eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
💕 ✍‌ ‌چای☕️ را میگردانم و به تو میرسم‌‌ ‌‌سر به زیری☺️،همانطور فنجان چای را برمیداری و زیر لب تشکر‌‌‌ میکنی! آرام و باوقار شروع میکنی از خودت و تحصیلاتت🗣 میگویی، ‌‌‌از خانواده ی مهربان 😍و بافرهنگت!‌‌‌ ‌‌‌از دین و ایمانت!‌👌 ‌‌‌‌‌مال و ثروتی نداری،‌‌😕 ‌‌‌یک شغل معمولی ‌‌‌و یک مدرک دانشگاهی،‌‌👏 ‌‌‌اما مردانه میگویی نان حلال 🍞🌮درمی آوری و تلاش میکنی، ‌‌‌خانواده راضی😒 نیست خب دلشان بهترین ها را برای دخترشان میخواهد،‌‌ ‌‌‌اما من دلم ❤️میان 👀 و های مرتبت میگردد🙄 ‌‌، ات دلم را لرزاند،🙈 ‌‌به اصرار خانواده ی تو به خلوت میرویم تا ببینیم نظر من چه میشود! بلند میشوم🚶‍♀،پشت سرم🚶 به حیاط می آیی،‌ ‌کنار گلدان های شمعدانی🌺 با فاصله مینشینم، و میگویی:‌‌ ‌‌‌نه بابا پولدارم!نه حقوقم میتونه یه زندگی آنچنانی بسازه🚗🏡! اما آدمم!پیرو 👌 و 👌! منم و یه مدرک دانشگاهی،شغلم به رشته م میخوره🤔،یه ماشینی هم دارم،خونه هم خدا بزرگه😌 اگه 😯 افتخار بدن به برکت وجودتون و لطف خدا میخریم! منظورت از بانو من بودم!😌😍 اصلا نام را آوردی فهمیدم چرا دلم به تو گره خورد!💖 چیزی نمیگویم و ادامه میدهی: و رفتارم رو نمیتونم بگم شاید بگید از خودم تعریف😲 میکنم! ام میگیرد🤣 چه اعتماد به نفسی داری آقا!خودت هم لبخندی به لب داری!😊 باز ادامه میدهی:نمیتونم عروسی چندصد ملیونی بگیرم‌،‌ اما قول میدم در حد توانم کم نذارم ! ماه عسل هم هرجا تصمیم گرفته بشه جز خارج از ایران بچه پولدار که نیستم! بچه مذهبی ام !‌☺️ و م همیشه سرجاشه باهاشون آرامش😍 میگیرم! دنیام ! وسعم به این میرسه که هرسال بریم امام_هشتم و !😍 نظر شما چیه؟منتظر باشم فکر کنید🤔 و خبر بدید؟ بلند میشوم،چادرم را مرتب میکنم و همانطور که به سمت جمع میروم میگویم: ‌! ‌‌💑 ‌‌ ________نشرحداکثری🙏 .•°°•.💞.•°°•. ❤ 💙 `•.¸ ༄༅ @khorshidebineshan °•.¸¸.•
🦋 ((ارتفاع شترمیل)) قراربودبا و چند نفر دیگر از بچه های به شناسایی منطقه کوهستانی🏔 غرب برویم.ماتاآن زمان در کار کرده بودیم وبا مناطق زیاد آشنایی نداشتیم. درجنوب، منطقه طوری بود که نیاز به نبود وما معمولا باید سینه خیز به سمت می رفتیم وخیلی هم آهسته صحبت می کردیم ،اما در کوهستان شرایط فرق می کرد. دراین ماموریت دونفر از افراد بومی محل به نام های و ،به عنوان بلدچی ماراهمراهی می کردند. آن ها بزرگ شده آنجا وبه تمام راه ها وارد و آشنا بودند. خصلت های عجیبی هم داشتند. برخوردشان بد بود و همه بچه ها ناراحت بودند، توی راه که می رفتیم خیلی بلند بلند صحبت می کردند و اصولا ایمنی را رعایت نمی کردند وما باتوجه به تجربه ای که داشتیم ، معتقد بودیم باید احتیاط کنیم. آهسته به محمدحسین گفتم :《نکندامشب این هامارالو بدهند و گیر دشمن بیفتیم؟》محمدحسین گفت :《نه! خیالت راحت باشد.》 گفتم:《ازکجااین قدرمطمئنی؟》 گفت:《اخلاقشان رامی دانم، اینها اصلا فرهنگشان این طور نیست، این کار را نمی کنند؛ با این حال برای احتیاط، چند نفر را به عنوان تامین اطراف گروه می فرستم.》 او و را پشت سر فرستاد. من، حسینی و نیز جلو افتادیم. با اینکه مسافت زیادی آمده بودیم وخیلی زمان ⏰گذشته بود، اما هنوز به دشمن نرسیده بودیم .محمدحسین پرسید:《اکبر!پس دشمن کجاست؟》 اوباصدای بلند که ازصدمتری به گوش می رسید، جواب داد:《هنوز خیلی مانده .》 ما چیزی نگفتیم وبه راهمان ادامه دادیم، ولی خبری از دشمن نبود. یکی، دومرتبه من سوال کردم .باز او همین جواب راداد.اصلا آن روز هرچه به او گفتیم ،بر عکس عمل می کرد. من فکر کردم حتما ریگی به کفش دارد ومی خواهد بلایی سرما بیاورد. محمدحسین گفت:《شما هیچی نگو.》 گفتم:《برای چی؟》 گفت:《برای اینکه اینها عشایرند،خصلت های خاص خودشان را دارند. وقتی این قدر با احتیاط می رویم، فکر می کنند می ترسیم، آن وقت بدتر لج می کنند.》 گفتم :《 باشد!من دیگر حرفی نمی زنم.》 همچنان به راهمان ادامه دادیم تا به رسیدیم. اکبر مارا برد پشت ارتفاع و گفت:《این هم عراقی ها.》 سپس در گوشه ای نشست و منتظر شد. دوباره به همان ترتیب برگشتیم ، صحیح و سالم. شاهرخ واکبر قیصر، همان طور که محمدحسین گفته بود، خطری ایجاد نکردند. واقعا برای من جالب بود که محمدحسین این قدر روی شناخت داشت وخیلی هم با آرامش برخورد می کرد. به نظرم هرچه بود وبه هوش و استعداد فوق العاده اش مربوط می شد. 💠فراز وشیب بیابان عشق دام بلاست کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد؟ ((اورکت)) بعداز نماز می خواستم حسین آقا را ببینم و درباره موقعیت منطقه و یک سری مسائل مربوط به و باهم صحبت کنیم دنبالش فرستادم و داخل سنگر فرماندهی منتظرش ماندم،آمد پیشم اورکتش روی دوشش بود وجوراب پاش نبود، من نگاه کردم به او شاید منظوری هم از نگاهم نداشتم خندید! این خنده در ذهنم باقی ماند. گفت: می دانم چرا نگاه کردی ازاین اورکتم روی دوشمه وجوراب پام نیست؟ گفت: من داشتم نماز میخواندم وبا همین حال .گفتند:شما کارم دارید. آمدم جورابم پام کنم، اورکتم تنم کنم به خودم گفتم حسین پسر غلام حسین تو پیش خدا اینطوری رفتی پیش فرمانده ات اینگونه می روی؟ @khorshidebineshan