eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ _معلوم نیست. ارمیا میگفت آیه باید از پیله دربیاد و دوباره پرواز رو به خاطر بیاره. صدرا: هر دوشون سختی زیاد کشیدن. _به داشته هاشون می ارزه. در ضمن منم باهات کار دارم. رها روی تخت اتاق خوابشان نشسته بود که صدرا آمد: _چی شده رها جان؟ رها: همه فکر میکنن مهدی برام یک وظیفه ست، یه باره رو شونه های زندگیمون. فکر میکنن اگه خودمون بچه دار بشیم بینشون فرق میذاریم. _من میدونم اینطور نیست. رها: مهدی با بچه‌ی خودم فرق نداره؛ اصلا بچه ی خودمه! من بزرگش کردم و اون مادری کردن یادم داد. _چیشده رها؟ رها: میترسم که فکر کنن از مهدی خسته شدم! _چرا؟ ِ رها: من حامله ام! من مهدی رو پسر خودم میدونم. صدرا لبخند زد: _شیرینی مادر شدنت رو با غصه ی حرف مفت مردم به دهنت زهر نکن! ِتو بهترین مادر دنیایی؛ دوباره مادر شدنت مبارکت باشه! رها خندید. به وسعت همه ی ترسها و نگرانی های مادرانه اش برای هر دو بچه زندگی اش خندید. مرد بودن را خوب بلد بود. شیرینی خریدن و شادی کردنهای مهدی و صدرا، قربان صدقه رفتن های محبوبه خانومی که لبخند و شادیهایش از ته دل بود.شب که شد، باز بساط دورهمی‌های خانه ی محبوبه خانوم به راه بود. زنها در آشپزخانه مشغول آماده کردن شام بودند. جای خالی آیه حسابی حس میشد. مریم و خواهر برادرش از خوشحالی مرخص شدن مادر و بهبود چشمگیر حالش خوشحال بوده و مدیون این جمع ..... ⏪ ... 📝 🍒 @khorshidebineshan ⭕️ 📗 📙📗 📗📙📗
📗📙📗 📙📗 📗 ༻﷽༺ زینب سادات: سلام. مریم: سلام عزیزم. خوبی؟ زینب سادات: بله ممنون. مریم: میدونم انتظار تماس منو نداشتی. اما باید باهات حرف میزدم. زینب سادات: من واقعا نمیتونم با اخلاق و رفتار... مریم میان حرفش آمد: برای این زنگ نزدم. زنگ زدم بگم تو کار درست رو انجام دادی. کاری که من انجام ندادم. فکر کردم میتونم شرایط رو درست یا بهتر کنم اما نشد. هیچی بهتر نشد. هیچی درست نشد. من زندگیمو باختم. عمر من رفت و هیچ چیزی ارزش این باخت رو نداشت. فکر کردم تصمیمم درسته. خیلی ها شاید با دیدن زندگی من، بگن کار درست رو انجام داد اما من میگم با کسی که احترام به زن رو بلد نیست، نمیشه زندگی کرد. با کسی که من باشه و نیم من نشه، نمیشه زندگی کرد. تو کار درست رو انجام دادی. خوشحالم که تو قرار نیست بسوزی. برای محمدصادق هم بهتره که زنی بگیره با شرایط خودش. زنی که فکر نکنه، اطاعت کنه. تو اینجوری نبودی. خوبه که تصمیم درست رو گرفتی. تو دختر آیه ای! فرق تو با من اینه! ببخشید مزاحمت شدم. خوشبخت بشی، خداحافظ. تماس قطع شد و زینب سادات هاج و واج باقی ماند... ***************** صدرا در واحد بالا را زد: احسان!خونه ای؟احسان. وارد خانه شد. قریب به یک سال بود که احسان ساکن این خانه بود. صدایی از اتاق خواب شنید. به سمت اتاق رفت و احسان را ایستاده بر سجاده دید. لبخند زد و به تماشایش ایستاد. مثل آن روزها که رها را تماشا میکرد. آرام نماز میخواند. با تمام صبر و حوصله اش و صدرا با همه احساسات پدرانه اش تماشایش میکرد. سلام نماز را که داد گفت: قبول باشه! ⏪ ... 📝 🍒 @khorshidebineshan ⭕️ برای رفتن به پارت اول رمان 😍👇 https://eitaa.com/khorshidebineshan/13294 📗 📙📗 📗📙📗