eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
✅حق مادر حق مادر برتو آنست ڪه بدانے او حمل ڪردہ است تو را نہ ماہ طورے ڪہ هيچ ڪس حاضر نيست اين چنين ديگرے را حمل ڪند و بہ تو شيرہ جانش را خوراندہ است قسمے ڪہ هيچ ڪس ديگر حاضر نيست اينڪار را انجام دهد و با تمام وجود، با گوشش، چشمش، دستش، پايش، مويش، پوست بدنش و جميع اعضا و جوارحش تو را حمايت و مواظبت نمودہ است و اينڪار را از روے شوق و عشق انجام دادہ و رنج و درد و غم و گرفتارے دوران باردارے را بہ خاطر تو تحمل نمودہ است، تا وقتے ڪہ خداے متعال ترا از عالم رحم بہ عالم خارج انتقال داد. پس اين مادر بود ڪہ حاضر بود گرسنہ بماند و تو سير باشے، برهنہ بماند و تو لباس داشتہ باشے، تشنہ بماند و تو سيراب باشے، در آفتاب بنشيند تا تو در سايہ او آرام استراحت ڪنے، ناراحتے را تحمل ڪند تا تو در نعمت و آسايش بہ زندگے ادامہ دادہ و رشد نمائے و در اثر نوازش او بہ خواب راحت و استراحت لذيذ دست يابے. شڪم او خانہ تو و آغوش او گهوارہ تو و سينہ او سيراب ڪنندہ تو و خود او حافظ و نگهدارندہ تو بود؛ سردے و گرمے دنيا را تحمل ميكرد تا تو در آسايش و ناز و نعمت زندگے ڪنے. پس شڪرگزار مادر باش بہ اندازہ اے ڪہ براے تو زحمت كشيدہ است؛ و نمے توانے از او قدردانے نمائے مگر بہ عنايت و توفيق خداوند متعال. 📚رساله حقوق امام سجاد(علیہ السلام) Join @khorshidebineshan
خندیدن با فرزند نشان از این دارد که شما از نقش یک والد همیشه سختگیر خارج شده و لحظات خوشی را با او و در کنارش دارید. سعی کنید فضای خندیدن را در محیط خانه به وجود بیاورید. اینکه مدام در آشپزخانه‌ اید، یا در حال روزنامه خواندن، شما را از فرزندتان دورتر و دورتر می‌ کند و او به ناچار به دنیای بازی‌ های رایانه‌ ای پناه می‌ برد. با کودک خندیدن کار مشکلی نیست، ولی با این کار چیزی را به او هدیه می‌ دهید که در تمام عمر به دردش می‌خورد؛ یعنی شاد بودن... Join @khorshidebineshan
سلام روزتان مهدوی 🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله * تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم86 نفس های عمیق می کشد. آرام است.. سبک.. خوب! خوب است که در این بَل بَش
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 قدم های خسته اش را به طرف بخش کودکان می کشاند. با همه ی خستگی اش لبخند به لب دارد و همه اش را مدیونِ خورشید خانومش است! خیلی نزدیک نبود اما همین که بود، خودش آرامش را به جانش تزریق می کرد. آرام در را باز می کند و سر داخل می برد. چشم می چرخاند و خورشید را بالای سرِ دخترکی که روی تختِ کنارِ پنجره آرام گرفته، می بیند. لبخندش عمیقتر‌ شده و آرام وارد می شود. نگاهِ آرام و مظلومِ خورشید به سمت او کشیده شده و لبخندِ قشنگی روی لبش می نشیند. حبیب نگاهش را بین هشت تختِ رو به هم می‌چرخاند و دختر و پسر بچه‌های معصومی را که اسیرِ بیماری اند و مادران نگرانشان که به عنوان همراه مانده اند، را از نظر می‌گذراند. کنارِ تختِ همان دخترک می ایستد و نگاهی به اطلاعاتِ وضعیتِ بیمار می اندازد و اخمِ کمرنگی روی پیشانی اش می نشیند. خورشید با صدای آهسته ای می گوید: -آقا حبیب خسته نباشی! حبیب نیمچه لبخندی به او می زند: -سلامت باشی خورشید بانو!.. به دخترکِ خوابیده اشاره می کند و ابروهایش بالا می پرند: -معلومه خوب باهاشون جور شدیا خورشید لبخند خجولی می زند: -آره!.. به پسرکی که روی تخت دومِ سمت چپ خوابیده است اشاره می زند: - اون علی آقا خیلی بی تابی کرد... انقدر من و مامانش واسش قصه گفتیم تا بالاخره خندید و خوابید.. موهای دخترک را نوازش می کند: -این شادی کوچولو ولی خیلی ساکت بود... مامانش رفت یه آبی به صورتش بزنه.. چشمانِ درشتش را به او می دوزد: -آقا حبیب ببین چه موهای قشنگی داره... ولی خیلی موهاش میریزن حبیب نفس عمیقی می کشد و لبخند غمگینی می‌زند و زیر لب می گوید: -خوب میشه ان شاءالله خورشید نگاهش را به صورتِ دخترکِ فرشته رو می دوزد: -مامانش میگفت از شهرستان اومدن... گفت که از دخترش آزمایش گرفتن و منتظر جوابشن حبیب سر تکان می دهد و برای عوض شدن بحث و فرو خوردنِ بغضِ مردانه اش می گوید: -خب خورشید خانومِ من بریم؟! ساعت نزدیک دوازدهه بریم من تو رو برسونم خونه‌ی آقا شعبون ****ادامه دارد ... Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #بودنت_هست #سهم87 قدم های خسته اش را به طرف بخش کودکان می کشاند. با همه ی خستگی اش لبخ
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 شعبان قاچ بزرگی از هندوانه را به دست آقا تقی می دهد: - آقا تقی جان؟! بالاخره تی تصمیمِ بِتی؟! (بالاخره تصمیمتو گرفتی؟!) آقا تقی گازی به هندوانه ی سرخِ آبدار می زند: -چی چی تصمیمِ گونی آقا شعبان؟!(چی چی تصمیمو میگی آقا شعبان؟!) شعبان ابروهایش را بالا می اندازد: - تی کیجایَ آقای دکترَ دَنی؟! (دخترتو به آقای دکتر‌ میدی؟!) آقا تقی با پشت دست دهانش را پاک کرده و خیره ی حیاطِ سیمانی می شود: -چی بُگوم... حَلِ خا فقِط یه ما بگُذشته (چی بگم... هنوز که فقط یه ماه گذشته) شعبان قاچی هندوانه برای خود می‌بُرَد: -آقا تقی جان! این یه ماهِ دِل حبیبِ نِشنَختی؟! دانی مو گُنوم که اَگِر حبیب تی نظِر خوب وچه ای هیسه و تی دِل رضایَ دِ کم کم ایشان عقد باکُنون... دانی خا وَن هندَ تی کیجا رَ جَهَز هِری... اوشان وَن بِدانن که اگر تو راضی هیسی خانَه ایشان دو تا رَ تمیر هاکنون (آقا تقی جان! توی این یه ماه حبیبو نشناختی؟! میدونی من میگم که اگر به نظرت حبیب پسر خوبیه و دلت راضیه دیگه اینا کم کم عقد کنن... میدونی خب باز باید واسه دخترت جهاز بخری... اونا باید بدونن که اگه تو راضی هستی خونه رو واسه این دو تا تعمیر کنن بسازن) آقا تقی نفس عمیقی می کشد: -آقا شعبان! والا می دِل می خانه و می زِن و بچَ یاسا هاکرده... مُ رَم دوس دَرِم زوتر می کیجایَ تکلیف مشخص بابو.. (والا دل من برای خونه م و زن و بچه م تنگ شده... منم دلم میخواد زودتر تکلیف دخترم مشخص بشه..) گردن کج می کند و دیگر حرفش را ادامه نمی‌دهد و شعبان لبخند آرامی می زند: -خا پس دِ چیَ؟! تی دِل رضا نییَ؟! حبیبِ جِ بَدی بِدِی؟! (خب پس دیگه چیه؟! دلت رضا نیست؟! از حبیب بدی دیدی؟!) آقا تقی قاچ هندوانه را درون سینی می گذارد و پاهایش را از تخت چوبی آویزان می‌کند: نه! مو اگِر حبیبِ قُبول نِدَشتِم خا پِریشب خا سَعَت دُوازدِ / یک خورشیدِ بییَردِ خانه وی حیسابِ رسَنِ بام.. (نه! من اگه حبیبو قبول نداشتم که پریشب که خورشیدو ساعت دوازده / یک آورد خونه حسابشو میرسیدم..) شعبان بلند می‌خندد و آقا تقی هم لبخند به لب ادامه ی حرفش را می گیرد: - می مَسِله این بمب و جنگِ... اوجه خا امه دریم خا بمب ممبِ خبر نییَ! ایجه می دل هیطه شور زَنه... هی خوشو هَمرَ گنوم اگِر می کیجا ایجه بسه یه چی وکه چی؟! مو چی خاکی خوشو سر داکنوم اگِر ایجه بمبی.. (مسئله ی من بمب و جنگه... اونجا که ما هستیم که خبری از بمب ممب نیست! اینجا دل من هی شور میزنه... هی با خودم میگم اگه دخترم اینجا بمونه و یه چیزی بشه چی؟! من چه خاکی توی سرم بریزم اگه اینجا بمبی..) آه عمیقی می کشد و حرفش را ادامه نمی دهد. شعبان هم سکوت می کند. پدر است! حرفش هم حرفِ حق! دل نگران دخترش است. در روستا که خبری از بمباران نبود. در روستا که وضعیت قرمز نمی شد! ولی اینجا.. اینجا دقیقه به دقیقه باید منتظر آژیر خطر و خاک و خون و آتش باشی! در روستا اگر یک روز آرد نباشد برای پختنِ نان، شیر و ماست و گوشت گوسفندان که هست. اگر یک روز نفت نباشد، هیزم که هست. ولی اینجا.. اینجا نفت نباشد هیچ نیست! اینجا بعضی ها دارو احتکار می کنند. اینجا خیلی چیز ها کوپنی است و باید برایشان صف ایستاد! اینجا امکاناتش بیشتر است اما خطراتش هم بیشتر! صدای زنگ تلفن خانه بلند می شود. شعبان "یا علی" گویان از روی تخت بلند می شود و لخ لخ کنان پاهای خواب رفته اش را روی حیاط سیمانی می کشد! صدای صحبتِ زکیه با تلفن به گوش می رسد. آقا تقی همان طور روی تخت نشسته و به برگ های درخت هلو چشم دوخته است؛ نور آفتاب از لابه‌لایشان می تابد و عینهو چادرشبیست که سوراخ سوراخ شده باشد!!! شعبان وارد خانه می شود و اول از همه نگاهی به ساعت می اندازد؛ نیم ساعتِ دیگر باید به سر کارش برود. زکیه گوشی را روی تلفن می گذارد و شعبان چشم تنگ می کند: -کی بود؟! زکیه به او چشم می دوزد و ابروهایش را بالا می‌اندازد: - سیمین خانوم... گفت که چون آقای دکتر و خورشید نتونستن پریشب برن خونه ی آقا سعید، فرداشب همگی بریم خونه شون... آقا سعید اینام هستن شعبان سر تکان می دهد: -خا تو چی گفتی؟! زکیه همان طور که به طرف اتاقِ طلعت خانوم گام برمی دارد، پاسخش را می دهد: -هیچی دیگه... بهش گفتم اگه آقا تقی و آقا شعبون قبول کردن ما میایم... قرار شد بهش زنگ بزنم و خبر بدم ****ادامه دارد... طاهره.الف Join @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✍️ 🔸آخ پسر فوق‌العاده بامزه و دوست داشتني بود. بهش مي‌گفتند «آدم آهني» يك جاي سالم در بدن نداشت. يك آبكش به تمام معنا بود. آن‌قدر طي اين چند سال جنگ تير و تركش خورده بود كه كلكسيون تير و تركش شده بود. دست به هر كجاي بدنش مي‌گذاشتي جاي زخم و جراحت كهنه و تازه بود. اگر كسي نمي‌دانست و جاي زخمش را محكم فشار مي‌داد و دردش مي‌آمد، نمي‌گفت: مثلاً (آخ آخ آخ آخ آخ) يا ( درد آمد فشار نده) بلكه با يك ملاحت خاصي عملياتي را به زبان مي‌آورد كه آن زخم و جراحت را آن‌جا داشت. مثلاً كتف راستش را اگر كسي محكم مي‌گرفت مي‌گفت: « آخ » و اگر كمي پايين‌تر را دست مي‌زد، مي‌گفت: «آخ مقدماتي» و همين‌طور «آخ »،. . . «آخ و...» تا آخر بچه‌ها هم عمداً اذيتش مي‌كردند و صدايش را به اصطلاح در مي‌آوردند تا شايد تقويم عمليات‌ها را مرور كرده باشند. 📕فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 48 Join @khorshidebineshan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
😳😳😳 ⁉️ . یکم شهریور روز عجیبیست!!! تقویم را که نگاه میکنی، نوشته روز بزرگداشت بو علی سینا - روز پزشک هر چه فکر میکنم نمیفهم که آخر این دو مقوله چه ارتباطی با هم دارند . اولا که، اگر بو علی الان در قید حیات بود، پزشکان به او مجوز طبابت نمیدادند، چون کارش بهداشتی نبود، چون کارش علمی نبود، چون کارش غربی نبود، چون کارش تقلیدی نبود، چون بو علی شیوه ی طبابتش با پزشکان فرق داشت خلاصه، برایش نامه مینوشتند که: . بسمه تعالی با سلام و احترام، به استحضار میرساند، مدتی است که فردی به نام آقای بوعلی(!) بدون داشتن مدرک دانشگاهی پزشکی و پاس کردن حتی یک واحد از دروس پزشکی، ادعای طبابت دارند و متاسفانه با استفاده از جهل مردم، به فعالیت های طبی و درمانی میپردازند. اتفاقا خیل کثیر مراجعه کنندگان به ایشان نشان دهنده ی توانایی بالای ایشان در فریب دادن عوام الناس است. با توجه به اینکه ادامه ی وضعیت موجود، سبب کسادی بازار یک سری از دوستان میشود، لطفا هر چه سریع تر از هر گونه فعالیت ایشان ممانعت به عمل آمده و ایشان را در بند کنید تا درس عبرتی بشود برای هر آن کس که میخواهد با فعالیت غیر علمی مردم را بفریبد و اموال آنها را چپاول کند. با تشکر . ثانیا، برترین اثر طبی آقای بو علی(!) کتاب قانون میباشد، که بدون شک یکی از برترین کتب پزشکی تاریخ میباشد، خب سوال بنده این است، کدام یک از پزشکان ما قانون را مطالعه کرده اند؟! آیا حتی یک فصل از آن را مطالعه کرده اند؟! آیا "یک صفحه" از آن را خوانده اند ؟؟! آیا اصلا اعتقادی به این کتاب دارند؟ کتاب های بوعلی راپزشکان درچین واسرائیل و... مطالعه واجرامیکنند ومااز... به هر حال خوب که فکر میکنم میبینم ارتباطی بین روز پزشک و بو علی وجود ندارد! بهتر بود که روز بزرگداشت یاتولدیکی از این دکتران غربزده ومافیای دارو و... میشد روز پزشک، چه اشکالی دارد، به پاس خدماتشان برایشان بزرگداشت بگیریم و آن روز را از این به بعد روز پزشک بنامیم... البته ما از این خادمان ملت زیاد داشته ایم، شایسته است که برای تک تکشان بزرگداشت بگیریم! "لطفا بوعلی را به خودتان نچسبانید..."
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
دعای عهد.mp3
9.72M
🌺 ═══✼🍃🌹🍃✼═══ دعای عهد کم حجم ✨🕊الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج🕊✨
‍ ‍ ‍ ┄┅══🦋🦋﷽🦋🦋 🦋اولین ســـــلام صبــحگاهے تقـــدیم به ســـــاحت قدســـــے قطب عالــم امکان 🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 🦋🌺السَّلامُ علیڪَ یا بقیَّةَ اللهِ یا اباصالحَ المَهدي یا خلیفةَالرَّحمن و یا شریڪَ القران ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدے و مَولاے الاَمان الاَمان🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋 🌹 🌹 🦋🌺 الْسَلاٰمُ عَلَيْكَ يَا أبا عَبْدِ اللهِ وعلَى الأرواحِ الّتي حَلّتْ بِفِنائِكَ ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللهِ أبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ الليْلُ وَالنَّهارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ ،السَّلام عَلَى الحُسَيْن ، وَعَلَى عَليِّ بْنِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أوْلادِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أصْحابِ الحُسَينِ.🌺🦋 🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐 ‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌ •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @khorshidebineshan