eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از بیداری ملت
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🔴 س‌#جشنواره_فیلم_فجر امسال شاید یکی از مبتذل ترین جشواره ها در #چهل_سالگی_انقلاب باشد که با حداکثر استحاله فرهنگی سعی در تفرقه افکنی بین امت حزب الله و مردم در این شرایط حساس دارد.جشواره ای که یک زن با دوشوهر خود در یک خانه زندگی می کند واکثر فیلم ها ترویج کننده خیانت و فمنیسم هستند 🔴به کمپین #بیداری_ملت بپیوندید👇 http://eitaa.com/joinchat/963837952Cb758f6bd13
🍂 🔻 آخرین شب در خرمشهر 5⃣ 🔸خاطرات سرهنگ عراقی، کامل جابر ▫️▪️▫️▪️ 🔸پیشروی نیروهای اسلامی ساعت هشت بامداد ۱۹۸۲/ ۵ / ۲۳ (دوم خرداد 61) نیروهای اسلامی از دو محور اصلی در خاکریز میانی پیشروی کردند: محور اول، جاده اهواز - خرمشهر و محور دوم، شیخ خزعل - اروندرود. آنها از اول صبح مهمات و تجهیزاتشان را به منطقه منتقل کرده بودند. دهها هواپیما به دفعات بر فراز این خاکریز مهم و حیاتی و راه عبوری شماره يك پرواز کردند. به گردان هایی که آسیب دیده بودند - از جمله گردان ما - دستور داده شد که به واحدهای مستقر در خرمشهر بپیوندیم. عده ای از افراد گردان ما قادر به حرکت بودند؛ اما عده ای هم به دلیل جراحات وارد شده خونریزی داشتند و نمی توانستند حرکت کنند. من که شب قبل، درجه نظامی ام را از روی لباس در آورده بودم، صبح آن را به لباسم زدم. يك کامیون ایفا ما را از میان آتش انواع سلاح ها به خرمشهر منتقل کرد. تمام واحدها در آماده باش بودند؛ نه فقط به خاطر محاصره ایرانی ها که به دلیل از دست دادن قسمت راست خاکریز میانی بود. این قسمت، قلب دفاعی خرمشهر محسوب می شد. فرماندهی خرمشهر، نیروهایی را که گردان هایشان نابود شده بود، بین دیگر گردانها تقسیم کرد. من هم به تیپ ۱۱۳ به فرماندهی سرهنگ احمد زیدان پیوستم. در پیشروی نیروهای ایرانی، پل نظامی یی را که واحدهای مهندسی ما روی اروندرود نصب کرده بودند، به تصرف در آمد. ایرانی ها با این کار توانستند دیواری آهنین - به صورت زاویه قائمه - در اطراف شهر به وجود آورند. ساعت هشت و نیم، ایرانی ها مواضع خود را در خاکریز میانی و پل نظامی تقویت کردند. هواپیماهای ما در تلاش بودند مواضع آنها را بمباران کنند؛ اما کاری از پیش نبردند؛ چرا که مجبور بودند از فاصله دور شليك كنند. برای همین، تعدادی از موشك ها به پشت منطقه خاکریز میانی اصابت کرد. روی پل هم ایرانی ها ضدهوایی کار گذاشته بودند. توپخانه ما که شب و روز بمباران می کرد، تأثیری در پیشروی ایرانی ها نداشت. البته ایرانی ها تلفاتی هم داشتند؛ چون مدام آمبولانس هایشان در حرکت بود. بسیاری از قسمت های خاکریز میانی در آتش می سوخت؛ این نشان می داد که ایرانی ها دچار خسارات زیادی شده اند؛ اما این مانع از پیشروی آنها نبود.. ▫️▪️▫️▪️ دنبال کنید... @khorshidbineshan 5 🍂
🍂 🔻 آخرین شب در خرمشهر 6⃣ 🔸خاطرات سرهنگ عراقی، کامل جابر ▫️▪️▫️▪️ سرهنگ احمد زیدان فرمانده تیپ ما بود؛ تیپ ۱۱۳. او می خواست فرماندهی خرمشهر را کاملا از آن خود کند؛ برای همین با قرارگاه لشكر یازده» به طور مستقیم تماس می گرفت. يك روز به من گفت: «من به خودم اجازه نمیدهم به این قرارگاههای ضعیف و بی اساس مراجعه کنم.» دانش نظامی نداشت؛ با پارتی بازی به رده های بالا رسیده بود. او به دروغ نزد ستاد فرماندهی در بصره تضمین داده بود که نیروهای ما در دفاع از خرمشهر تا پای جان ایستادگی خواهند کرد. روز ۱۹۸۲/ ۵ / ۲۳ (دوم خرداد) رأس ساعت چهار بعداز ظهر، نیروی کمکی که شامل نیروی زرهی و تانك بود، به منطقه رسید. ساعت چهار و نیم نیز يك هلیکوپتر حامل مدیر اطلاعات نظامی و تعدادی از افسران رده بالا به محور خرمشهر آوردند؛ سعدالدين شاذلى - افسر بازنشسته مصری - و چند افسر رده بالای اردنی هم میان آنها بودند. آنها با فرماندهان مستقر در خرمشهر جلسه گذاشتند و سپس آمادگی خود را برای دفاع از شهر به هر قیمتی اعلام کردند. سرلشکر شاذلی وقتی تجهیزات دفاعی عراق را دید، با تعجب گفت: «امکان ندارد هیچ نیرویی بتواند واحدهای دفاعی شما را با این عظمت نابود کند!» ساعت پنج عصر آن روز، مرا به عنوان فرمانده نیرو تعیین کردند. سرهنگ احمد زیدان، دستورهای لازم را به من ابلاغ کرد. ساعت هشت شب ۱۹۸۲/ ۵ / ۲۳ نیروهای اسلامی به پیشروی خود از چند سمت ادامه دادند. ساعت هشت و نیم، درگیری شدیدی در آپارتمانهای مسکونی نزديك خرمشهر روی داد. در این مجتمع، تیپ های ۲۳ و ۳۴ نیروهای ویژه مستقر بودند. سرهنگ ستاد نزار ابوسعید برای من توضیح داد: - در مجتمع آپارتمانی، نبرد سنگینی بین نیروهای ما و نیروهای اسلامی روی داد. ما سعی داشتیم آنها را از مناطق مسکونی دور نگه داریم؛ اما شدت حمله آنها مانع بود، این درگیری بیشتر به جنگ خیابانی شباهت داشت. با این که منطقه مقابل مجتمع آپارتمانی پوشیده از مین و سیم های خاردار و... بود، اما نیروهای اسلامی توانستند از میان این زمینها پیاده نظام خود را به منطقه گسیل کنند و از آپارتمان ها به عنوان مخفیگاه استفاده کنند. بعد، تك تیراندازهایشان برای اسیر کردن سربازان و افسران اعزام شدند. ▫️▪️▫️▪️ دنبال کنید... @khorshidbineshan 6 🍂
🍂 🔻 آخرین شب در خرمشهر 7⃣ 🔸خاطرات سرهنگ عراقی، کامل جابر ▫️▪️▫️▪️ آتش همه جا را فراگرفته بود و توپ و خمپاره بود که بر سر ما فرود می آمد. آخرین شب در خرمشهر سرهنگ احمد زيدان - فرمانده تیپ ۱۱۳ - با سرهنگ ستاد نزار ابوسعید که نیروهایش در مجتمع آپارتمانی در حال جنگ بودند، تماس گرفت و گفت: «نیروهای ما با وجود از دست دادن تعدادی از مواضع گردان یکم تیپ ۳۳ همچنان میجنگند. ما کمبود نیرو را با استفاده از نیروی ذخیره مستقر در آپارتمانها حل خواهیم کرد.» سرهنگ احمد زیدان به من گفت: «برای رفتن به مجتمع آپارتمانی آمادگی داری؟» - چقدر نیرو باید با خودم ببرم؟ - يك گروهان. - غير ممكن است ؛ وقتی در آپارتمان ها به اندازه يك لشکر نیرو وجود دارد و کاری از پیش نمی برد، چگونه ممکن است ما به اندازه يك گروهان نیروی کمکی بفرستیم؟ - در این صورت، امشب با ما در این منطقه خواهید ماند تا دستوری از طرف فرماندهی صادر شود. رأس ساعت نه شب، نیروهای ایرانی حمله وسیعی را علیه آپارتمانهای مسکونی در شمال خرمشهر انجام دادند؛ طوری که نیروهای ما مجبور به عقب نشینی به داخل خرمشهر شدند. آنها تمام مجتمع را به تصرف خود در آوردند. اجساد سربازان و مجروحان ما نیز در همان جا ماند. تمام تجهیزات و سلاح های سنگین نیز باقی ماند و ما به سمت خرمشهر عقب نشینی کردیم. منظره عقب نشینی بسیار تکان دهنده بود. سربازان ما با پای برهنه و لباس های گلی و بدون کلاه دنبال سوراخ موش می گشتند؛ تا جایی که سرهنگ خمیس بر صورت آنها تف انداخت. افسران درجه نظامی خود را کنده بودند؛ چون فکر می کردند اسیر خواهند شد، وضع بسیار آشفته بود. در همان حال، فرماندهی از ما می خواست حتی اگر جوی خون در شهر جاری شود، خرمشهر را از دست ندهیم. عده ای از افسران به فرماندهی گفته بودند که جان خود را فدای صدام خواهند کرد و فرماندهی هم این حرفها را باور کرده بود. در این هنگام، صدام حسين، عدنان خيرالله - وزیر دفاع - را به منطقه فرستاد. هنگام فروپاشی محور دفاعی مجتمع آپارتمانی، عدنان خيرالله با عبدالجواد ذنون سوار هلیکوپتر شد تا اوضاع را از بالا زیر نظر داشته باشد. خلبانی که همراه آنها بود، برایم چنین تعریف کرد: - عدنان خیلی ناراحت به هشام صباح الفخری و عبدالجواد ذنون گفت: امشب خرمشهر از دست می رود.» عبدالجواد گفت: «من این طور فکر نمیکنم؛ چون نیروهای ذخیره قادرند تا چند ماه دیگر بجنگند.» عدنان گفت: «شما با وجود این وضع هنوز هم از روی احساسات حرف میزنید.» خلبان هلیکوپتر که پسرخاله من سرگرد صفاء العلی بود، بعدها به همراه عدنان خيرالله در سقوط هواپیمای حامل عدنان پس از پایان جنگ تحمیلی کشته شد. براثر حملات پیاپی نیروهای اسلامی، قسمت شمالی شهر نیز به تصرف آنها در آمد. ▫️▪️▫️▪️ دنبال کنید... @khorshidbineshan 7 🍂
🍂 🔻 آخرین شب در خرمشهر 8⃣ 🔸خاطرات سرهنگ عراقی، کامل جابر ▫️▪️▫️▪️ 🔸تصرف پل نهرعرایض و ایستگاه راه آهن برای ما فقط پل نهر عرایض در شمال شرقی خرمشهر باقی مانده بود که در آنجا هم بین نیروهای ما که تیپ ۳۳ نیروی ویژه دریایی بود، با نیروهای ایرانی درگیری روی داد. نیروهای ما از طریق این پل می توانستند خود را به اروندرود برسانند. فرماندهی تیپ در ساعت نه و نیم با فرمانده نیروهای ویژه تماس گرفت و گفت: «ما نمی توانیم از پل دفاع کنیم؛ چون تمام فرماندهان گردان ها کشته شده اند و من نمی دانم به تنهایی در مقابل این حملات پیاپی چه کنم؟» به این فرمانده دستور عقب نشینی داده شد تا خود را به مرکز خرمشهر برسانند. در این حمله، قسمت شرقی شهر به تصرف نیروهای اسلامی در آمد. برای ما مهم بود که بتوانیم با نیروهایی که پشت اروندرود مستقرند، تماس بگیریم؛ چون ایرانی ها با تصرف پل نهر عرایض، ارتباط زمینی ما را با دیگر واحدها قطع کردند و ما مجبور بودیم که با بی سیم با دیگر واحدها تماس بگیریم. نکته دیگر این که نبرد در پل نهر عرایض به كمك پیاده نظام و به پشتیبانی نیروی زرهی انجام گرفت. ایرانی ها در این درگیری بیشتر از پیاده نظام که بی باکانه می جنگید، استفاده کردند. فرمانده نیروهای ویژه در آخرین ساعات حمله با فرمانده نیرو در خرمشهر تماس گرفت و اعلام کرد: «ارسال نیروی ذخیره بی فایده است؛ چون نیرویی که مقابل ما می جنگد، زیاد نیست؛ اما با شجاعت تمام می جنگند. ما از سرنوشت سربازان خود بی خبریم. شاید آتش تانك ها آنها را از پای درآورده باشد.» نیروهای اسلامی زیرکانه به سوی ایستگاه قطار در شرق خرمشهر حرکت کردند و آن را به تصرف خود در آوردند. این کار پس از درگیری با گردان ۲۴ صورت گرفت. این گردان هم به کلی نابود شد. ▫️▪️▫️▪️ دنبال کنید... @khorshidbineshan 8 🍂
هدایت شده از حماسه جنوب،خاطرات
🍂 🔻 آخرین شب در خرمشهر 9⃣ 🔸خاطرات سرهنگ عراقی، کامل جابر ▫️▪️▫️▪️ برای دفاع از محور، اهواز - خرمشهر، تیپ ۴۸، تیپ پیاده نظام ۲۳۸، تیپ پیاده نظام ۴۴، تانكهای حمورابی و تجهیزاتی شامل خمپاره و ضدهوایی مستقر بودند. فرماندهی پس از شکست در خاکریز میانی متوجه شد که سرنوشت این تیپ ها در صورت جنگیدن چیزی جز نابودی نیست. به همین دلیل به این تیپ ها دستور داد که در صبح روز ۱۹۸۲/ ۵ / ۲۴ (سوم خرداد) در قسمت عقب کناره رود کارون - مستقر شوند تا در يك فرصت مناسب به ایرانی ها حمله کنند و راه عبوری شماره دو را تصرف کنند. ما این تحولات را از درون شهر پیگیری می کردیم. منطقه استقرار ما دور از آتش جنگ بود. تمام نیروهای داخلی شهر به حالت آماده باش کامل در آمده بودند. مهمات و اسلحه و دستگاه های بی سیم برای برقراری ارتباط آماده می شد. با وجود آن همه امکانات، همه به شدت نومید بودیم. سرهنگ احمد زیدان که با سخنان خود سعی می کرد سربازان را دلگرم کند، می گفت: «فرماندهی نظامی به من اطلاع داده که نیروی ذخیره به سمت ما در حال حرکت است. این نیرو، سربازان ایرانی را خواهد سوزاند. فرماندهی جز حفظ جان ما چیز دیگری نمی خواهد.» ▫️▪️▫️▪️ دنبال کنید... @defae_moghadas 9 🍂
هدایت شده از حماسه جنوب،خاطرات
🍂 🔻 آخرین شب در خرمشهر 0⃣1⃣ 🔸خاطرات سرهنگ عراقی، کامل جابر ▫️▪️▫️▪️ من که نزديك سرهنگ احمد بودم، گفتم: «قربان، نیروهای ذخیره چطور می توانند ایرانی ها را بسوزانند؟». گفت: «هواپیماها از بمب های آتش زا استفاده میکنند. این بمب ها در موارد ضروری به کار میرود.» فرماندهی تیپ ۴۴ که در سده الدج مستقر بود به گردان یکم از تیپ ۴۸ دستور داد که به سمت مجتمع آپارتمانی حرکت کند تا يك خط دفاعی قوی در سمت شمالی شهر ایجاد شود. پس از اعزام تیپ ۴۴ و گردان یکم تیپ ۴۸، درگیری شدیدی روی داد که از سلاح های سبك و سنگین استفاده شد. وقتی با فرمانده تیپ ۴۴ تماس گرفتیم، گفت: «کار ما تمام شد! كمك بفرستید!» سرهنگ احمد زيدان معتقد بود که باید تمام واحدهای مستقر در خرمشهر را برای دفاع از منطقه نگه داریم، این نظر مورد استقبال دیگر فرماندهان قرار گرفت. فرماندهی معتقد بود که خرمشهر همچنان در تصرف ما باقی خواهد ماند. در این درگیری، فرمانده تیپ ۴۴ کشته شد و جز تعداد کمی سرباز که فرار کردند، چیزی از تیپ باقی نماند. سربازان فراری به فرماندهان خود دشنام میدادند؛ چون فکر می کردند که آنان فریبشان داده و برایشان كمك نفرستاده اند. سرهنگ احمد زيدان وقتی این وضع را دید، به صورت یکی از سربازها سیلی زد و گفت: «ما می دانیم که کارها را چطور پیش ببریم و لازم نیست تو برای ما تکلیف معلوم کنی، حیوان!» | نابودی تیپ ۴۴ و گردان یکم از تیپ ۴۸، مسأله بسیار مهمی بود؛ چون تیپ ۴۴، تیپ طلایی ارتش عراق محسوب می شد و فرماندهان آن از بهترین فرماندهان ارتشی عراق بودند. برای همین وقتی فرمانده محور خرمشهر - اسماعيل النعیمی - خبر کشته شدن فرمانده تیپ را شنید، توی سر خود زد و گفت: -کار خرمشهر تمام شد... سخن او درست بود؛ چون منطقه ای که در اختیار تیپ ۴۴ بود، ستون فقرات خرمشهر به حساب می آمد. به تیپ ۲۳۸ دستور داده شد که به سوی مجتمع آپارتمانی حرکت کند. این تیپ که تازه به این منطقه اعزام شده بود، راه را گم کرد و به جای این که به سوی مجتمع برود، به سوی منطقه استقرار نیروهای ایرانی حرکت کرد. این خود مصیبت دیگری برای واحدهای ما بود. در این درگیری، ایرانی ها از بمب افکن استفاده کردند و نفربرهای تیپ را به آتش کشیدند. از این مهلکه فقط تعداد کمی سرباز توانستند خود را نجات دهند و به این سوی اروندرود بیایند. فرار سربازان در آن شب تاريك، کاری نشدنی بود. تعداد زیادی از آنها هنگام عبور از رودخانه غرق شدند. ▫️▪️▫️▪️ دنبال کنید... @defae_moghadas 10 🍂
🍂 🔻 آخرین شب در خرمشهر 3⃣1⃣ 🔸خاطرات سرهنگ عراقی، کامل جابر ▫️▪️▫️▪️ 🔸 دریایی از خون خرمشهر در دریایی از خون غوطه ور بود. صدای «الله اکبر و یا مهدی » نزديك و نزديك تر می شد. سربازان از نیروهای ایرانی می ترسیدند؛ برای همین، از هر سو فرار می کردند. فرماندهان برای اتخاذ يك تصمیم جدید گرد هم آمدند. ایرانی ها پس از تصرف کامل آپارتمانهای مسکونی و پس از فرار تیپ ۴۴ به درون شهر، به پیشروی ادامه دادند و با تیپ ۴۸ که در منطقه سدة الدج مستقر بود، درگیر شدند. این درگیری بین نیروهای بسیج ایرانی و تیپ ۴۸ پیاده نظام ما روی داد. نبرد بسیار سنگینی بود؛ چرا که ستاد فرماندهی از تیپ ۴۸ می خواست که تا آخرین نفر مقاومت کند. سدة الدج، آخرین دیوار دفاعی منطقه بود. فرماندهی می گفت که تیپ ۴۸ باید چند ساعت مقاومت کند تا نیروی هوایی به کمک بیاید؛ اما این کار دور از انتظار بود. پیشروی ایرانیها طوری سریع صورت گرفت که توانستند مواضع تیپ را یکباره به تصرف خود درآورند. حمله آنها چنان گسترده و سریع بود که تیپ مجالی برای تنظیم صفوف خود پیدا نکرد و نتوانست مقاومت کند. گردان هایی که سالم مانده بودند به داخل شهر عقب نشستند. فرمانده تیپ می گفت: «فکر نمی کردم این تعداد نیرو برای حمله به سمت ما بیایند. آنها هیچ فرصتی به ما ندادند، هر يك از آنها با استقبال از مرگ به سمت ما هجوم می آورد.» با تصرف سدة الدج و نابودی تیپ ۴۸، ما از همه سو در محاصره ایرانی ها قرار گرفتیم. این وضع چند شب ادامه داشت. نیروهای ایرانی بر تمام راههای شهر مسلط شدند. ارتباط بی سیم بین واحد خرمشهر و واحد بصره به فرماندهی لشکر یازده، دو ساعت قطع شد. هواپیماهای ما بر فراز آسمان ایران به پرواز در آمده بودند. خلبانان از ما می خواستند که به پناهگاه ها برویم. هواپیماهای ما نتوانستند اهداف مورد نظر را بمباران کنند؛ چون ایرانی ها مجالی به آنها نمی دادند. تعدادی از هواپیماهای ما نیز در خاك ایران سقوط کردند. سرهنگ احمد زیدان با قرارگاه عملیاتی تماس گرفت و در مورد آخرین دستور صادر شده سؤال کرد. آنها گفتند باید در خرمشهر مقاومت کنید. صدام به شما سلام می رساند و از شرایطی که در آن هستید، آگاه است. چهره سرهنگ زرد شده بود؛ چون به خوبی می دانست که فرماندهی نمی خواهد واحدهای ما عقب نشینی کنند. بدن او با دیدن پیشروی ایرانی ها به سمت مجتمع مسکونی به لرزه افتاد. به او گفتم: «قربان، چه کنیم؟ » خشمگین گفت: از جلو چشمم دور شو، دیگر نمی خواهم قیافه هیچ کدامتان را ببینم!» و به گریه افتاد، نمی دانم برای چه گریه میکرد. نیروهای ایرانی برای پاکسازی و اسارت سربازان فراری به آپارتمانهای مسکونی و خانه های نزدیك دیوار دفاعی حمله کردند و تعدادی از مهندسان خود را برای خنثی کردن مین ها به منطقه اعزام کردند. سربازان ما در کوچه و خیابانهای شهر پراکنده بودند و دنبال پناهگاه می گشتند. ▫️▪️▫️▪️ دنبال کنید... @khorshidbineshan 13 🍂
🍂 🔻 آخرین شب در خرمشهر 5⃣1⃣ 🔸خاطرات سرهنگ عراقی، کامل جابر ▫️▪️▫️▪️ سرهنگ احمد زیدان با مقر فرماندهی تماس گرفت و جریان را گفت؛ اما فرماندهی این حرفها را بهانه ای برای عدم پیشروی ذکر کرد، دستور پیشروی داد و قول داد توپخانه و نیروی هوایی و نیروهای هوابرد پشتیبانی کنند. سرهنگ احمد زیدان به من گفت: «نیروی ذخیره را احضار کن!» من نیروی ذخیره را که شامل يك گروهان و تعدادی تانك بود، احضار کردم. می لرزیدم؛ از مرگ ناشناخته ای که پیش رویم بود. سرهنگ احمد می خواست ما را به سوی مرگ پیش ببرد. به او گفتم: «قربان، با این نیروی اندک چگونه مقاومت کنیم؟» گفت: «همراه ما يك لشکر است، نه يك گردان.» به روبه روی خود نگاه کردم، دیدم که لشکر گروه گروه شده اند تا در کنار هم بمیرند. سرهنگ فریاد زد: «پراکنده شوید! ترسوها!» بار دیگر تیپ ما به صورت يك ستون به پیشروی ادامه داد، اما نفربرهای پراکنده باعث شد پیشروی با مانع برخورد کند. از طرف دیگر، نبودن يك فرماندهی درست باعث توقف پیشروی شد. بی میلی سربازان نسبت به جنگ باعث شد نتوانیم بر افراد تسلط داشته باشیم. حتی یکی از سربازان سر فرمانده خود فریاد زد که از دستورتو اطاعت نمی کنم. او را بردند پیش سرهنگ احمد زیدان و سرهنگ هم بلافاصله دستور اعدام او را صادر کرد. سرباز با صدای بلند فریاد می زد نمی خواهم بمیرم. نامش صبری زامل البصری بود. در چنین وضع دشواری، فرماندهی از ما می خواست به پیشروی خود ادامه دهیم. تا این لحظه، من سرهنگ احمد را همراهی می کردم. او بسیار آشفته بود؛ چون از طرفی نمی خواست از دستورهای فرماندهی سرپیچی کند و از طرف دیگر هم میلی به شرکت در این عملیات نداشت. بارها گفت: «امروز، روز نابودی ماست!» سرانجام درگیری تیپ ما شروع شد. فرمانده لشکر از من خواست که نیروهای ذخیره را وارد معرکه کنم؛ چون او به فرماندهی گفته بود که نیروهای ایرانی را نابود خواهیم کرد. در آغاز درگیری، بخت با ما بود؛ طوری که تیپ ما توانست تعدادی از ساختمان های اطراف شهر را به تصرف در آورد. اما در دومین درگیری، نیروهای ایرانی، افراد داوطلب خود را به سوی ما گسیل داشتند. آنها گروه گروه به سوی ما هجوم آوردند و بیشتر تانكهای ما را به آتش کشیدند. افرادی که سالم مانده بودند یا اسير شدند یا فرار کردند. سرهنگ احمد از من خواست که عقب نشینی کنیم. از دیگر واحدها هم خواست که عقب نشینی کنند؛ چون تمام فرماندهان گردان ها کشته شده بودند؛ فقط به این دلیل که سرهنگ به آنها گفته بود اگر عقب نشینی کنند، کشته می شوند. به همراه سرهنگ عقب نشینی کردم، تمام نفربرها سوخته بود، حتی یکی هم سالم نبود تا با آن فرار کنیم. سرهنگ به نقشه شهر خيره شد و گفت: «باید از این راه برویم.» حرکت کردیم؛ در حالی که بر سر شهر از آسمان آتش می بارید. هواپیماهای ما تا می توانستند، بمباران می کردند. بلندگوهای ایران آن واحدهای ما می خواستند خود را تسلیم کنند. واحدهای ما سرگردان بودند و نمی دانستند چه کنند. ▫️▪️▫️▪️ دنبال کنید... @khorshidbineshan 15 🍂
هدایت شده از حماسه جنوب،خاطرات
🍂 🔻 آخرین شب در خرمشهر 6⃣1⃣ 🔸خاطرات سرهنگ عراقی، کامل جابر ▫️▪️▫️▪️ ساعت ده شب ۱۹۸۲/ ۵ / ۲۴ ، با سرهنگ شروع به حرکت کردیم. گفتم: «قربان، به کدام طرف برویم؟» گفت: «به تو مربوط نیست، فقط با من بیا.» همراه ما سرگرد امجد حقی اللامی هم بود که از تیپ ۳۸ فرار کرده بود. در طول راه متوجه شدم که او جز به خود به چیز دیگری فکر نمی کند. در مورد خبر کشته شدن احمد زیدان باید گفت که او از حال رفت؛ ولى کشته نشد و پس از انجام چند عمل جراحی به هوش آمد؛ اما هر دو پایش را از دست داد و بازنشسته شد؛ چون میزان معلولیتش ۹۰٪ بود. احمد زیدان هنوز زنده است و در بغداد زندگی میکند و در دل خود جنایات عجیب زیادی را پنهان دارد؛ جنایاتی که او در حق انقلاب اسلامی مرتکب شده است. در مورد او همین قدر کافی است که به دست خود تعداد زیادی از اسیران ایرانی را اعدام و حکم اعدام اسیران بسیار دیگری را نیز صادر کرده است. سرهنگ احمد زیدان تعریف می کرد که در طی اقامت در خرمشهر، اشیا و کالاهای زیادی را از شهر دزدیدیم و به عراق منتقل کردیم. عتیقه جات نفیس، ماشين، لباس، آجر و لوازم خانگی و ... همچنین مواد ساختمانی شهر خرمشهر را به سرقت بردیم. خرمشهر وقتی ما به آن هجوم بردیم، بسیار زیبا بود؛ اما پس از چند روز، شهر را ویران کردیم تا از آجر ساختمان ها برای سنگرسازی استفاده کنیم. سرهنگ احمد زیدان از نظامیان حیله گر به شمار می رفت، او سلطه گری و رهبری را بسیار دوست میداشت؛ برای همین با این که از نظر درجه نظامی پایین بود، توانست فرماندهی خرمشهر را به دست آورد، او بسیار دروغگو بود. غالبا اعلام می کرد که مشغول کارهای بزرگ و مهم است؛ در حالی که بسیار ترسو بود. تیپ ما در آتش نیروهای اسلامی میسوخت. از سرهنگ پرسیدم: «کجا می رویم؟» گفت: «عراق!» گفتم: «در این صورت، کلکمان کنده است؛ چون سرنوشت تمام کسانی که عقب نشینی کرده اند، معلوم است.» . در این هنگام، عده ای از سربازان عراقی را دیدم که همراه آنها چند اسیر ایرانی بود. سربازان از سرهنگ پرسیدند: «با اینها چه کنیم!» گفت: «اعدامشان کنید!» بلافاصله سه سرباز ایرانی اعدام شدند. ما پشت سر سرهنگ میدویدیم؛ به این خیال که او راه را می شناسد. پشت سر ما گروهی به سمت عراق می دویدند، ناگهان يك موشک به سوی ما پرتاب شد و ما را پراکنده کرد. دیگر نتوانستم یاران خود را پیدا کنم؛ چون هر يك به سویی فرار کرده بود. سرهنگ احمد زیدان را صدا کردیم؛ اما جوابی نشنیدیم؛ چون او می خواست به تنهایی فرار کند و خود را نجات دهد. ▫️▪️▫️▪️ دنبال کنید... @defae_moghadas 16 🍂