eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋 ((عصا)) آخرین باری که به ملاقاتش رفتم، گفت: «علی! دیگر به ملاقات من نیا.» اول خیلی جا خوردم!! 🙄 با خودم گفتم: «خدایا چه شده؟ چه اشتباهی از من سر زده؟» پرسیدم: «چرا؟» گفت: « به خاطر اینکه قرار است از اینجا بروم.» گفتم: «کجا به سلامتی؟» گفت: «این را دیگر نمی توانم بگویم. بعداً مشخّص می شود و خودت می فهمی» چون حرفش کاملاً جدّی بود، من دیگر بیمارستان نرفتم. بعد از چند روز، نامه ای از به دستم رسید که نوشته بود: «محمّد حسین با تن و با دو تا عصا زیر بغلش به برگشته است.» ((تخت خالی)) یک روز صبح، تصمیم گرفتم به ملاقات محمّد حسین بروم؛ ولی چون کار داشتم و وقت تنگ بود، دقایقی کنارش نشستم. کمی که با هم حرف زدیم، بلند شدم و خداحافظی کردم. 👋 بیرون که آمدم، به خودم نهیب زدم "این چه جور ملاقاتی بود؟ آتش نمی بردی! خب یک کم از وقتت را به محمّد حسین اختصاص می دادی! " تصمیم گرفتم عصر برگردم و یک دل سیر کنارش بنشینم. بعدازظهر وارد بیمارستان شدم و سراسیمه خودم را به اتاقش رساندم. با کمال تعجّب دیدم تخت خالی است. 😳 واز محمّد حسین هیچ خبری نیست. اول گمان کردم او را برای کارهای درمانی، عکس و یا آزمایش بردند. از پرستار پرسیدم: «ببخشید! این بیمار، آقای ، کجا هستند؟ مرخص شدند؟» پرستار گفت: «نخیر! مرخص نشدند، شما نسبتی با ایشان دارید؟» گفتم: «بله! همرزم بنده است.» خندید و گفت: «راستش ایشان فرار کردند.» 😀 فهمیدم که حال و هوای و کار خودش را کرده..! محمّد حسین طاقت نیاورده و از بیمارستان رفته بود! @khorshidebineshan