مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم58 دستانش را به سمت آسمان می گیرد و زیر لب خواستنی ها را از خدا می خواه
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋
#بودنت_هست
#سهم59
شبِ ساکنیست! هوا ساکن است.. نه نسیمی.. نه رعد و برقی.. و نه حتی بارانی! نیمه خنک
است و ماه را خیلی واضح می شود درون تاریکیِ آسمان دید که اطرافش را نورِ سفیدِ ماتش
احاطه کرده است. دورتر ها هم گاهی ستاره ای چشمک می زند. چگونه است که روی کوه، ماه
نزدیکِ زمین است ولی ستاره ها دور به نظر میآیند؟! جالب است!
روی زمین هم خبری جز تاریکی و نورِ کم جانِ گردسوزها که از پنجره ی خانه ها دیده می شوند، نیست. ساکنانِ روستا یا سرِ شب می خوابند و یا تا خروس خوانِ صبح به خانهی یکدیگر برای شب نشینی می روند.
دورِ فانوس یا گردسوز می نشینند و می گویند و می خندند و خاطره های گاه عجیب و ترسناکشان را تعریف می کنند و شب چره می خورند!
درون سالن، آقا تقی، سر پائین و خیره به دستان زمختش نشسته و در فکر عمیقی فرورفته است. عاتکه خانوم هم کنارش جای گرفته و گاهی لبخندی نثار مهمان های از شهر آمده میکند و تعارفشان می زند تا از میوه های مختصرِ درون سینیِ چوبی بردارند.
شعبان تکیه زده به پشتی نشسته و با لبخند بزرگترهای دو جوان را نظاره می کند. سیمین خانوم و مَش حیدر هم خیره به گردسوزی که وسط سالن است، سکوت کرده اند تا پدرِ عروس تصمیمش را بگیرد و حرفی بزند.
درونِ اتاقِ دیگر دو قلوها و صُراحی با نیشخند و کنجکاوی، از لای در به درون سالن خیره مانده اند و دلشان می خواهد که این سکوت شکسته شود تا ببینند خواهرشان زنِ دکتر میشود یا نه! خودِ خورشید هم پاهایش را در آغوش گرفته و درون آشپزخانه نشسته است و به سینی که استکان و نعلبکی ها را درونش آماده چیده، خیره مانده است. قلبش مثلِ قلب یک نوزاد کوبش می کند و این دفعه از روی ترس نیست! از وقتی آقا شعبان خواستگاریِ آقای دکتر از او را مطرح کرد، حسِ تب کرده ها را دارد! چشم هایش دارند هذیان میبینند! هذیانِ اتفاقاتِ آن یک روز و آن هم نگاه شدن هایشان! چشم هایش دارند هذیان می بینند و شاید حالِ دکتر هم دستِ کمی از او نداشته باشد که حکایتِ عجیبیست این حکایتِ دوست داشتن...
ادامه دارد...
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
Join @khorshidebineshan