eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 #رمان_داستانی_مزد_خون #بر_اساس_واقعیت #قسمت14 یا که اخوی دنبال یه دختر خانم به ت
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 فکرش رو هم نمی کردم با کلی مخالفت رو به رو بشه! اون هم مسئله بر پایی مراسم عروسی و مهریه بود و آداب و رسومی که نمیدونم از کجا وحی شدن!!! که جز سنگ انداختن جلوی پای جووونها فایده ی دیگه ای ندارن! البته من برام خیلی مهم بود که نظر خود فاطمه خانم چیه؟! که خوب با توجه به اینکه معرفشون سید هادی بودن مواضع شخصی ایشون تا حدودی برام قابل پیش بینی بود... اما با این حال به صورت شخصی ازشون پرسیدم و از اونجایی که میدونستم خانم ها ظرافت طبع دارند به خودم گفتم تا جایی که برام مقدور باشه، براشون کم نگذارم... ایشون هم از نوع پیگیری من ابراز خرسندی کرد منتها به لطف خدا هم عقیده با من بودند، در نهایت طبق نظر من و فاطمه خانم که با هم هماهنگ بودیم با یه مراسم ساده که یه جور قبح شکنی برای هر دو خانواده محسوب میشد ما رفتیم سر زندگیمون... بعد از ازدواجم سر همین قضیه رفت و آمد ما با خانوادم خیلی کمتر شده بود، هرچند که بابام چند وقتی یکبار زنگ میزد که کم و کسری نداشته باشم که کمکم کنه، ولی وجدان من اجازه نمی‌داد قبول کنم و عملا در یک شرایط اقتصادی افتضااااح در حال سپری کردن دوران ناب اوایل ازدواج بودم!!!! فاطمه خانم، همسرم هم با این حال که بزرگوارانه من رو همراهی میکرد و چیزی نمی گفت، ولی بالاخره من در مقابلش احساس مسئولیت میکردم که چنین شروع رویایی رو برای زندگیش رقم زدم!!! بعضی وقتها از شدت فشار مالی با خودم میگفتم شاید باید صبر میکردم... شاید نباید یه نفر دیگه رو اینطوری اسیر خودم میکردم.... وسط همین بحران زندگیه تازه شروع شده بودم که یه روز گوشیم زنگ خورد... شیخ مهدی بود که جویای احوالم شده بود... دعوتمون کرد برای آخر هفته که با خانمم بریم منزلشون... حقیقتا خیلی خوشحال شدم، پیشنهاد رد نشدنی بود، کمترین اثرش این بود که با دیدن مهدی از حجم فشار روحیم کم میشه... روز مهمونی، خانمم یه کیک درست کرد که دست خالی نباشیم و راه افتادیم سمت خونه ی شیخ مهدی... جلوی در خونه ای که آدرسش را داده بود رسیدیم زنگ رو که زدیم مهدی خودش درب رو باز کرد و با روی خوش ازمون استقبال کرد ... خونه ی ساده و صمیمی داشت... خانم ها سریع با هم صمیمی شدن و رفتن توی آشپزخونه و مشغول صحبت با هم بودن... منم گوشه اتاق آروم نشسته بودم که شیخ مهدی گفت: چیه آقا مرتضی چی شده توی فکری؟ چرا کشتیات غرق شده؟! نفس عمیقی کشیدم و حرف دلم رو که چند ماه بود ذهنم رو حسابی درگیر کرده بود را زدم و گفتم: شیخ مهدی درسته فقه و اصول لازمه، لمعه و عقاید خوبه و باید باشه، اما مگه دین برای همه‌ی ابعاد زندگی آدم نیست!!!! مگه ما طلبه ها که ادعای دین داریم و میگیم دین برنامه ی کاملیه برای تمام ابعاد زندگی هست، واقعا چرا نقشی توی اقتصاد نداریم؟! توی روانشناسی نداریم؟! توی فلسفه خیلی کم رنگ وارد شدیم! سیاستم که دیگه هیچی نگم بالکل از دین جدا کردیم!!!! مگه غیر از اینه که امام علی علیه‌السلام که جونم فداش، ثروتمندترین شخص زمان خودش بود، اصلا همون فدک بی‌بی حضرت زهرا سلام الله علیها قیمت اون زمانش میلیاردها تومان بود که به داد دل فقرا می رسید یا اصلا از اصل پیامبرمون بعد از نبوتش تشکیل حکومت اسلامی داد مگه این غیر از کار سیاسیه... خوب چرا باید ما که ادعای راه اونها رو داریم اینقدر لنگ بزنیم؟! چرا باید اینقدر محدود باشیم؟! خصوصا توی وضعیت خراب اقتصادی_ سیاسی الان ما! اصلا چرااااااا نباید توی تیم مذاکره کننده ی ما دو تا طلبه ی کاربلد سیاسی باشه که رو دست نخوریم!!!!! ادامه دارد... نویسنده:# سیده_زهرا_بهادر Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
#رمان_داستانی_پازل #بر_اساس_واقعیت #قسمت_چهاردهم گفتم: نه محمد کاظم ترجیح میدم همین جا خونه
🦋💐💚💐 ﷽ 💐💚💐🦋 از ماشین پیدا شدیم و راه افتادیم... کمی باید مسیر رو پیاده می رفتیم... من ساکت بودم... شروع کرد صحبت کردن و یاد آوری خاطرات گذشته! با شوخی می خواست فضا رو عوض کنه ولی هر چی این رفتارهاش بیشتر نمود پیدا میکرد یعنی به من می فهموند: حجم ماموریت کاریش سنگین تره! بدون توجه به صحبتهاش گفتم: محمد کاظم حاشیه نرو! چنده روزه و کجا؟! لبخندی زد و گفت: بذار برم یه ساندویچ سفارشی برات سفارش بدم و بگم برات بپیچه که مزه اش تا آخر عمر یادت نره! و بدون اینکه جواب من رو بده ادامه داد: وااای رضوان یادته اولین بار اینجا چه جوری ساندویچ میخوردی و بعد بلند بلند زد زیر خنده....! قبل از اینکه چیزی بگم سلولهای خاکستری مغزم به سرعت خاطره اون روز رو برام تداعی کردن! و لبخند بی رنگی نشست روی لبم.... اما به سرعت برگشتم به زمان حال و در حالی که می نشستم روی صندلی های چوبیه رو به روی ساندویچی، گفتم: محمد کاظم جواب من رو ندادی؟! گفت: بذار برم سفارش بدم الان میام! و از من فاصله گرفت.... بعد از یه ربع با دو تا ساندویچ سفارشی که داخل سینی بودن برگشت... گفت: بفرما خانمم که دیگه از این مدل ساندویچ ها جایی گیرت نمیاد! لقمه ی اول رو که خورد با اشاره ی چشم بهم گفت: بخور! ساندویچ رو برداشتم گفتم: باشه تو بگو منم میخورم... با اشاره ی سرش گفت: بخور میگم! لقمه ی اول رو که داخل دهنم گذاشتم محمد کاظم لقمه اش رو فرو داد و همونطوری که سرش پایین بود گفت: رضوان نمیخوام برات مقدمه بچینم ایندفعه کمی شرایط پیچیده است... هنوز لقمه ام رو فرو نداده بودم که عصبانی گفتم یعنی من حق ندارم بدونم شوهرم کجا میخواد بره ماموریت!!! نفس عمیقی کشید و گفت: رضوان.... بعد ساکت شد! جونم به لبم رسید گفتم: چیه خوب بگو منو کشتی محمد کاظم! سرش پایین بود گفت: شاید این آخرین باری باشه که... دیدم خیلی منقلب شده و این حالتش برای من زجر آورتر بود نگذاشتم ادامه بده ، حالا نوبت من بود فضا رو عوض کنم پریدم وسط کلامش و گفتم: نگران نباش بادمجون بم آفت نداره! باور کن تا من رو کفن نکنی چیزیت نمیشه! حالا میگی کجا قراره بری و چند وقته؟! گفت: ایندفعه فرق میکنه! دارم میرم اشکلون.... من بیچاره که نمی دونستم اشکلون کجای این عالمه! گفتم: خوب اشکلون کجاست دیگه! نگاهش رو خیره به نگاهم دوخت و ‌گفت: یکی از شهرهای اسرائیل!!! لقمه ی داخل دهنم رو که مثل یک سنگ جلوی راه تنفسیم رو گرفته بود به سختی فرو دادم و با بهت گفتم: کجا؟!!! اینار خودش رو مشغول ساندویچ کرد... با دستم بازوش رو گرفتم با بغض گفتم: محمد کاظم گفتی کجا؟!!! و بعد بریده بریده خودم ادامه دادم: اسرائیل ... دستم رو گرفت و با تن صدای آروم گفت: اسمش یکی از شهرهای اسرائیل ولی در حقیقت من دارم میرم به سمت یه هدف مقدس... به چشم بر هم زدنی صورتم پر از اشک شد ... با عصبانیت گفتم: توی این هدف مقدست زن و بچه هیچ جایی ندارن!!! من و مبینا پس چی! حالا نوبت اون بود این فضای غم بار رو عوض کنه گفت: خودت مگه نگفتی بادمجون بم آفت نداره! همش دو ماه تا چشم بهم بزنی برگشتم! ادامه دارد.... نویسنده: Join @khorshidebineshan
..C᭄• 🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 📌 شرم کردم با خودم گفتم خدایا ابوجهل هم تورو قبول داشته ولی من نداشتم خدایا از گذشتم در گذر که تو ستاری بخدا از خودم بدم میومد... بعد حرفاش همه ساکت بودن تا آن برادر گفت کاکه احسان چکاره ای قبلا چیکاره بودی؟ برنامه زندگیت چی بوده؟ ساکت بودم دوباره گفت خجالت نکش بگو.... به یه برادر اشاره کرد گفت اینو میبینی گنده لات محله بوده هر کی بهش چپ نگاه میکرد باهاش دعوا میکرد همیشه کتک دستش بود حالا خدا هدایتش داده الحمدالله.... همه بهش خندیدن گفت منو دیدی 👛کیف بیشتر دخترای این شهر خورده به سرم تا اینکه توبه کردم زن گرفتم ولی باز کیف میخوره به سرم... 😱همه گفتن استغفرالله... گفت بابا او موقع دخترا میزدنم حالا زنم میزنه چیکار کنم... همه زدن زیر خنده گفت حالا بگو شرمم اومد که بگم ولی آخرش گفتم که کمونیست بودم...😔وقتی اینو گفتم همه ساکت شدن بهم نگاه می‌کردن گفتم خدا زمین دهن باز کنه منو ببلعه گفت چه چیزی سبب هدایتت شد...؟ وقتی گفتم که اون شب چه چیزی رو دیدم و پیامبر خدا علیه‌الصلات‌والسلام اومده خوابم بیشترشون داشتن یواشکی اشکاشون رو پاک میکردن.... ولی ماموستا گفت اگر توبه به حق باشه خدا ان‌شاءالله همه بدی‌هات رو به خوبی برات می‌نویسه شرط عاقبت به خیری هست.... 🍲برای شام رفتیم تو هال صاحب خونه گفت حلاتون نمیکنم بخدا تا سیر سیر نخورید.... همه بهم تعارف کردن انگار که سال های سال باهاشون هستم همه باهام طوری رفتار میکردن که انگار برادرشونم... بعد از شام نماز خواندیم برای نماز عقب تر از همه ایستادم که گفتن بیا جلو اینجا اجرش بیشتره.... درست پشت امام ایستادم وقتی شروع کرد به نماز دلم پر شد گریه‌م گرفت با دست جلوی خودم رو می‌گرفتم که مرد نباید گریه کنه و بعد نماز همه مسخرت میکنن که چرا گریه کردم... تا اینکه یکی که کنارم شونه به شونم ایستاده بود گریه کرد من گریه‌م و دادم بیرون... عجب صدای قشنگی داشت برای قرآن تا توانستم گریه کردم دوست نداشتم نماز تموم بشه بخدا با هر اشکم احساس سبکی میکردم... بعد نماز ماموستا برگشت گفت همه برای این برادر دعا میکنیم ان شاءالله شروع کردن به دعا به عربی بود نمیدونستم چی داره میگه ولی خوشحال بودم آنقدر دعا کردن که دستام شُل شده بود آخر دعاش گفت خدایا ما همه غریبیم ولی این جوان رو نزد خودت از غریبترین غریبا قرار بده همه گفت امین.... با خودم گفتم خدایا مگه غریبی خوبه که داره برام دعای غریبی میکنه.... ✍🏼بعد از نماز و دعا ، اون برادر شوخ طبع گفت باید امشب خودی نشون بدم حالا کی مرده بیاد جلو... 😁همه گفتن عیبه ، رو کرد به ماموستا گفت ماموستا میشه اون کلاهتون رو بزارید زمین انگار که ناظم مدرسمون هستید می‌ترسم که شماره ببینم.... 🤔گفتم الان ماموستا ازش عصبانی میشه ولی گفت ای به روی چشم گفت حالا بیاید زور بازو بیچاره همش می‌باخت گفت بسه باید کشتی بگیرم تو کُشتی حریف ندارم کی از جونش سیره بیاد جلو... گفتن احسان بلند شو گفتم نه بخدا زشته همگی اصرار می‌کردن ماموستا گفت بلند شو چیزی نیست همش شوخیه... تو دلم گفتم من تا امروز به عشق پدرم کشتی گرفتم ولی از این به بعد به عشق خدایم می‌گیرم... وقتی بلند شدم باهاش درگیر که شدم نمی‌خواستم به این محکمی بزنمش زمین خیلی تند زدمش زمین تا خورد زمین... 🙈گفت بخدا وضوم شکست دیگه وضو ندارم همه خندیدن... بعد همسرش صداش کرد پشت پرده باهم حرف میزدن که یه دفعه فریاد زد به شوخی گفت اگر میزنی تو خونه بزن گفت من شرط ازدواجم رو بهت گفتم که من شوخی میکنم همه جا همه بهش می‌خندیدن... بخدا آدم به این شوخی تو عمرم ندیده بودم... یکیشون گفت ورزش میکنی، گفتم بله گفت چه رشته‌ای گفتم کاراته ، گفتم تا حالا کسی نتوانسته پشتم رو زمین بزنه با چند نفر مساوی شدم ولی پشتم هیچ وقت به زمین نخورده... 📝نویسنده:حزین خوش نظر ادامه‌دارد‌... Join @khorshidebineshan