eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
5.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺قرص‌ لاغری با طعم شیشه! 🔹پلیس موادمخدر تهران می‌گوید آزمایش‌ها نشان داده که قرص‌های لاغری که در عطاری‌ها فروخته می‌شود دارای موادمخدر شیشه است و هر عطاری که این قرص‌ها را بفروشد پلمب می‌شود. ☜【طب شیعه】 🍏 @khorshidebineshan 🌿
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
✨ 🪴مومـن‌‌بـودن‌جسـارت‌میخواد ✿ اینکه‌وسط‌یـه‌عده‌بـی‌نمـاز‌؛نماز‌بخونے◐ اینکه‌وسط‌یه‌عـده‌بی‌حجاب‌؛حجاب‌داشته‌باشے✿ اینکه‌حد و حدود‌‌نامحـرم‌ و محرم؛رورعایت‌ڪنے اینکه‌با‌افتخار‌چادر‌مشکی‌بپوشی‌؛✿ اینکه‌به‌جای‌آھنگ‌؛قرآن‌گوش‌میدی به‌خودت‌افتخار‌کن‌ به‌مومن‌بودنت‌ به‌محجبه‌بودنت😌 بزار‌ھمه‌مسخره‌کننـــــ می‌ارزه‌به‌لبخند‌خدا 🙃 Join @khorshidebineshan
سلام و عرض ادب 💝💚💝 مخاطبین باصفایی داریم که مطالب کانال را به کانالها و گروههای خودشون بازنشر میکنند. لذا بازدید برخی مطالب به هزارنفر هم میرسد. ان شاءالله شما هم به جمع باصفاها بپیوندید و پس از مشاهده، اول پست ها رو فوروارد و سپس به سراغ دیگر کانالهاتون برید. 🌺💐🌺 این کانال را دلی زدیم و تاحالا تبلیغ وسیعی هم برایش نکردیم. تا الان هم که علیرغم مشغله فراوان مان پابرجاست بخاطر پیگیری شما مخاطبین است . پس خودتان تبلیغش کنید.
🍃بسم الله الرحمن الرحیم 🍃 سلام وقتتون بخیر 🔸️امام حسين عليه السلام فرمودند: نياز مردم به شما از نعمت هاى خدا بر شما است ؛ از اين نعمت افسرده و بيزار نباشيد.» ☘️ دوستان گرامی با توجه به بازگشایی مدارس و فرصت اندک ما از همه شما مهربانان دعوت می نمائیم تا با مشارکت و همراهی ما دل فرزندان ایران زمین را شاد نمایید و خادمین شما بتوانند به خانواده های نیازمند جهت تهیه لوازم التحریر و دیگر نیازمندی های تحصیلی کمک نمایند 👌🏻از جمله 👈🏻خرید لوازم التحریر📚✏️، کیف و کفش 👟🎒 خرید کتاب 📖، و دیگر نیازمندی های مربوط به بازگشایی مدارس 👉🏻 و ° [ آنچه می ماند فقط کار نکوست ]° 🌺💚🌺💚🌺💚🌺 با سهیم شدن در موسسه نیکوکاری خورشید پنهان اینکار را پا پرداخت هزینه حتی ۵۰ هزار تومان میتوانید انجام دهید😉: 👇👇👇 از دیگر کارهای مجموعه میتوان به این موارد اشاره کرد:👇👇👇 ۱. جهت ایجاد اشتغال و توانمندسازی خانواده های نیازمند ۲. تهیه لوازم التحریر برای این عزیزان ۳. تهیه جوایز فرهنگی با طرح ایرانی اسلامی برای دانش آموزان فعال قرآنی ۴.تهیه و توزیع کتابهای مفید و انجام مسابقات فرهنگی ۵. آموزش رایگان فرزندان این خانواده‌ها در زمینه های قرآنی، چرتکه، زبان و کارهای هنری و توانمندسازی ایشان. و.... 🌺💚🌺💚🌺💚🌺 💚شما عزیزان میتوانید در این راه با کمکهای نقدی،نذرهای فرهنگی و یا معرفی موسسه به دیگران یاور ما باشید و لبخند بر لب امام زمانمان بنشانید💚 💚حتی فقط نفری ۱۰هزارتومان قطره‌هایی میشود به وسعت دریا💚 👇👇👇👇👇 ۶۰۳۷۹۹۷۹۵۰۴۰۰۱۷۷ را به دوستانتان معرفی کنید، لینک کانال جهت دیدن گزارش 👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/573636754Cdcec2736d0 ⚪ ✋پخش این بنر صدقه جاریست
رمانهای جذاب و آموزنده و مذهبی🌺💐🌺 قسمت اول 👇👇👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/16012 قسمت اول 👇👇👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/13294 قسمت اول https://eitaa.com/khorshidebineshan/20397 قسمت اول داستان واقعی 👇👇👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/21126 قسمت اول بر اساس 👇👇👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/31363 قسمت اول رمان دورهمی👇👇👇 https://eitaa.com/JazreTanhaee/995 قسمت اول رمان 👇👇👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/24171 قسمت اول رمان 👇👇براساس https://eitaa.com/khorshidebineshan/24910 قسمت اول رمان 👇👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/25802 قسمت اول👇👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/28042 قسمت اول داستان واقعی 👇👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/28519 قسمت اول براساس 👇👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/29196 قسمت اول اساس واقعیت 👇👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/30523 قسمت اول 👇👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/32233 قسمت اول 👇👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/33891 قسمت اول 👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/33899 قسمت اول 👇👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/35749
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌱 ❓چرا محبت نمی‌کنیم؟ 5⃣ تربیت خانوادگی ❗️برخی از والدین، در خانواده‌هایی بزرگ شده‌اند که به هر دلیل، ابراز محبّت در میان آنان، مرسوم نبوده است. 👆این افراد، محبّت کردن را یاد نگرفته‌اند و به همین دلیل هم محبّت نمی‌کنند. ⚠️البته برخی از اینها با مطالعه یا ورود به فضاهای اجتماعی غیر از خانواده، محبّت کردن را آموخته‌اند؛ امّا از آن جایی که تا به حال، آن گونه که باید به فرزندانشان محبّت نکرده‌اند، نوعی شرم و خجالت کاذب، موجب میشود که نتوانند به فرزندانشان محبّت کنند. توصیۀ ما به کسانی که محبّت کردن را نیاموخته‌اند، این است که به بحث شیوه‌های ابراز محبّت(که در آینده به آن خواهیم پرداخت) توجّه ویژه کنند. به آن دسته از والدینی هم که از محبّت کردن شرم دارند، باید گفت: 🔸اوّلاً توجّه داشته باشید که محبّت دیدن، حقّ فرزندان شماست که در صورت ادا نشدن این حق، اتّفاقات ناگواری در انتظار آنهاست. 🔸ثانیاً در میان شیوه‌های ابراز محبّت، برخی از شیوه‌ها وجود دارد که حتّی شرم و حیای کاذب هم نمی‌تواند مانع آن باشد؛ مثل تواضع، خوشرویی، خوش‌زبانی، خوش‌اخلاقی، صداقت، مصافحه و ... . این شرم و حیای کاذب، بیشتر مانع محبّت‌های زبانی است. ⬅️پس شما به این دلیل که نمیتوانید محبّتتان را به صورت زبانی ابراز کنید، از محبّت‌های رفتاری غافل نشوید. 🔸ثالثاً شرم و خجالت کاذب هم با توکّل بر خدا و با ابراز محبّت، آن هم به صورت تدریجی، از میان خواهد رفت. 📚منِ دیگرِ ما، کتاب دوم، ص۷۳ ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ Join @khorshidebineshan ᯽────❁────᯽
‍ سلام دوستان مهمون امروزمون برادر حجت هست🥰✋ *مهربانے و فداڪارے...*🌙 *شهید حجت باقری*🌹 تاریخ تولد: ۱ / ۳ / ۱۳۶۴ تاریخ شهادت: ۱۳ / ۱۱ / ۱۳۹۴ محل تولد: فارس،فراشبند محل شهادت: سوریه *🌹همرزم← چند روزی میشد با سر و وضع گلی میومد به اتاق؟؟؟🍁 وقتی میپرسیدم کجا بودی؟؟؟ فقط لبخند میزد.(: می‌دانستم از گفتن موضوع خودداری می کند.🍂چند روزی این ماجرا تکرار شد تا اینکه یک شب که شیفت بودم گاه و بی‌گاه خوابم می‌برد و چرت می‌زدم⚡ که یک لحظه متوجه شدم سایه ای از جلوی چشمانم رد شد‼️ وسوسه شدم و سایه را تعقیب کردم، دنبالش رفتم دیدم حجت مشغول نظافت حیاط و سرویس‌های بهداشتی است.‼️ خجالت کشیدم و دویدم سمتش، خواستم ادامه کار را به من بسپارد،🍂 گفتم شما فرماندهی این کارها وظیفه ماست که نیروی شما هستیم،🍃جواب داد کاری که برای رضای خدا باشد جایگاه انسان را تغییر نمی‌دهد من این کار را دوست دارم،🌙 چون می دانستم بچه ها اجازه انجامش را نمی‌دهند🥀قبل از نماز صبح و توی تاریکی انجام می دهم.🍃 از خودم خجالت کشیدم، سرم را پایین انداختم🥀و گفتم به خدا قسم شما خیلی بزرگواری»🌙 فرمانده پایگاه بود اما با کارگرا کارگری میکرد🍁 توی ساخت ساختمون کمشکون میکرد🪜 کارگرا میگفتن که ما نمیدونستم آقا حجت فرمانده هست🥀و میگفته من سربازم و جهت شستن ظرفها اومدم🌙 و غذای خودشو به ما میداد و میگفت من با نون خالی هم سیر میشم🥀واقعا شهادت حقش بود💫و عاقبت هم در سوریه با اصابت ترکش خمپاره🥀💥 آسمانی شد*🕊️🕋 *شهید حجت باقری* *شادی روحش صلوات* 🌹🍃🌹🍃 Join @khorshidebineshan
سلام شبتان مهدوی 🌹۵ صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله قسمت جدید * تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
مجله تربیتی خورشید بی نشان
بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت دهم» موتی که داشت نفسش بال
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 🔸🔸 هادی فِرز 🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی «قسمت یازدهم» در مدت دو دقیقه دخمه و گاراژ تخلیه شد و عبدی موند و گربه اش. موتی هادی رو برد به خونه خودشون. یکی از کوچه های پایینِ دروازه سعدی. هادی تو حیاط خونه، رو تخت نشست. موتی رفت داخل و بعد از چند لحظه با الهه اومد. الهه به هادی سلام کرد. هادی هم جوابش داد. هادی گفت: ببین آبجی! دو تا سوال ازت میپرسم. جواب هر کدومش فقط یه کلمه است. الهه که دختری 22 ساله و زیبا رو بود با دلهره گفت: بفرمایید. هادی گفت: پیرمرده ازت آتو داره؟ چیزی دستش داری که نباید دستش باشه؟ الهه گفت: نه خدا را شکر ... هیچی ... موتی گفت: آبجی اگه چیزی هست بگو! هادی خان میخواد کمکمون کنه. عکسی مکسی چیزی نداری دستش؟ الهه بیچاره که بغض داشت گفت: نه ... مطمئنم ... اگه چیزی بود، به خودت میگفتم. هادی گفت: چرا آمارِ صرافی رو به موتی دادی؟ مگه صرافی مالِ پسرش نیست؟ الهه برای لحظاتی سکوت کرد و سرشو انداخت پایین. سکوت سنگینی در اون جمع سه نفره حاکم شد. از اون جنس سکوت ها که آدم دلش میخواد بمیره اما چیزی که ازش وحشت داره، نشنوه! الهه یهو زد زیر گریه. موتی که دنیا داشت دورِ سرش می‌چرخید، محکم به پیشونی خودش زد و رو کرد اون طرف و از ته دل گفت: وااااااای ... وااااااااااای ... تنِت زیرِ گِل موتی! تنت زیر گِل ... الهه که دیگه هق‌هق می‌کرد، نتونست حرف بزنه. هادی که عصبانیت و خشم از پیشونی و صورتش موج می‌زد، تحمل نکرد و بلند شد و چند قدمی راه رفت. موتی گیر داده بود به الهه که بگه ماجرا چیه؟ که هادی همین طوری که پشتش به اونا بود گفت: ولش کن موتی. اذیتش نکن. بذار بره داخل. الهه رفت داخل. موتی داشت روانی میشد. دو سه تا چک محکم زد به صورت خودش. لب پاینیش را جوری گاز می‌گرفت و با مشت به صورت خودش میزد که اگه هادی محکم بهش چک نمی‌زد به خودش نمیومد. هادی سرشو گرفت تو دستش و گفت: آروم باش. آروم. آروم گفتم. وقتی موتی آروم شد، هادی بهش گفت: داره دیر میشه. به الهه خانم بگو همین امشب با باباهه قرار بذاره. باید تا هستیم کارِ این پیرِ سگو یه سره کنیم. فردا دیگه دستمون بهش نمیرسه.. فردا فقط وقتِ جهنمِ پسره است. امشب باباهه و فردا پسره. پاشو ماشالله. پاشو مشتی. موتی هم سرشو تکون داد. با شیدن این جملات هادی، انرژی گرفت. آرام تر شد. بلند شد و رفت داخل. دو ساعت بعد سر و کله یه مرد حدودا شصت ساله با ماشین گرون قیمت، خیلی شیک و خوشحال و قبراق و سر حال پیدا شد. تا تو ماشین بود، سه چهار بار عطر زد و خودش و لپای شیش تیغ کرده اش را تو آینه وارانداز کرد. پیاده شد. نفس عمیق کشید. تمام ریه هاش از هوای تازه پرکرد. به طرف در رفت. زنگ نزد. با گوشی تک زد و همون لحظه، در را براش باز کردند. همه این صحنه ها را دختره که در تاریکیِ سر کوچه، پشت دیوار ایستاده بود تماشا کرد. بعدش برگشت و به دیوار تکیه داد. سرش به طرف آسمون برد و به ستاره ها نگاهی کرد و نفس عمیقی کشید. راننده اسنپ که سه چهار قدمی الهه ایستاده بود شیشه را کشید پایین و گفت: خانم سوار نمیشید؟ داداشتون گفتند معطل نکینم و بریم. الهه سوار اسنپ شد و رفت. رفت و اون پیرمرد بخت برگشته و بولهوس را با دو نفر تنها گذاشت. با یکی که آبجیش بی آبرو شده و اون لحظه اسیدِ خالصه. یکی هم یه خلافِ وحشیِ ناموس پرستِ گُر گرفته! بالاخره اون شب، صبح شد. اما برای هر کسی یه جور خاص. برای نظر و بچه هاش کنار دروازه قرآن. رو چمنا. رو آسفالت. دو سه تا دیگه از لات و لوتا تو خیابونا. برای الهه یه جور. برای آبجی مرضیه و اوس مصطفی یه جور دیگه. و هادی و موتی هم در حال قصاص گرفتن از سلول به سلولِ یه پیرمرد عوضی! صبح شنبه شد. هنوز ساعت هفت و بیست دقیقه نشده بود که هادی در حالی که کلاه و ماسک داشت، برای بارِ آخر از جلوی صرافی رد شد و سر و گوشی آب داد. کل خیابون رو تا ته رفت و از اون طرف، پیچید به طرف میدون اصلی و همچنان ادامه داد. وقتی دو تا خیابون از خیابون صرافی فاصله گرفت، یه گوشه وایساد و گوشیش درآورد و در واتساپ، برای نظر تماس گرفت. نظر گفت: جونم آقا! هادی: اوضاع چطوره؟ نظر: خودتون دیدید آقا. یه جوریه. خزِ. هادی: پس تو هم فهمیدی! ده دقیقه بیشتر تا شروع وقت نداریم. بچه هات سر جاشونن؟ نظر: ها آقا. منتظر دستور. هادی: دارم ماشینِ پسره رو میبینم. پشت سرش میام. وقتی ازش رد شدم شما شروع کنین. نظر: رو چِشَم آقا. ما آماده ایم. ادامه دارد... 💕 Join @khorshidebineshan 💕 @Mohamadrezahadadpour