eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
مجله تربیتی خورشید بی نشان
#رمان_داستانی #رابطه #قسمت_بیست_وسوم بچه ها حواستون کجاست! من فکر کردم ما اینجوری نیستیم! اما دا
فاطمه نگاهی به ساعت کرد و معترضانه گفت: ببخشید بچه ها نمیخوام فکر کنید خیلی خشکم ولی ما نیومدیم اینجا رابطه ی فیثاغورس رو حل کنیم یا با استدلال به تفکر محض برسیم! یا دنبال حل تفرقه و ایجاد اتحاد باشیم! مثلا البته ظاهرا مثلا اینا برای ما حله! من وقتم رو گذاشتم تا این گروهی که اینجا جمع شده یه کاری کنه تا جلوی چند تا آسیب رو بگیره تا بگه به جز آسیب شاید از همین فضا خیلی فایده ها بشه رسوند بعد ما نشستیم اینجا داریم تسلسل وار دور خودمون دور میزنیم! از ریاضی میگیم! از فلسفه میگیم! از شعر میگیم! حتی از خدا میگیم ولی کاری نمی کنیم! نمی خوام ناراحتتون کنم ولی من شاید توی خیلی چیزها گیر داشته باشم! ولی به اندازه ی تخصصم نه بدون تخصص! به اندازه ای که وکیل اون خانمی بودم که شوهرش با زن متاهل دیگه ای رابطه ایجاد کرده بود و خیلی راحت خیانت! می تونم حرف بزنم بگم آقا! خانم! ته این رابطه ها خصوصا توی فضای مجازي زندگیتون متفرق میشه! من دلم برای اون دختر نوووجون و جوونی که تمام زندگیش شده این گوشی و تمام رویاش خلاصه میشه چت با یه پسر فضای مجازی که واقعا هم معلوم نیست اصلا پسر باشه یا نه! مجرد باشه یا نه میسوزه! و تمام عشق و دلبستگیش رو داره خرج کسی میکنه که ندیدتش و شاید هرگز نبینتش و اگر هم بتونه ببینه تمام اون آرزوها با یه رابطه آتیش بگیره و از همونی هم هست نابودش کنه! متوجه اید بچه ها! من توی این روابط دنبال رابطه ی استدلالی نمی گردم! دنبال رابطه ی فیثاغورس نیستم! من اینجا اومدم که به یه رابطه پایان بدم تا یه رابطه ی درست توی زندگی واقعی خراب نشه! یه دختر جووون بدبخت نشه! یه زن دل آشوب نشه! یه مرد ذهنش درگیر نشه! من حوصله ی شعر ندارم! من دلم بیشتر از شعر، شعور میخواد... من دنبال اینم طبق قانون عقل دل عاشق بشه! نه طبق قانون عشق عقل مجنون... من توی دادگاه هر روز با عاشق هایی روبه رو میشم که روزی هزار بار آرزو میکنند کاش عاشق نبودند! کاش شعر بلد نبودند! کاش کمی فقط کمی عاقل بودند... همه ی بچه ها ساکت شدند... فضای سنگینی در اتاق حاکم شده بود.... نفس عمیقی کشیدم و گفتم: درست میگی فاطمه! بعضی وقتها اینقدر درگیر جزئیات میشیم که از اصل غافل می مونیم! ترجیح میدم بقیه ی حرفهامون بمونه بعد از اولین فعالیت تا حرفی برای گفتن باشه نه شعار دادن! دو هفته ای یک بار جلسه میزاریم تا از روند کار اطلاع پیدا کنیم! فقط حواستون به خودتون و خط قرمزها باشه همین! صلواتی بفرستین.... صدای صلوات که بلند شد همزمان بچه ها هر کدوم مشغول چادر سر کردن شدن و جمع و جور کردن وسایل، برعکس همیشه که جلساتمون با شوخی و خنده تموم میشد ایندفعه پر از سکوت و ابهام از هم خداحافظی کردیم... ذهنم درگیر حرفهای فاطمه بود..‌ حق داشت مثل من بیشتر اوقات کسانی را میدید که از این فضا ضربه هایی رو خوردن که به سختی میشد ترمیمش کرد! حرفهای مریم هم تلنگر خوبی بود احساس میکردم لازمه ی کار در فضای مجازیست! ثریا نور امید بود چون خودش از همین مسیر برگشته بود و حالا پر از انگیزه برای برگرداندن امثال خودش! یلدا قوی تر از آنچه فکر میکردم ظاهر شد با حرفهاش کمی دردی که آن مادری که دختر هم سن و سالی شبیه یلدا رو داشت اما به خطا رفته بود و غمش روی دلم سنگینی میکرد را مرهم میشد! ندا هم که نمک بچه هاست و انگیزه یی برای زمان های سخت! رفتار مهدیه کمی نیاز به چکش کاری داشت... اینها تمام افکاری بود تا رسیدن من به خانه... در اولین فرصتم یک برنامه ی منظم و داری مرزهای مشخص برای احسان چیدم تا وسط این اقیانوس بیکران غرق نشه! اما در عین حال بتونه از فوایدش هم استفاده کنه، مطمئن بودم با برنامه ریزی و داشتن مرز و خطوط آسیب دیدن ها به حداقل میرسه هر چند که صد درصد نیست ولی این احتمال توی دنیای واقعی هم صد درصد نیست و علاوه بر برنامه ریزی عقلایی و تلاش و نظارت و همراهی، توکل باید کرد... دو هفته برای من با تمام فراز و نشیب های همیشگیش گذشت... مصمم تر از قبل منتظر دیدن بچه ها بودم هر روز که مراجعه کننده ای را که درگیر آسیب های این فضا و نه فقط رابطه ها شده بود میدیدم، انگیزه ام برای کار کردن در این فضا دو چندان میشد تا به خواب غفلت رفته در این فضا رو بیدار کنم... تصمیم گرفتم برای این جلسه از نسرین هم بخواهم که بیاید بدون شک تجربه اش راهگشا بود.... ادامه دارد.... نویسنده: هر گونه کپی برداری شرعا و قانونا جایز نیست. 👇 Join @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
9.66M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
How is Hossein??? ❣این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست؟؟؟ علی سلیمانی روضه خوان امام حسین😭 علیه السلام برای لائیک ها روحش شاد Join @khorshidebineshan
جناب حجت‌الاسلام والمسلمین اژه‌ای رئیس محترم قوه قضاییه، نه تنها از بزرگترین آزمون‌های شما، بلکه از اهم آزمون‌های ج. ا. ایران است. مطمئن باشید انجام آن باعث افزایش جدی اعتماد و امید مردم به نظام و ترک آن سبب ریزش شدید عدالت‌باوری در جامعه است. در راه تحقق عدالت و اطاعت از امر ولی، توفیقات روزافزون داشته باشید. ✍مهندس شکوهیان‌راد @SHRChannel
🔥فرمانده‌ی ما یا ویزیتور اونا❗️ 🔻فرمانده مقابله با کرونای تهران،بعد از ۱۸ ماه و در اوج شعله ور شدن ، سُرنا را از سر گشادش می‌نوازد و به جای شرمساری و پاسخگویی بخاطر عملکرد ضعیف، با ژست طلبکارانه برای فایزر ویزیتوری می‌کند و برای بی‌بی‌سی خبرسازی! 🔻زالی با ، به جای ایجاد امید و دلگرمی در شرایط بحرانی، با حرف‌های عمدتا غلط خود، افکار‌ عمومی را خراش می‌دهد و ذهن جامعه را می‌آزارد و این واقعا یک اقدام ضدملی است. پ.ن:ورود قوه قضاییه برای بررسی ترک فعل و دوستان ضروریست ✍حمیدرضا ابراهیمی ✅ گامی نو: اورژانس تحلیل های فرهنگی، سیاسی👇 https://eitaa.com/joinchat/917307426Ceae7e94949
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
جای خدا نباشیم! روزی در نماز جماعت موبایل یه نفر زنگ خورد. زنگ موبایل آن مرد ترانه ای بود. بعد از نماز همه او را سرزنش کردند و او دیگر آنجا به نماز نرفت. همان مرد به کافه ای رفت و ناگهان قلیان از دستش افتاد و شکست. مرد کافه چی با خوشرویی گفت اشکال نداره، فدای سرت... او از آن روز مشتری دائمی آن کافه شد. حکایت ماست: جای خدا مجازات میکنیم، جای خدا میبخشیم، جای خدا... اون خدایی که من میشناسم اگه بنده اش اشتباهی بکنه، اینجوری باهاش برخورد نمیکنه. شما جای خدا نیستی اینو هیچوقت یادت نره. چقدر خوبه که اگه کسی اشتباهی میکنه با خوشرویی باهاش برخورد کنیم نه این که با خشم تحقیرش کنیم و باعث ترک اعمال خوب بشیم🌹 🌹نیم نگاه🌹 Join @khorshidebineshan
💫احترام به خود با بیست قانون 🍃قانون اول: اگر فکر می‌کنی کاری اشتباهه، انجامش نده! 🍃قانون دوم: در صحبت‌ها همیشه دقیقا همون چیزی رو بگو که منظورته! 🍃قانون سوم: هیچ‌وقت طوری زندگی نکن که سعی کنی همه رو از خودت راضی نگه‌ داری؛ هیج وقت. 🍃قانون چهارم: سعی کن هر روز یاد بگیری و دست از یادگرفتن بر نداری. 🍃قانون پنجم: در صحبت با دیگران هیچ‌وقت راجع به خودت بد حرف نزن. 🍃قانون ششم: هیچ‌وقت دست از تلاش برای رسیدن به رویاهات بر ندار. 🍃قانون هفتم: سعی کن راحت نه بگی، از نه گفتن نترس. 🍃قانون هشتم: از بله گفتن هم نترس. 🍃قانون نهم: با خودت مهربون باش. 🍃قانون دهم: اگه نمی‌تونی چیزی رو کنترل کنی، بزار به حال خودش. 🍃قانون یازدهم: سعی کن از اتفاقات و حالات منفی دوری کنی. 🍃قانون دوازدهم: برای رضایت دیگران، کاری رو انجام نده که دوست نداری. 🍃قانون سیزدهم: سعی کن ببخشی، اما فراموش نکن. 🍃قانون چهاردهم: در هیچ حالتی، سطح خودت رو به اندازه طرف مقابلت پایین نیار. 🍃قانون پانزدهم: حرفی رو که نمی‌پسندی تائید نکن. 🍃قانون شانزدهم: به کسانی لطف کن که استحقاقش رو داشته باشن، لطف تورو وظیفت ندونن و سپاس‌‌گزار باشن. 🍃قانوون هفدهم: با کسی که ازش خوشت نمیاد، همنشینی نکن. 🍃قانون هجدهم: در یاد دادن، بخشنده باش. 🍃قانون نوزدهم: از کسی ناراحت هستی بهش بگو، ناراحتیتو بگو، دلیلش رو بگو و انتظار عذرخواهی داشته باش. 🍃قانون بیستم: عاشقی کن❤️ join @khorshidebineshan
سلام روزتان مهدوی 🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله * تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم66 روی آجر های دورچینِ باغچه نشسته است و گاهی دست پیش می برد و علف هرزی
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 چشم باز می کند. دستش ناخودآگاه از یادآوریِ نیم ساعت پیش مشت شده و انگشتانش از فشارِ زیاد به سفیدی می زنند. مشتش را باز کرده و برگِ علف هرزی که درونش مچاله شده بود را رها می کند. انگشتانش را روی مچِ دست راستش نوازش گونه می کشد و لبخند می زند و لب به دندان می گیرد. اولین لمسِ دستِ حبیب! لبخندش عمیقتر می شود وقتی به کبودیِ کمرنگِ روی مچش خیره می ماند! دست خودش نبود ولی خیلی محکم دستِ او را گرفته و به طرف زیرزمین می کشید! متوجه حضور کسی در کنارش می شود که سر بلند کرده و با دیدن حبیب لب به دندان می گیرد. حبیب خیره به کبودی روی مچِ خورشید، اخم کمرنگی می کند: -ببخشید اون لحظه اصلاً حواسم نبود خورشید لبخند خجولی می زند: -عیب نداره حبیب هم پاهایش را جمع کرده و با لبخند به خورشیدِ سر به زیر، خیره می شود: -ترسیدی؟! خورشید لب تر می کند و سر تکان می دهد: -اونجا... ینی بالای روستای ما بعضی وقتا طیاره میادا... ولی بمب نمیدازه که... من نمیدونستم طیاره‌هام اینقدر ترس میدن آدمو حبیب سر به سمت آسمان گرفته و آرام می خندد: -آره خب... اونجا از این خبرا نیست... ولی اینجا و خیلی از شهرای دیگه هستن که بمبارون میشن.. دستش مشت شده و کلامش رنگ خشم می گیرد: -اون بی پدر به زن و بچه‌های بی گناهم رحم نمیکنه خورشید آه می کشد: -چرا بمب میندازن روی شهرا؟! حبیب لبخند غمگینی می زند: -نمیدونم! آدما همینن دیگه... گاهی از حیوونم بدتر میشن و به هیچکس و هیچ چیزی رحم نمیکنن... آدما سرِ پولی که خودشون درستش کردن گاهی از گرگا هم درنده تر میشن و یا سر نفع و سود خودشون چشم میبندن و هر غلطی میکنن خورشید سر تکان می دهد و آه می کشد و چشمانش پر آب می شوند: -مَش صادق میگفت آدم به یه مورچه م نباید زور بگه! میگفت همه‌ی ما مخلوق خداییم و نباید همدیگه رو اذیت کنیم.. نگاهِ بَراق از اشکش را به حبیب می دوزد: -جنگ خیلی بده آقا حبیب! جنگ ینی این که ما آدما نمیفهمیم... نمیفهمیم که خدا قهرش میگیره اگه همدیگه رو بکشیم اونم الکی! ****ادامه دارد... Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم67 چشم باز می کند. دستش ناخودآگاه از یادآوریِ نیم ساعت پیش مشت شده و ان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 خورشید گردن کج می کند و نگاه کنجکاوش را به حبیب می دوزد: - آقا حبیب؟! حبیب دستش را روی یکی از آجرهای دورچین ستون می کند و وزنش را روی آن می‌اندازد: - بله؟! خورشید زبان روی لب می کشد و کمی به سمت راست مایل می شود: -کشیک ینی چی؟! ابروهای حبیب بالا می پرند: -نگهبانی ابروهای خورشید هم بالا می پرند و چشمان درشتش، درشتتر می شوند: - مگه شما نگهبانی؟!!! حبیب سر به سمت آسمان گرفته و آرام می خندد: -نه!.. گردن کج می کند و نگاهش را به چشم های سیاه خورشید می دوزد: -حالا چرا فکر کردی من نگهبانم؟! خورشید لب برمی چیند و شانه بالا می اندازد: -آخه سیمین خانوم گفت که شما کشیکی حبیب بلندتر از قبل می خندد و خورشید اخم می‌کند: - آ آ! باز قهر نکنیا خورشید خانوم!.. شَست و اشاره اش را دور لبش می کشد: -ببین! شبا بیمارستان تعطیل نمیشه که... همه ی دکترا بعضی شبا کشیک وایمیستن... ینی توی بیمارستان میمونن تا حواسشون به مریضا باشه یا اگه مریض جدید آوردن به دادش برسن خورشید می خواهد سر تکان بدهد و بگوید که حرفش را فهمیده اما رو می گیرد از او! خب نباید می خندید دیگر! ساعدهایش را روی زانوهای جمع شده اش می گذارد و سرش را روی آن ها گذاشته و به پنجره ی هال و دیوار خانه چشم می دوزد. رد شدنِ سیمین خانوم با یک لیوان آب از کنارِ پنجره را از لای پرده ی کنار رفته می بیند. حبیب سر پیش می برد و گردن کج می کند. خورشید که متوجه نگاه و گردن کج شده ی او می شود، اخم می کند و کمی خودش را از او فاصله می دهد. حبیب با همان گردن کج شده، دلجویانه می‌گوید: -خورشید خانوم؟! بابا قهر نکن دیگه... خورشید؟! ببخشید خب... میخوای باز همون شعرو بخونم تا آشتی شی؟! خورشید با یادآوری دو ماهِ پیش و آن شعر کودکانه، ناخودآگاه به خنده می افتد و حبیب خیره به او لبخند می زند: -آها خندیدی! قلقت دستم اومده دیگه... هر وقت قهر کنی اون شعرو میخونم تا بخندی و آشتی کنی ادامه دارد... طاهره.الف Join @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا