مجله تربیتی خورشید بی نشان
#رمان_داستانی #رابطه #قسمت_چهاردهم صداش رو بلند کرد و گفت: من میخوام بدونم زنم پیش شما اومده مشاوره
#رمان_داستانی_رابطه
#قسمت_پانزدهم
گفت: شما دارید از گناهی که کرده دفاع می کنید!
گفتم: نه اشتباه نکنید! من دارم از علت بوجود اومدن گناه حرف میزنم به همون اندازه ای که گناهکار باید توبیخ بشه و مقصره!
فراهم کننده ی گناه به همون اندازه هم مقصر نباشه کمتر نیست!
انگشت های دستش رو روی صندلی با یه ریتم خاص تکون میداد که ادامه دادم: هر چند که دلیل نمیشه آدم وقتی همه ی شرايط گناه هم براش فراهم بود مجوز گناه کردن داشته باشه!
اما ما باید به این نکته هم دقت کنیم که خیلی اتفاقاتی که دلمون نمیخواد ببینیم مسببش خودمون هستیم از بی حجاب و بی نماز شدن بچه هامون گرفته تا به خطا رفتن همسرمون و خیلی چیزهای دیگه... که راه حل خیلی هاشونم فقط محبته! فقط مهربونیه!
واقعا این درخواست سختیه آقا!!!
با حرص نگاهم کرد و گفت: خوب خانم محترم مگه منم درخواست غیر از این دارم! چرا فقط دم از محبت برای زن میزنید خوب ما مردها هم حقی از این محبت داریم به نظر شما نداریم!
نامردی نیست این همه تلاش می کنیم تا آسایششون رو فراهم کنیم بعد اینه جوابش! همین زبون که می تونن دل ببرن رو خرج کسی کنن که هیچ تلاشی هیچ نقشی هیچ مسئولیتی توی زندگیش نداره!
بعد هم ادامه داد: ببینید خانم من میخوام بدونم خانمم اومده اینجا پشیمون بوده یا که باید یه فکر اساسی دیگه کنم!
گفتم: من به شما در این مسئله حق میدم ولی برای شرایط پیش اومده به نظر من بهتر به جای تصمیم عجولانه یک تصمیم عاقلانه بگیرید باور کنید دو بار پیش مشاوره رفتن و مشکل رو حل کردن خیلی راحت تر از اینه که شش ماه مدام مسیر دادگستری رو طی کنید و آخرشم نگفته پیداست!
بعد از کلی صحبت خداروشکر متوجه شد که مقصر بخشی از این اتفاق خودش بوده و قرار شد با همسرش با هم بیان برای مشاوره با این حال هم چند راهکار ساده برای بهتر شدن وضعیتشون دادم که امیدوار بودم تا دفعه ی بعد تغیییر محسوسی در زندگیشون ایجاد شده باشه...
بعد از رفتنش خانم امیری با یه فنجون قهوه اومد داخل...
بنده خدا خیلی استرس کشیده بود بخاطر داد و بیداد این آقا...
سعی کردم چند جمله ای بهش بگم تا آروم بشه... چون خوب میدونستم حرف زدن همونقدر که می تونه تنش و استرس ایجاد کنه همونقدر هم میتونه آرامش بوجود بیاره، اما دریغ که بعضی ها از همین هم دریغ می کنند!
کمی که آروم شد رفت بیرون تا نفر بعدی رو بفرسته داخل گفتم: پنج دقیقه بعد بگید بیان داخل...
آخه خودم که از سنگ نبودم!
باید سخنی می شنیدم که تنش های بوجود اومده در روحم رو آروم می کرد تا بتونم برای نفر بعدی با آرامش مسائلش رو بررسی کنم ...
قرآن جیبی کوچکم رو از داخل کشوی میزم آوردم بیرون صفحه ای رو باز کردم و چقدر امید و انرژی تزریق می کند سخن خدا...
خیره به آیه های رو به رویم آروم زمزمه میکنم:
لاتقنطو من رحمهالله...
هیچ گاه از رحمت خدا نا امید نشوید...
برام جالب بود که میان این همه آیات چنین آیه ی زیبایی دلم رو قرص کرد...
خلاصه بعد از اتمام کار راهی خونه شدم مثل هر روز، روز پر فراز و نشیبی رو طی کرده بودم اما ذهنم درگیر فردا بود که با بچه ها قرار گذاشته بودیم جلسه ی مهم و کاربردی داشته باشیم...
هر چی مطلب و اطلاعات که فکر میکردم لازمه جمع آوری کرده بودم قرار بود یکسری از کارها رو هم مریم انجام بده تا راحتر جلسه پیش بره...
سه شنبه شد...
من و مریم اتفاقی همزمان رسیدیم!
با ورود ما به داخل اتاق جلسه بچه ها که دور یک میز گرد هر کدام با فاصله بیش از پروتکل ها نشسته بودند بلند شدند و با حالت مشت که بیشتر شبیه حالت شعار دادن بود به ما خوش آمد گفتن!
ثریا (مهندس کامپیوتر بود آشناییمون در یکی از همین جلسات مشاوره بود که مسیر زندگیش رو دوباره پیدا کرده بود و برگشته بود به مسیر اصلی) همون اول با شیطنت گفت: بسلامتی چیستی و چرایی با بوی خوش تشریف آوردن...
یلدا( نوجووون گروهمون بود دختری با سن کم اما با روحیه ای قوی و محکم ) خنده اش گرفت...
مریم(طلبه ی سطح سه با گرایش فلسفه) بعد از احوال پرسی در حال گذاشتن کیفش روی میز نگاهش رو متمرکز ثریا کرد و گفت: خوبه ثریا خانم وقت ورود شما من بگم ویندوز تِن آپدیت شد( ویندوز ده بروز رسانی شد) خااااااانم!
ثریا چشمکی زد و گفت: ما سخت افزار کار می کنیم نفس! اصلا مُوس زیر دستتم مریم جون یه کلیک کنی شات دان(خاموش) میشم!
تا من چادرم رو تا کردم ، ندا (به قول بچه ها شاعرمون بود، رشته ی ادبیات میخوند و آماده برای امتحان کنکور) از اونور گفت:...
ادامه دارد....
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
ادامه ی داستان
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان 👇
@khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
#رمان_داستانی_رابطه #قسمت_پانزدهم گفت: شما دارید از گناهی که کرده دفاع می کنید! گفتم: نه اشتباه
#رمان_داستانی_رابطه
#قسمت_شانزدهم
در حالی که با دستهاش به سمت من و مریم اشاره می کرد گفت: خوشا جانی که جانانش تو باشی!
چه چیستی و چرایی!
چه رایحه اش تو باشی!
چه موس زیر دستش یا که...
فاطمه(وکیل و حقوق دانمون ) پرید وسط صحبتش و گفت: الان وقت مشاعره نیست بچه ها! صلواتی بفرستین جلسه رو شروع کنیم وقت بگذره حق الناسه!
یلدا ساکت نشسته بود و هرزگاهی با حرفهای بچه ها لبخندی روی لبش می آمد...
همه منتظر بودن من شروع کنم که نگاهی به مریم کردم و گفتم: مریم جان بسم الله... منتظریم...
هنوز حرفم تموم نشده بود که ثریا گفت: یا خود خدااااا آخوند رو می فرستی بالا منبر که دیگه پایین نمیاد! از ما گفتن من پَرم به پَر لباس این جماعت خورده یه چیزی میدونم که میگم!
لبخند ریزی روی صورت بچه ها نقش بست اما با شدت اخم من روبه رو شد!
مریم با مهربونی گردنش رو کج کرد و صورتش رو به بالا گرفت گفت: ای خدا خودت شاهد باش با این لباس ما همه جا پَر پَریم!!!
نگاهش کردم و گفتم: خوب حالا خودت رو لوس نکن! لباس تو غیر از لباس ما هم نیست بعد به چادر مشکی ام اشاره کردم ...
مریم بسم الهی گفت:....
همزمان چند تا برگه از داخل کیفش بیرون آورد و گذاشت روی میز...
ثریا تا چشمش به برگه ها افتاد بدون اینکه چیزی بگه با دست کوبید به پیشونیش...
هممون خندمون گرفت اما کسی چیزی نگفت....
در همین حین یلدا هم همزمان برگه و خودکار از داخل کیفش آورد بیرون...
مریم شروع کرد....
ببینید بچه ها حتما میدونید برای چی و چرا اینجا جمع شدیم! قراره از یه تهدیدی که برای تک تکمون وجود داره یه فرصت بسازیم! هر چند که زمین بازی، زمین دشمنه! اما خوب حالا که ما زمینی نداریم دلیل نمیشه و نمی تونیم بذاریم به اسم نداشتن زمین اونها خانه ها و خانواده های ما رو نابود کنن! نزنیم به قلبشون، میزنن به قلبمون!
مهدیه (لیسانس ریاضی و حسابی حسابگر)گفت: یه لحظه دست نگه دار! به نظر من یه دو دو تا چهار تا کنیم اصلا نباید توی چنین فضای آلوده ای کار کرد جایی که اینقدر فساد هست کار کردن عقلایی نیست!!!
خودمون هم نابود میشیم مثل خیلی ها که به اسم کارفرهنگی شروع کردن و آخرش سر از ناکجا آباد در آوردن!!!
مریم نگاهش کرد و در جوابش گفت: اینجوری شما میگی خاااااانم که بچه های انقلابی اصلا کار عقلانی نکردن که با اون وضعیت فساد قبل از انقلاب شروع کردن کار کردن!
اتفاقا این حرف منطقی نیست وقتی این فضا بیشتر فسادش رو نشون میده نشاندهنده کم کاری ماست!!!
مهدیه گفت: اشتباه نکن مریم جون خودتم گفتی زمین زمین ما نیست! و این یعنی ما هر چی هم توی این زمین گل بزنیم بُردی در کار نیست!
من گفتم: بچه ها فضای مجازی مثل یه اسلحه است فقط بستگی داره کدوم طرف نشونه گرفته بشه! درسته ما باید زمین خودمون رو داشته باشیم ولی فعلا به هر دلیلی نداریم پس باید از این فرصت استفاده کنیم!
مهدیه دوباره گفت: آخه قربونت بشم خااااانم دکتر این اسلحه دست ما نیست که جهت نشونه گیریش رو ما مشخص کنیم !!!
گفتم: مهدیه زمان انقلاب هم اسلحه ای دست ما نبود هنر ما اینه که بدون اسلحه خلع سلاح میکنیم البته وقتی هدف درست و شناخته شده باشه! ضمنن یادت باشه به قول پدر موشکی ایران آدم های ضعیف به اندازه ی امکاناتشون کار می کنن حالا که اسلحه دست ما نیست دو تا فَن یاد بگیر طرف رو ضربه فنی کن با سلاحِ توانمندی هات !
گفت: آخه با یه گلوله پودرمون میکنه تا من بخوام ضربه فنیش کنم!!!
گفتم: پس یا باید سرعتت رو ببری بالا یا تکنیک کاربردی رو حرفه ای بلد باشی!
نگاهم رو به سمت بچه ها چرخوندم و گفتم: ببینید یه نکته ی مهم بچه ها اینه اگر فکر کنیم خودمون خیلی ضعیفیم حتی اگه قوی ترین سلاح ها رو هم داشته باشیم شکست میخوریم چون قبل از هر کاری شکست رو پذیرفتیم اما اگر سلاحی هم نداشته باشیم اما ایمان داشته باشیم که ما می تونیم کاری کنیم پیروزیم این یه اصل مهمه!
مهدیه دستاش رو گرفت بالا و گفت: آقااااا تسلیم!
ما که بیکاریم و پایه!!!
مریم گفت: مهدیه جان نکته ی خیلی مهمی گفتی!
دقیقا به اولین و بزرگترین اشتباه اشاره کردی!
هنوز حرف مریم تموم نشده بود که مهدیه متعجب خیره شد بهش!!
ادامه دارد...
نویسنده:#سیده_زهرا_بهادر
هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست.
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان👇
@khorshidebineshan
✅ماست
✍ زیاد خوردن ماست نفخ میآورد و دستگاه گوارش را ضعیف میکند.
البته اگر از گیاه نعناع، آویشن و زنیان را همراه ماست بخورید به هضم آن کمک میکند و مشکلاتش را کمتر می کند.
☜【طب شیعه】
🍏 @khorshidebineshan 🌿
5.92M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴میدونید چه گوشتی بهترین گوشته؟
📚از زبان دکتر حسن اکبری
☜【طب شیعه】
🍏 @khorshidebineshan 🌿
🔴 همیشه پای یک انگلیسی در میان است !!
🔹پس از شکست ایران قاجار از روسیه تزار در نبرد اصلاندوز ، فتحعلی شاه مجبور به امضای قرارداد ننگین گلستان شد. این قرارداد طوری نوشته شده بود که ابهامات موجود در آن بهانه لازم را به دشمن جهت حمله دوباره به ایران می داد. همین اتفاق هم افتاد و حمله بعدی منجر به پذیرش قرارداد ننگین بعدی یعنی ترکمانچای شد.
🔺 آیا می دانید متن شیطنت آمیز قرارداد گلستان را چه کسی نوشته؟ آقای "سِر گور اوزلی" اولین سفیر انگلیس در ایران!
توضیح اینکه در جنگ بین ایران و روسیه ، سفیر انگلیس چه غلطی می کند؟ در این مقال نمی گنجد ...
اما نکته جالب ، شباهت فراوان گلستان با برجام است. برجام هم آنچنان پرابهام نوشته شده بود که نه تنها هیچ نفعی برای ایران نداشت بلکه دشمن قصد تحمیل برجام های ۲ و ۳ را هم به کشورمان داشت که الحمدلله عمر دولت غربگرا کفاف نداد.
🔺 کوتاه سخن اینکه :
همیشه پای یک انگلیسی در میان است ...
#محاکمه
#گاندو
✍"قاسم اکبری"
✌️جنبش مستضعفین
@jonbeshmostazafin
🔴بدهکاری که بجای دلار، واکسن میدهد!
📍۱۵مرداد۱۴۰۰: دبیر سفارت ژاپن میگوید ۲.۹میلیون دز واکسن انگلیسی آسترازنکا را کاملا رایگان و بدون دریافت هزینه حمل به ایران اهدا کردهایم و مقامات ایرانی هم از باقیمانده ۲ماههی انقضا مطلع بودهاند!
yun.ir/o0wpy7
🔍با احتساب قیمت حدودی هر واکسن ۵دلار و هر دلار ۲۶هزار میشود:
۳۷۵میلیاردتومان فیسبیلاللهولرسوله اهدایی ژاپن(مستعمرهی آمریکا)
📍۶اسفند۱۳۹۹: هر ایرانی ۳میلیون تومان از کره و ژاپن طلب دارد و همتی خواستار برخورد قضایی، آزادسازی پولهای بلوکه و پرداخت غرامت از این دو کشور شد
yun.ir/8mkyxe
✍️از هموطنان باهوشی که جوگیر نمیشوند، تن به تزریق این واکسنها نمیدهند و زنده میمانند تقاضامندیم که حداقل جهت رفاه نسلهای بجامانده و بعدی، پولهایمان را از حلقوم این کشورهای ظالم و بدهکار بیرون بکشند.
✍️تاکنون حدود ۶میلیون دز واکسن انگلیسی برخلاف دستور رهبری وارد شده؛ لذا دوستان انقلابی کش ماسکهایتان را سفتتر ببندید و آنقدر تبلیغ واکسن کنید تا جریان نفوذ بهتر بتواند در این بلبشو، خنجر آسترازنکا را به پهلوی صف مشتاقین برکت فرو کند
@bidariymelat
سلام روزتان مهدوی
🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله #قسمتجدیدبودنتهست* تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم58 دستانش را به سمت آسمان می گیرد و زیر لب خواستنی ها را از خدا می خواه
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋
#بودنت_هست
#سهم59
شبِ ساکنیست! هوا ساکن است.. نه نسیمی.. نه رعد و برقی.. و نه حتی بارانی! نیمه خنک
است و ماه را خیلی واضح می شود درون تاریکیِ آسمان دید که اطرافش را نورِ سفیدِ ماتش
احاطه کرده است. دورتر ها هم گاهی ستاره ای چشمک می زند. چگونه است که روی کوه، ماه
نزدیکِ زمین است ولی ستاره ها دور به نظر میآیند؟! جالب است!
روی زمین هم خبری جز تاریکی و نورِ کم جانِ گردسوزها که از پنجره ی خانه ها دیده می شوند، نیست. ساکنانِ روستا یا سرِ شب می خوابند و یا تا خروس خوانِ صبح به خانهی یکدیگر برای شب نشینی می روند.
دورِ فانوس یا گردسوز می نشینند و می گویند و می خندند و خاطره های گاه عجیب و ترسناکشان را تعریف می کنند و شب چره می خورند!
درون سالن، آقا تقی، سر پائین و خیره به دستان زمختش نشسته و در فکر عمیقی فرورفته است. عاتکه خانوم هم کنارش جای گرفته و گاهی لبخندی نثار مهمان های از شهر آمده میکند و تعارفشان می زند تا از میوه های مختصرِ درون سینیِ چوبی بردارند.
شعبان تکیه زده به پشتی نشسته و با لبخند بزرگترهای دو جوان را نظاره می کند. سیمین خانوم و مَش حیدر هم خیره به گردسوزی که وسط سالن است، سکوت کرده اند تا پدرِ عروس تصمیمش را بگیرد و حرفی بزند.
درونِ اتاقِ دیگر دو قلوها و صُراحی با نیشخند و کنجکاوی، از لای در به درون سالن خیره مانده اند و دلشان می خواهد که این سکوت شکسته شود تا ببینند خواهرشان زنِ دکتر میشود یا نه! خودِ خورشید هم پاهایش را در آغوش گرفته و درون آشپزخانه نشسته است و به سینی که استکان و نعلبکی ها را درونش آماده چیده، خیره مانده است. قلبش مثلِ قلب یک نوزاد کوبش می کند و این دفعه از روی ترس نیست! از وقتی آقا شعبان خواستگاریِ آقای دکتر از او را مطرح کرد، حسِ تب کرده ها را دارد! چشم هایش دارند هذیان میبینند! هذیانِ اتفاقاتِ آن یک روز و آن هم نگاه شدن هایشان! چشم هایش دارند هذیان می بینند و شاید حالِ دکتر هم دستِ کمی از او نداشته باشد که حکایتِ عجیبیست این حکایتِ دوست داشتن...
ادامه دارد...
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan