌ها به پایگاه‌ها حمله کرده، درگیر می‌شدند و قبل از سر زدن آفتاب منطقه را ترک می کردند. بعد از تپه ها آزادسازی جاده میاندوآب هدف ما بود. برای این مأموریت چند دستگاه تانک ارتشی دیگر به منطقه آمد، دو گردان نیروی تکاور ارتشی و گروه های سپاهی که از قبل در منطقه بودند برای عملیات توجیه شدند. ستاد مهاباد یک گروه ضربت داشت که کار اصلی اش وارد عمل شدن در درگیریهایی بود که پایگاه ها از عهده آن بر نمی آمدند. چند دستگاه ماشین در اختیار گروه بود که در سرعت عملشان مؤثر بود. آنجا هم برادر «امین» از فرماندهان سپاه حاضر بود. من و اکبر واثقی هم به عنوان تنها نیروهای تبریزی اعضای گروه ضربت بودیم. پس از توجیه نیروها، حرکت آغاز شد. قبلاً با سیاه میاندوآب هماهنگی شده بود. قرار بود آنها از طرف پایگاه ایستگاه کشاورزی تا پلیس راه میاندوآب ـ مهاباد بیایند و ما از سمت مهاباد به آن طرف برویم و از دو سو به دشمن حمله کنیم. بعد از شش کیلومتر که بدون درگیری پیش رفتیم به روستایی رسیدیم. طبق معمول مردم را در میدان ده جمع کرده و گفتیم: "اگه جای دموکراتها را به ما نشان بدید کاری به کارتان نداریم. هر کس هم اسلحه دارد تحویل بدهد وگرنه مجازات خواهد شد." عده ای سلاح هایشان را تحویل دادند اما محل دموکرات ها را لو ندادند. می‌گفتند آنها تا شما را دیدند راهشان را کشیدند و از اینجا رفتند. به تجربه می‌دانستیم نباید به حرفشان اعتماد کنیم. مشغول جمع آوری اسلحه هایشان بودیم که برادران ارتشی با بیسیم درخواست کمک کردند. کار جمع آوری اسلحه ها را ناتمام گذاشتیم، سریع سوار ماشین‌ها شده و به محل درگیری رفتیم. مدخل ورودی جاده منطقه، جنگلی بود. ظاهراً دموکرات ها در پناه درخت ها کمین زده بودند و نیروهای ارتشی که به طور مکانیزه حرکت می‌کردند در کمین آنها گرفتار شده بودند. در ابتدای درگیری جیپ فرماندهی که پیشاپیش همه حرکت می‌کرد هدف قرار گرفته و فرمانده شان شهید شده بود. توپ‌ها هم وسط جاده رها شده بودند. آنها در منطقه ای بودند که ما از دور می دیدیمشان. دموکرات ها هم به آنها تیراندازی نمی کردند به این امید که آنها را سالم به غنیمت بگیرند. نیروهای ارتشی در دو سوی جاده موضع گرفته و درگیر بودند. وقتی به محل رسیدیم. قرار شد برادر «فندرسکی» که روی ماشین سیمرغ دوشکا بسته بود در امتداد جاده حرکت کرده و نیروها را هدایت کند. حرکت کرد اما دموکراتها متوجه بودند و نزدیک بود او را بزنند. از حرکت این برادر ممانعت کردیم و قرار شد نیروهای پیاده درگیر شوند. در حین درگیری توانستیم توپ‌ها را عقب بکشیم و پیکر شهدا را هم تخلیه کنیم. به زودی خبر رسید نیروهایی که از طرف میاندوآب وارد عمل شده بودند به نزدیکی روستا رسیده اند، به این ترتیب محاصره نیروهای دشمن کامل شد. برادر امین به دموکراتهایی که وارد روستا شده بودند ده دقیقه مهلت داد تا تسلیم شوند. مهلت تمام شد ولی خبری از دموکرات ها نشد. بلافاصله دو سه گروه از بچه های ما وارد روستا شدند و درگیری شدت گرفت. به محض ورود به روستا بچه ها فهمیده بودند اهالی روستا قبلاً آنجا را تخلیه کرده‌اند و جز دموکراتها کسی آنجا نیست. آنها هم هرگز تسلیم نمی‌شدند. به گروه‌های درگیر در روستا دستور عقب نشینی و به توپ‌ها و مینی کاتیوشاها دستور شلیک داده شد. توپخانه ما که در گوی تپه مستقر بود روستا را می‌کوبید. دقایقی بعد آتش توپخانه ها فروکش کرد و ما به سمت روستا حرکت کردیم. برای کسب اطلاع من و یکی از بچه های قزوین از طریق جوی‌های باغ جلو رفتیم. نزدیک دیوار باغی سر و صدایی شنیدیم. فکر کردیم بچه های خودمان هستند که به آن سمت رسیده اند اما متوجه شدیم عده ای از دموکرات ها بالای درختها هستند. آن‌ها هم ما را دیدند و تیراندازی متقابل شروع شد. به خواست خدا باز به سلامت پیش نیروهای خودی رسیدیم. درگیری در جنگل طول کشید. ما تا عصر همانجا موضع گرفتیم اما نتوانستیم جلوتر برویم، چون دموکرات ها به آن منطقه کاملاً آشنا بودند در حالی که ما تا آن روز در آن جنگل نبودیم. قرار شد نیروها تا صبح همان جا بمانند و در روشنایی صبح عملیات از سر گرفته شود. آن شب پیش برادر امین بودم که خبر آوردند تانکها داخل باتلاق افتاده اند، امین خواست به عقب برگردد که من هم همراهش شدم. کنار روستایی غذا می خوردیم که دوباره خبر آوردند تانک‌ها در محاصره افتاده اند. با هم به محل استقرار تانک‌ها رفتیم. آنجا هیچ درگیری نبود اما تا صبح کنار تانک‌ها کشیک دادیم. تانک‌هایی که در آن منطقه زیاد به درد ما نمی خوردند.
صبح جلسه ای با حضور فرمانده کلاه سبزهای ارتش تشکیل شد. فرمانده در حال توجیه نقشه و مانور ما بود اما من دیدم استنباط او از این عملیات و این منطقه جور دیگری است. - برادر این جا که جنوب نیست، کردستانه! از حرف من ناراحت شد. گفتم:"اینجا به ترتیبی که شما می‌فرمایید نمی‌شه دفاعی جنگید. اینجا جنگ جنگ چریکیه." او حرفهای مرا قبول نمی کرد، من هم مخالف طرح او بودم. طرح او حرکت تانکها در جلو و حرکت نیروها پشت تانک‌ها بود. اما می‌دانستم این کار به نتیجه نمی رسد چرا که ماه ها در کردستان جنگیده بودم و می‌دانستم زمین آنجا مساعد حرکت تانک‌ها به آن کیفیت نیست. در هر حال فرمانده دلایل مرا نپذیرفت و حرکت تانک‌ها و نیروها شروع شد. هنوز به منطقه موردنظر نرسیده بودیم که باز یکی از تانک‌ها به گل نشست. آنجا جایی مثل باتلاق بود و تانک دومی که به کمک تانک اول آمده بود نیز نتوانست کاری از پیش ببرد و از حرکت باز ماند. سومین تانک هم به سرنوشت آنها دچار شد و در گل و لای فرو رفت. بلافاصله حرکت تانک‌ها متوقف شد و قرار شد عملیات را ادامه دهیم. نفربری جلوی نیروها به راه افتاد و دقایقی بعد درگیری شروع شد. نبرد تا حوالی ظهر ادامه داشت و بالاخره حدود ساعت یک تا دو ظهر، منطقه پاکسازی شد و بدین ترتیب، جاده میاندوآب ـ مهاباد هم آزاد شد. روز شیرینی بود. عصر در گوی تپه بودم که اولین تریلی از سمت تبریز رسید. راننده اش خیلی خوشحال بود و به خاطر آزادی آن محور تشکر می‌کرد. آنها تا آن روز مجبور بودند منطقه را دور بزنند و از طریق ارومیه به آنجا برسند که راهشان خیلی دور می‌شد. دیدن یک همشهری تبریزی بعد از مدتها شادی ما را مضاعف و روحیه مان را قوی تر کرده بود. ادامه دارد @defae_moghadas      ࿐✧•حماسه جنوب•✧࿐
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍂 مستند ماه مبارک رمضان در جبهه و در اردوگاه‌های عراق @defae_moghadas
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍂 ظهور و سقوط / ۳ سلطنت پهلوی ارتشبد حسین فردوست ⊰•┈┈┈┈┈⊰• 🔹 خانم ارفع ولیعهد پرستاری داشت به نام خانم ارفع. او اصالتاً فرانسوی بود، اما با یکی از اعضای خانوادهٔ ارفع‌الدوله ازدواج کرده و در تهران ساکن شده بود. در آن زمان شوهرش فوت کرده بود و به همین دلیل با نام خانوادگی او شناخته می‌شد. از زمان تاجگذاری در سال ۱۳۰۵ تا هنگامی که ولیعهد به سوئیس رفت، سرپرستی کامل او بر عهدهٔ خانم ارفع بود. از همان سال، رضاخان ولیعهد را از مادر و خواهرش جدا کرد و در ساختمانی مستقل اسکان داد. هرچه در آن ساختمان می‌گذشت، زیر نظر مستقیم خانم ارفع بود و هیچ‌کس بدون اجازهٔ او حق دخالت نداشت. نحوهٔ غذا خوردن، نوع غذا، زمان درس حاضر کردن، ساعت خواب، ورزش، نظافت، امور آشپزخانه و مستخدمین همه به دستور رضاخان در اختیار او قرار داشت. شاه هفته‌ای دو بار رسماً او را می‌پذیرفت و دربارهٔ وضعیت محمدرضا سؤال می‌کرد. اگر ایرادی وجود داشت، یا خانم ارفع تذکر می‌داد یا خود شاه. در عین حال، او تنها فردی بود که هر زمان می‌خواست می‌توانست به دیدار رضاخان برود و شاه همیشه پیشنهادهایش را می‌پذیرفت. خانم ارفع هر روز به ولیعهد زبان فرانسه درس می‌داد. پس از ورود من به کاخ ولیعهد، من نیز از درس‌های او استفاده می‌کردم. به همین دلیل هنگام سفر به سوئیس، محمدرضا تسلط بیشتری به زبان فرانسه داشت و من کمتر. به‌مدت شش سال، یعنی تا سال ۱۳۱۰ که ولیعهد به سوئیس رفت، خانم ارفع رئیس بلامنازع ساختمان ولیعهد بود و تقریباً به‌طور دائمی بر رفتار او نظارت داشت. پس از سفر محمدرضا به سوئیس، خانم ارفع نیز به فرانسه رفت و با پولی که رضاخان به او داده بود یا خودش پس‌انداز کرده بود، خانه‌ای بسیار خوب با اثاثیهٔ کامل و همچنین دو هتل صداتاقه خرید و در فرانسه ساکن شد. دخترش، فیروزه ارفع، ادارهٔ هتل‌ها را بر عهده داشت. بعدها هرگاه به پاریس می‌رفتم، به دیدار این مادر و دختر می‌رفتم و آنها نیز با محبت فراوان از من پذیرایی می‌کردند؛ دیدارهایی که برای هر دو طرف یادآور خاطرات دور بود. باید بگویم خانوادهٔ ارفع‌الدوله طرفدار تمام‌عیار انگلیسی‌ها بودند. خود ارفع‌الدوله نیز فردی بسیار ثروتمند بود و در سال‌های پیری در کاخی مجلل در جنوب فرانسه زندگی می‌کرد. به هر حال، زمانی که من وارد ساختمان ولیعهد شدم، محمدرضا نزد مادرش زندگی نمی‌کرد و تحت نظارت خانم ارفع بود. با این حال، ساختمان مادرش تنها ۲۰۰ تا ۳۰۰ قدم با محل اقامت او فاصله داشت و ولیعهد هر زمان می‌خواست می‌توانست به دیدارش برود. معمولاً روزی یکی دو بار به دیدن مادرش می‌رفت و در این دیدارها همیشه مرا نیز با خود می‌برد. نقل‌قول محمدرضا پهلوی (به‌اختصار و بدون تغییر محتوا) محمدرضا پهلوی در مأموریت برای وطنم می‌نویسد: «بعد از تاجگذاری، به دستور پدرم از مادر و خواهر و برادرانم جدا شدم و تحت تربیت خاصی که آن را تربیت مردانه می‌نامید قرار گرفتم... پدرم معلمه‌ای فرانسوی برای من استخدام کرده بود که به مناسبت ازدواج با یک ایرانی، بانو ارفع نامیده می‌شد. در نتیجهٔ کوشش‌های او، زبان فرانسه را مانند زبان مادری آموختم و دریچه‌ای به افکار غربی به رویم گشوده شد. این بانو که همواره خود را مدیون او می‌دانم، در سال ۱۹۵۹ در پاریس درگذشت.» پیگیر باشید.. @defae_moghadas