eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
✍🏻 📝 به قیمت جانم به خدا و اهل بیت پیامبر و حضرت زهرا توسل کردم ... خدایا! غلبه و نصرت از آن توست ... امروز، جوانان این مجلس به چشم قهرمان و الگوی خود به من نگاه می کنند ... کشته شدن در راه تو، پیامبر و اهل بیتش افتخار من است ... من سرباز کوچک توئم ... پس به من نصرتی عطا کن تا از پیامبر و اهل بیتش دفاع کنم ... . در دل، یاعلی گفتم و برخاستم ... از جا بلند شدم و خطاب بهش گفتم: من در حین صحبت های شما متوجه شدم که علم من بسیار اندکه و لیاقت سخنرانی در برابر علمای بزرگ رو ندارم ... اگر اجازه بدید به جای وقت سخنرانی خودم، من از شما سوال می کنم تا با پاسخ های شما به علم خودم و این جوانان اضافه بشه ... با خوشحالی تمام بهم اجازه داد ... یک بار دیگه توسل کردم و بسم الله گفتم ... و شروع کردم به پرسیدن سوال ... سوالات رو یکی پس از دیگری از کتب معروف اهل سنت می پرسیدم ... طوری که پاسخ هر سوال، تاییدیه ولایت حضرت علی و تصدیق اهل بیت بود ... و با استفاده از علم منطق و فلسفه، اون رو بین تناقض های گفته های خودش گیر می انداختم ... . جو سنگینی بر سالن حاکم شده بود ... هر لحظه ضربان قلبم شدیدتر می شد تا جایی که حس می کردم قلبم توی شقیقه هام میزنه ... یک اشتباه به قیمت جان خودم یا حقانیت شیعه و اهل بیت پیامبر تمام می شد ... @khorshidbineshan
🦋 ((میدان مین)) امیری ، یکی از دوستان صمیمی محمد حسین بود که قبل از عملیات والفجر سه مظلومانه به شهادت رسید. اگر چه شهادت امیری خیلی محمد حسین را ناراحت و افسرده 😔کرده بود؛ ولی هرگز خللی در انجام وظیفه او وارد نساخت. محمد حسین بعد از انتقال پیکر مطهر امیری به اهواز، بلافاصله از شب بعد، شخصا‌ً برای به میان ها رفت. «مهران» منطقه سخت و دشواری از لحاظ بود. ارتفاعات آن زیاد و بلند بود و بالا رفتن از آن ها کاری بس مشکل؛از طرفی هوشیار شده بود و با دقت بیشتری منطقه را زیر نظر گرفته بود! یادم است هر وقت کار شناسایی با مشکل مواجه می شد، محمد حسین چند رکعت می خواند و از خداوند یاری می طلبید. 🤲 آن شب من نیز همراه او بودم. برای رسیدن به ارتفاعات ، می بایست دهِ «خسروی» را پشت سر بگذاریم. در راه به موقعیتی رسیدیم که ابتدای محور بود؛ همان محوری که چندی قبل امیری در آن به رسیده بود و مشکلات اصلی کار نیز از همین منطقه آغاز می شد. محمد حسین به گوشه ای رفت و مشغول نماز شد. من هم در یکی از باغ های ده خسروی ایستادم و مواظب اطراف بودم. نمازش که تمام شد، دوباره ادامه دادیم تا رسیدیم به یک تپّه. از آن بالا رفتیم. من جلوتر از محمد حسین حرکت می کردم و اینجا ابتدای بود که یک دفعه احساس کردم محمد حسین شانه ام را محکم فشار می دهد و سعی می کند مرا بنشاند. بلافاصله نشستم. آهسته گفتم؛ «چی شده؟» 🤔 محمد حسین دوربین دید در شب را به من داد و با اشاره گفت: «آنجا را نگاه کن!» دوربین📼 را گرفتم و به نقطه ای که محمد حسین گفته بود، نگاه کردم. باور کردنی نبود! 😳 عراقی ها در فاصله خیلی کم از ما در حال راه رفتن بودند. آن قدر نزدیک بودند که حتّی بند اسلحه شان هم دیده می شد....... @khorshidebineshan
✍️ 💠 آینه چشمان سیدحسن را حریری از اشک پوشانده و دیگر برای نجاتم التماس می‌کرد :«ما اهل هستیم!» و باز هم حرفش را باور نکردند که به رویم خنجر کشید. تپش‌های قلب ابوالفضل و مصطفی را در سینه‌ام حس می‌کردم و این قرار بود قاتل من باشد که قلبم از تپش افتاد و جریان خون در رگ‌هایم بند آمد. 💠 مادر مصطفی کمرش به زمین چسبیده و می‌شنیدم با آخرین نفسش زیر لب ذکری می‌خواند، سیدحسن سینه‌اش را به زمین فشار می‌داد بلکه قدری بدنش را تکان دهد و از شدت درد دوباره در زمین فرو می‌رفت. قاتلم قدمی به سمتم آمد، خنجرش را روبروی دهانم گرفت و عربده کشید :«زبونت رو در بیار ببینم لالی یا نه؟» 💠 تمام استخوان‌های تنم می‌لرزید، بدنم به کلی سُست شده بود و خنجرش به نزدیکی لب‌هایم رسیده بود که زیر پایم خالی شد و با پهلو زمین خوردم. دیگر حسی به بدنم نمانده بود، انگار سختی جان کندن را تجربه می‌کردم و می‌شنیدم سیدحسن برای نجاتم گریه می‌کند :«کاریش نداشته باشید، اون لاله! ترسیده!» و هنوز التماسش به آخر نرسیده، به سمتش حمله کرد. 💠 پاهای نحسش را دو طرف شانه سیدحسن کوبید و خنجری که برای من کشیده بود، از پشتِ سر، روی گردنش فشار داد و تنها چند لحظه کشید تا سرش را از تنش جدا کرد و بی‌آنکه ناله‌ای بزند، جان داد. دیگر صدای مادر مصطفی هم نمی‌آمد و به گمانم او هم از وحشت آنچه دیده بود، از هوش رفته بود. پاک سیدحسن کنار پیکرش می‌رفت، سرش در چنگ آن حرامی مانده و همچنان رو به من نعره می‌زد :«حرف می‌زنی یا سر تو هم ببرم؟» 💠 دیگر سیدحسن نبود تا خودش را فدای من کند و من روی زمین در آغوش خوابیده بودم که آن یکی کنارش آمد و نهیب زد :«جمع کن بریم، الان ارتش می‌رسه!» سپس با تحقیر سراپای لرزانم را برانداز کرد و طعنه زد :«این اگه زبون داشت تا حالا صد بار به حرف اومده بود!» با همان دست خونی و خنجر به دست، دوباره موبایل را به سمتش گرفت و فریاد کشید :«خود !» و او می‌خواست زودتر از این خیابان بروند که با صدایی عصبی پاسخ داد :«این عکس خیلی تاره، از کجا مطمئنی خودشه؟» 💠 و دیگری هم موافق رفتن بود که موبایل را از دست او کشید و همانطور که به سمت ماشین‌شان می‌رفت، صدا بلند کرد :«ابوجعده خودش کدوم گوری قایم شده که ما براش بگیریم! بیاید بریم تا نرسیدن!» و به حس کردم اعجاز کسی آن‌ها را از کشتن من منصرف کرد که یک گام مانده به مرگ، رهایم کردند و رفتند. ماشین‌شان از دیدم ناپدید شد و تازه دیدم سر سیدحسن را هم با خود برده‌اند که قلبم پاره شد و از اعماق جانم ضجه زدم. 💠 کاسه چشمانم از گریه پُر شده و به سختی می‌دیدم مادر مصطفی دوباره خودش را روی زمین به سمتم می‌کشد. هنوز نفسی برایش مانده و می‌خواست دست من را بگیرد که پیکر بی‌جانم را از زمین کندم و خودم را بالای سرش رساندم. سرش را در آغوشم گرفتم و تازه دیدم تمام شال سبزش از گریه خیس شده و هنوز بدنش می‌لرزید. یک چشمش به پیکر بی‌سر سیدحسن مانده و یک چشمش به امانتی که به بهای سالم ماندنش سیدحسن شد که دستانم را می‌بوسید و زیر لب برایم نوحه می‌خواند. 💠 هنوز قلبم از تپش نیفتاده و نه تنها قلبم که تمام رگ‌های بدنم از وحشت می‌لرزید. مصیبت سیدحسن آتشم زده و از نفسم به جای ناله خاکستر بلند می‌شد که صدای توقف اتومبیلی تنم را لرزاند. اگر دوباره به سراغم آمده بودند دیگر زنده رهایم نمی‌کردند که دست مادر مصطفی را کشیدم و با گریه التماسش کردم :«بلند شید، باید بریم!» که قامتی مقابل پای‌مان زانو زد. 💠 مصطفی بود با صورتی که دیگر رنگی برایش نمانده و چشمانی که از وحشت رنگ خون شده بود. صورتش رو به ما و چشمانش به تن غرق سیدحسن مانده بود و برای نخستین بار اشکش را دیدم. مادرش مثل اینکه جانی دوباره گرفته باشد، رو به پسرش ضجه می‌زد و من باور نمی‌کردم دوباره چشمان روشنش را ببینم که تیغ گریه گلویم را برید و از چشمانم به جای اشک، خون پاشید. 💠 نگاهش بین صورت رنگ پریده من و مادرش سرگردان شده و ندیده تصور می‌کرد چه دیده‌ایم که تمام وجودش در هم شکست. صدای تیراندازی شنیده می‌شد و هرلحظه ممکن بود دیگری برسد که با همان حال شکسته سوارمان کرد، نمی‌دانم پیکر سیدحسن را چطور به تنهایی در صندوق ماشین قرار داد و می‌دیدم روح از تنش رفته که جگرم برای اینهمه تنهایی‌اش آتش گرفت... ✍️نویسنده: ✍️ @khorshidebineshan
| نـــ✒ــون وَ الْــــقَــلَــم🌹 . 🌱 . هنوز ڪبوترها ڪنار هم نشستہ بودند و پچ پچ مے ڪردند. بے اختیار لبخند زدم،گرم و شاد! یڪے از ڪبوترها چند بار گردن بہ این سمت و آن سمت ڪشید و سپس بال هایش را باز ڪرد. شروع ڪرد بہ دور گنبد چرخیدن،چند ثانیہ ڪہ گذشت از گنبد دل ڪند و بہ سمت ما آمد. با زمین زیاد فاصلہ نداشت،ناگهان ڪنارم نشست و بال هایش را بست! متعجب ابروهایم را بالا دادم،مردد دستم را براے نوازش ڪردنش بالا بردم‌. دستم ڪہ روے سرش نشست تڪان نخورد و چشم هایش را بست! لبخندم عمیق تر شد،آرام بہ سرش دست ڪشیدم‌ و بال هایش را نوازش ڪردم. با صداے خالہ ماہ گل بہ سمتش سر برگرداندم. _حتے اینام آدماے مهربونو مے شناسن! _اگہ اینطورے بود ڪہ میومد پیش شما! دستش را روے زانویم گذاشت:ڪے از قلب آدما خبر دارہ جز خدا؟! منتظر بودم از ماجراے حاج فتاح حرفے بزند. نفس عمیقے ڪشید و گفت:میدونے رایحہ! وقتے بہ سن و سال تو بودم بچہ ے اولم از دَس رفت! اون موقع هنوز فهیمہ و حاج خلیل ازدواج نڪردہ بودن،چهارسال از همہ ے دنیا زخم زبون شنیدم ڪہ زن نیستم! ناقصم! براے یہ دختر بیس سالہ سخت بود شنیدن این حرفا! خاڪ خبر نبرہ اما بیشتر از همہ از زینت خانم،مادر حاج باقر حرف مے شنیدم! هرجا مے شستم آہ مے ڪشید و مے گفت میدونہ نالہ ے ڪے پشت سر خودش و زندگیش بودہ ڪہ من قسمت پسرش شدم! شونزدہ سالہ م بود ڪہ زن باقر شدم،از همون روز اول تو عمارت سفید بودم،چهارسال صبح تا شب زخم زبون مے شنیدم ڪہ یا آہ ڪسے پشتمہ یا طلسمم ڪردن! لبخندش رنگ خاصے گرفت و نگاهش بیشتر. _این حرفا رو فقط بہ فهیمہ گفتم،بعد از خدا و فهیمہ تو اولین ڪسے هستے ڪہ اینا رو بهش میگم! قبل از من،دخترعمو شو براش در نظر داشتن،از بچگے تو گوششون خوندہ بودن ڪہ نافشونو براے هم بریدن! حاج باقر ڪہ هیجدہ سالش شد،گفتن دیگہ باید ڪم ڪم بند و بساط عروسیو را بندازیم و نیرہ بشہ عروس عمارت اما دل باقر با نیرہ نبود! هرڪارے ڪردن نہ گذاشت شیرینے خوردہ ے هم بشن نہ چیز دیگہ! یہ سال بعد منو دید و بہ قول خودش دل از ڪف داد! اون موقع من چهاردہ سالہ م بود،دو سال خودشو بہ آبو آتیش زد تا تونس پدر و مادر خدابیامرزشو راضے ڪنہ ڪہ بیان خواستگاری‌‌. پدرش ڪہ راضے نمیشد،براے مادرش قسم خوردہ بود ڪہ بہ جون خودت و حرمت مادریت اگہ ماہ گل براے من نشہ تا آخر عمر عذب مے مونم!‌ نہ خوشبختے مو مے بینمے نہ اولادمو! دل زینت خانم بہ رحم اومد و بین پدر و پسر پا درمیونے ڪرد. خواستگارے اومدن اما چہ اومدنے! انگار غریبہ بودن،با زور و زحمت دو ڪلمہ حرف زدنو مثلا منو براے پسر بزرگشون خواستگارے ڪردن. حاج باقر ڪہ مے ترسید پدر و مادرش پشیمون بشن یا یہ الم شنگہ اے را بیوفتہ گفت سریع عقد و عروسیو بگیریم. تا عقد و عروسے زیاد ڪارے بہ ڪارم نداشتن،اما از مجلس عروسے حرفا شروع شد. نصف فامیل مولایے نیومد مجلس ما،نمے خواستن تیر و سنگ دعواے دوتا برادر بهشون بخورہ! اڪثرا فامیل من اومدہ بودن،اخم و تخم فامیل حاج باقرم ڪہ نمیشد جمع ڪرد! یہ سریام ڪہ مدام تو گوش هم پچ پچ مے ڪردن و میگفتن جاے من باید امشب نیرہ سر سفرہ ے عقد مے شست و من خونہ خرابش ڪردم! وقتے مجلس تموم شد یہ نفس راحت ڪشیدم،دختر شونزدہ سالہ ڪہ خیلے طاقت ندارہ! رفتم تو اتاقمونو درو قفل ڪردم،حاج باقر هرچے در زد درو براش باز نڪردم. نشستم تا خود صبح اشڪ ریختم،بهترین روز زندگیم شد تلخ ترین روز عمرم! زینت خانمم برام ڪم نمے ذاش،هم سر نیرہ هم سر خودش! فڪ مے ڪرد بیس سال زحمت ڪشیدہ و پسر بزرگ ڪردہ حالا من شیش دونگ براے خودم ڪردمش. وقتے مهمون مے اومد نمے ذاش من تو جمع شون باشم،حاج باقر سپردہ بود ڪہ من زیاد ڪاراے طبقہ پایینو انجام ندم. زینت خانم از قصد ڪہ ببینہ من چے ڪار میڪنم همہ ڪاراشو بہ من مے سپرد. منم صدامو در نمے آوردم و ڪاراشو انجام مے دادم،اوایل اینطورے نبودما! یا مے گفتم من انجام نمیدم یا انجام مے دادم و بہ باقر گلہ مے ڪردم. اون بندہ خدام بین من و مادرش موندہ بود‌. مے دیدم خیلے ڪلافہ س مے گفتم من دیگہ دردشو بیشتر نڪنم. بہ اندازہ ے ڪافے حرف مے شنید،اولین سالگرد ازدواج مون ڪہ گذشت گفتن چرا بچہ دار نمے شین؟! باقرم خندید و گفت ما هنوز بچہ ایم بچہ مے خوایم چے ڪار؟! سال دومم گذشت و حرفا بیشتر شد،میگفتن بحث نخواستن نیس،ماہ گل بچہ ش نمیشہ! سال چهارم ڪہ رسید گفتن ماہ گل اجاقش ڪورہ! آہ نیرہ گرفتتش! دیگہ جونم بہ لبم رسیدہ بود،یہ چشمم شدہ بود اشڪ یہ چشمم خون. باقر ڪہ حالو روزمو دید گفت جمع ڪن از عمارت بریم! گفتم نہ! از اینجا بریم همہ چے بدتر میشہ! . ✍🏻نویسنده:لیلے سلطانے Instagram:Leilysoltaniii •○● @Ayeh_Hayeh_Jonon ●○• 👈🏻ڪپے تنها با ذڪر نام نویسنده و منبع مورد رضایت است👉🏻
💢سفر به آینده تاریخ ۳۷💢 💢بازگشت به کوفه💢 خبر مى رسد که کشورها یکى پس از دیگرى توسط یاران امام زمان فتح شده اند.☺️ و جالب آنکه بسیارى از کشورها بدون هیچ گونه مقاومتى تسلیم شده اند🤝 و از جان و دل حکومت عدل مهدوى را پذیرفته اند و یاران امام فقط با چند شهر و گروه جنگ⚔ کرده اند. 👌آرى در سرتاسر جهان 🌎 حکومت واحدى تشکیل شده است و در جاى جاى دنیا صداى توحید و یکتاپرستى طنین انداز است و همه شهرهاى دنیا پر از انسان هایى است که محبّت اهل بیت(علیهم السلام) را در سینه دارند❤️ ✅تنها دین جهان، دین اسلام است و این همان وعده اى بود که خدا به پیامبرش داده بود. از روزى که امام زمان در مکّه 🕋 ظهور کرد تا امروز که حکومت واحد جهانى تشکیل شده است، فقط هشت ماه(نقل قول مختلف)⏳ گذشته است. اکنون دیگر امام، اسلحه خود را بر زمین مى گذارد؛ زیرا در سرتاسر زمین امنیّت برقرار شده است🤗 امام کوفه 🕌 را به عنوان محل حکومت جهانی و مسجد سهله را محل زندگى خود انتخاب مى کند. 😍 مسجد کوفه دیگر گنجایش مردم را ندارد به همین دلیل، امام اقدام به ساختن چند مسجد جدید در شهر کوفه مى کند.😊 🔚 ✍تنظیم شده در واحد تحقیق و پژوهش •┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈• ✅ را در ایتا دنبال نمایید👇 @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
📜📖📜 📖📜 📜 #رمان_چمران_از_زبان_غاده🕊🥀 #قسمت_سی_و_ششم ↩️ می ترسید ، می ترسید مصطفی بشود یک نام و ت
📜📖📜 📖📜 📜 🕊🥀 ↩️ وقتی در مشهد هستم احساس می کنم خدا به واسطه این مردم دست مرا گرفت ، حجت را برمن تمام کرد و ازمیان آتشی که داشتم می سوختم بیرون کشید . می شد که من دور از جبل عامل و در کشور کفر باشم ، در آمریکا ، مثل خواهران و برادرهایم . گاه گاه که از ایران برای دید و بازدید می رفتم لبنان به من می‌خندیدند ، می گفتند: ایرانی ها هم صف ایستاده اند برای گیرین کارت ، تو که تابعیت داری چرا از دست می دهی ؟ به آنها گفتم: بزرگترین گیرین کارت که من دارم کسی ندارد و آن این پارچه سبزی است که از روی حرم امام رضا علیه السلام است و من در گردنم گذاشته ام . با همه وجودم این نعمت را احساس می کنم و اگر همه عمرم را ، چه گذشته چه مانده ، در سجده گذاشتم نمی توانم شکر خدارا بکنم . با مصطفی یک عالم بزرگ را گذراندم از ماده به معنا ، از مجاز به حقیقت و از خدا می خواهم که متوقف نشوم در مصطفی ، همچنان که خودش در حق من این دعا کرد: "خدایا ! من از تو یک چیز می خواهم با همه اخلاصم که محافظ غاده باش و در خلا تنهایش نگذار ! من می خواهم که بعد از مرگ اورا ببینم در پرواز . خدایا! می‌خواهم غاده بعد از من متوقف نشود و می خواهم به من فکر کند ، مثل گلی زیبا که درراه زندگی و کمال پیدا کرد و او باید در این راه بالا و بالاتر برود . می خواهم غاده به من فکر کند ، مثل یک شمع مسکین و کوچک که سوخت در تاریکی تا مرد و او از نورش بهره برد برای مدتی بس کوتاه . می خواهم او به من فکر کند ، مثل یک نسیم که از آسمان روح آمد و در گوشش کلمه عشق گفت و رفت بسوی کلمه بی نهایت." 📗از زبان همسرشان غاده 🌹به نیت شهید سردار سلیمانی و شهید چمران برای تعجیل در فرج امام زمان عج صلوات بفرستیم😊 Join @khorshidebineshan 📜 📖📜 📜📖📜
مجله تربیتی خورشید بی نشان
💐🍃🌿🌸🍃🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 #فنجـانی_چـاے_بـا_خـدا #قسمت_سـی_و_شـشـم ✍به محض هوشیاری درد به سلول سلول بدنم فشا
💐🍃🌿🌸🍃🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 ✍حسام بی خبر از حالم، خواند. صدایش جادویی عجیب را به دوش میکشید. این نسیم خنک از آیاتِ‌ خدایش بود یا تارهایِ‌ صوتی خودش؟! حالا دیگر تنها منبع آرامشم در اوجِ‌ ناله هایِ خوابیده در شیمی درمانی و درد، صوتِ قرآنِ جوانی بود که روزی بزرگترین انتقام زندگیم را برایش تدارک دیده بودم. صاحب این تارهای صوتی،‌ نمیتوانست یک جانی باشد اما بود همانطور که دانیالِ مهربان من شد این دنیا انباری بود از دروغهای ِ واقعی. در آن لحظات فقط درد نبود که بی قرارم میکرد، سوالهایی بود که لحظه به لحظه در ذهنم سلامی نظامی میداد و من بی توانتر از همیشه، نایی برایِ‌ یافتنِ ‌جوابش نداشتم در این مدت فقط صدا بود و تصویری مه گرفته از حسام مدتی گذشت و در آن عصر مانند تمام عصرهای پاییز زده ی ایران،‌ جمع شده در خود با چشمانی بسته،‌ صدایِ‌ قدمهایِ‌ حسام را در اتاقم شنیدم؛ نشست روی صندلی همیشگی اش، درست در کنار تختم، بسم اللهی گفت و با باز شدنِ‌ کتاب، خواندن را آغاز کرد. آرام، آرام چشمهایم را گشودم تار بود اما کمی بهتر از قبل چند بار مژه بر مژه ساییدم حالا خوب میدیدم، خودش بود، همان دوست، همان جوان پر انرژی و شوخ طبعِ‌ دوست دانیال با صورتی گندمگون، ته ریشی مشکی و موهایی که آرایشِ مرتب و به روزش در رنگی از سیاهی خود نمایی میکرد. چهره اش ایرانی بود،‌ شک نداشتم و دیزاینِ‌ رنگها در فرمِ‌ لباسهایِ شیک و جذابِ‌ تنش،‌ شباهتی به مریدان و سربازان داعش نداشت این مرد به هر چیزی شبیه بود جز خونخواری داعش پسند. کتاب به دست کنار پنجره ایستاد و به خواندنش ادامه داد. قدش بلند بود و چهارشانه و به همت آیه آیه ای که از دهانش بیرون میآمد انگار در این دنیا نبود. در بحبوحه ی غروب خورشید،‌ نم نمِ باران رویِ‌ شیشه مینشست و درختِ‌ خرمالویِ پشت اش به همت نسیم، میوه ی نارنجی نشانش را به رخ میکشید. نوای اذان بلند شد، حالا دیگر به آن هم عادت کرده بودم عادتی که اگر نبود روحِ پوسیده ام،‌ پودر میشد محض هدیه به مرگ. حالا نفرت انگیز ترین های زندگیم،‌ مسکن میشدند برایِ‌ رهاییم از درد و ترس... صدایش قطع شد، کتاب را بست و بوسید. به سمت میزِ کنارِ‌تختم آمد، ناگهان خیره به من خشکش زد: سارا خانوم!!! ضعف و تهوع همخوابه های وجودم شده بودند. کتاب را روی میز گذاشت و به سرعت از اتاق خارج شد چند ثانیه بعد چند پرستار وارد اتاق شدند اما حسام نیامد... چند روز گذشت و من لحظه به لحظه اش را با تنی بی حس، چشم به در، انتظارِ آوازه قرآنِ دشمنم را میکشیدم و یافتن پاسخی از زبانش برای سوالاتم اما باز هم نیامد. حالا حکم معتادی را داشتم که از فرط درد به خود میپچید و نیازش را طلب میکرد و من جز سه وعده اذان از مسکن اصلیم محروم بودم. این جماعت ایدئولوژی شان محتاج کردن بود. بعد از مدتی حکم آ‍زادیم از بیمارستان صادر شد و من با تنی نحیف بی خبر از همه جا و همه کس آویزان به پروین راهی خانه شدم. او با قربان صدقه های مادرانه اش مرا به اتاقم برد. به محض جا گیری روی تخت و خروج پروین از اتاق، با دستانی لرزان گوشی را از روی میز قرض گرفتم، باید با یان یا عثمان حرف میزدم. تماس گرفتم، اول با عثمان یک بار دو بار سه بار جواب نمیداد و این موضوع عصبیم میکرد. شماره ی یان را گرفتم بعد از چندین بار جواب داد: سلام دختر ایرانی! صدایم ضعیف بود: بگو جریان چیه؟ تو کی هستی؟! لحنش عجیب شد: من یانم! دوست سارا! دوست داشتم فریاد بزنم و زدم،هرچند کوتاه: خفه شو! من هیچ دوستی ندارم، من اصلا کسی رو تو این دنیا ندارم... -داری! تو دانیال رو داری! نشسته رویِ‌تخت با پنجه ی پایم گلِ‌ قرمز رنگ قالی را هدف گرفتم: داشتم، دیگه ندارم. یه آشغال مثل عثمان، اونو ازم گرفت...! ⏪ ... Join @khorshidebineshan
مجله تربیتی خورشید بی نشان
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 #معجزه_زندگی_من #نویسنده_رز_سرخ #قسمت_سی_ششم . . . اخیش راحت شدم احساس میکردم
🦋💐💚💐 {﷽} 💐💚💐🦋 . . . حسین شب بخیر گفت رفت همیشه دوست داره منو مشارکت بده تو اینجور کارا قبلا اصلا قبول نمیکردم تا چیزی میگفت یا مسخره میکردم یا باتندی جواب میدادم ولی تازگیا بدم نمیاد . چه روزه شلوغی بود امروز همش به یاسر فکر میکنم🙄 بنظرم هر کی زنش بشه خیلی خوشبخت میشه خوش تیپم بودا ولی به دل من نشست اصلا نتونستم خودمو قانع کنم که بهش به چشم همسر نگاه کنم از اون ورم نمیشه روش هیچ عیبی بزارم😂😂 خوابم نمیبره اصلا یکی از کتابایی که زینب بهم داده رو برمیدارم شروع میکنم به خوندن روی جلدش عکس استاد مطهریه موضوعش حجابه به نظرم جذاب نمیاد ولی بهتر از فکروخیاله مقدشمو میخونم و چند صفحه اولش رو قلمه قویو سبک نوشتنش جذبم میکنه کلماتش نیاز به‌تفکر زیادی داره☹️☹️ باید وقتی که حوصله داشتم بخونمش میبندم کتابو میزارم کنار اووه اوه فردا یه سر به حسن و خونوادش بزنم از وقتی مامانش عمل کرده خبری ندارم ازشون. . . . صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم ساعت 9 نیم بود گوشی رو خاموش کردم خواستم دوباره بخوابم یادم افتاد کلی کار دارم بیخیال خواب شدم یه آبی به دستو صورتم زدم رفتم پایین . . _سلام مامانِ گلم صبح بخیر مامان_سلام عزیزم صبحت بخیر بیا بشین صبحانه بخوریم _چشممم بابا و حسین رفتن سرکار مامان_آره میگما حلما زهرا خانوم زنگ زد چی بگم بهش _زنگ نمیزنه😂 مامان_وا تو از کجا میدونی دیشب که معلوم بود کلی ازت خوششون اومده _پسرشون خوشش نیومدازم خب😐 _راستی مامان امروز میخوام یه سر برم خونه حسن اینا _اره حالا به زینب زنگ میزنم اگه وقت داشت بااون میریم مامان_باشه مادر صبحونم که تموم شد میزو جمع کردم گوشیمو برداشتم شماره زینبو گرفتم بعد چندتا بوق جواب داد حلما_سلام زینب بانوو خوبیی زینب_سلامم قربونت برم تو خوبی حلما_اوهوم امروز چیکاره ای زینب_تا بعد از ظهر کار خاصی ندارم شب هیت داریم☺️ حلما_عهه مگه محرم شروع شده زینب_اره عزیزم امشب اول محرمه حلما_خدا قبول کنه منم میام کمکتون 😍😍 زینب_چه عالی😘❤️ حلما_میگم تا غروب که کاری نداری میای بریم خونه حسن اینا به مامانش یه سر بزنیم منم یه چند تا نمونه سوال ببرم برای حسن نزدیک امتحاناشه زینب_اره حتما منم نرفتم دیدن مامانش فقط زودبریم که برگشتیم به کارابرسیم حلما_باشه پس 11آماده باش میبینمت😘😘 زینب_باشه عزیزم فعلا❤️ . . . _مامااااان مامان_جانم _میدونستی امشب اول محرمه زینب اینا هیت دارن مامان_اره خواستم بگم بهت شب هم میریم اونجا حلما_خب من زوتر میرم بهشون کمک کنم اشکالی نداره؟ حسین هم فکر کنم اونجا باشه مامان_نه چه اشکالی خیلی هم خوبه باچادر میری؟ _اووم نه سختمه چادر سرکنم😐😐 حالا روزای بعد چادر برمیدارم . .🌹🍃🌹🍃 Join @khorshidebineshan