طرح بزرگ و مقدس جذب خادمیاری نوجوان
🌺🍃🌺🍃🌺
دختران علاقه مند به خدمت در آستان ملکوتی حضرت معصومه علیها السلام، جهت ثبت نام به لینک زیر مراجعه نمایند:
لینک ثبت نام:
quiz.amfm.ir/khademyari
تاریخ ثبت نام: 25 آذر ماه الی 10 دی ماه
راه های ارتباطی:
@khademyaran_fatemi
ارسال پیامک به شماره
۰۹۰۴۴۲۶۶۴۷۱
تماس فقط در ساعات اداری با شماره
02537175538
ویژه دختران۱۲تا۱۷ساله سراسرایران
خادم حضرت باشید در نشر این پیام 🌸
سلام شبتان مهدوی
🌹14 صلوات🌹 برای سلامتی وظهور اقا بفرستید تا ان شاءالله #قسمتجدیدرهاییازشب* تقدیم نگاه مهربانتان شود☺️👇👇👇
🦋💐💚💐🦋﷽🦋💐💚💐🦋
#رهایی_از_شب
#ف_مقیمی
#قسمت_پنجاه_و_چهارم
حاج مهدوی خطاب به اونها گفت:اجازه بدید من برسونمتون.رضا ماشینو آورده. ..
اونها هم انگار همچین بدشون نمی اومد باهاش برن.چقدر خودمونی حرف میزدند.بابای فاطمه دستشو گرفت گفت:نه حاجی مزاحمت نمیشیم.وسیله هست.
من چرا اونجا ایستاده بودم؟؟؟ اصلا مگه من ربطی به اونها داشتم؟اونها انگار یک جمع خانوادگی بودند.من بین اونهمه صمیمیت مثل یک مترسک بیچاره وغصه دار ایستاده بودم و لحظه به لحظه بیحال ترو نا امیدتر میشدم!!
راهمو کج کردم..اولش با قدمهای آروم ولی وقتی صداشون قطع شد با قدمهای سریع از سالن اصلی دورشدم و به محوطه ی اصلی پناه آوردم. اونها اینقدر گرم صحبت با یکدیگر بودند که حتی متوجه رفتن من نشدند!
مردی در حالیکه ساکم رو از دستم میگرفت با لهجه ی معمول راننده ها، ازم پرسید:
_آبجی کجا میری؟
عین مصیبت دیده ها چند دیقه نگاه به دهانش کردم و بعد گفتم:پیروزی!
اون انگار از حرکاتم فهمید که تو حال خودم نیستم و خواست گوشمو ببره.خیلی راحت گفت:
_با بیست تومن میبرمت
قیمتش اینقدر بالا بود که شوک صحنه ی چندلحظه ی پیش رو خنثی کنه!!
ساکم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم :چه خبره؟ مگه سر گردنست؟!لازم نکرده نمیخوام.
صبر نکردم تا چونه بزنه.از کنارش رد شدم و به سمت ماشینها رفتم.
صدای فاطمه رو شنیدم ولی خودمو زدم به نشنیدن. راننده های مزاحم سواستفاده گر یکی پس از دیگری سد راهم میشدند وهرکدوم بعد از شنیدن اسم مسیرم یک قیمت پرت میگفتند و بعدشم با کلی منت و غر غر دنبالم راه می افتادند که نرخش همینه.حالا تو تا چقدر میتونی بدی!!
در میان هجوم اونها فاطمه شانه ام رو گرفت ونفس نفس زنان گفت:چرا هرچی صدا میکنم جواب نمیدی؟ کجا رفتی بی خداحافظی؟؟
دلم نمیخواست نگاهش کنم ولی چاره ای نداشتم! او از احساس من خبری نداشت.شاید اگر میدانست که چقدر نسبت به روابط او و حاج مهدوی حساس وشکننده ام در حضور من کمتر به او نزدیک میشد. اما این همه ی مشکل من با فاطمه نبود.فاطمه شش ماه با من دوست بود و من هیچ چیز از او نمیدانستم. درحالیکه من بدترین اعترافاتم رو درحضورش کرده بودم. او دوست نداشت من چیزی از زندگیش بدونم.حتی از دخترعموش که دیگه زنده نیست! این منصفانه نبود!!! او به من اعتماد نداشت.حق هم داشت .من مثل او خانواده دار نبودم.من یک دختر بی سرو پا بودم که معلوم نبود چیکار کردم و چیکار قراره بکنم.چرا باید با من صمیمی میشد و مسایل شخصیش رو بهم میگفت؟ ! لابد او میترسید دونستن مسایل شخصیش از جانب من خطری براش ایجاد کنه!
شاید تاثیرهمه ی این افکار بود که به سردی گفتم:دیرم شده بود.نمی تونستم صبر کنم خوش وبش شما تموم شه..
فاطمه جاخورد! با تعجب پرسید:
_عسل؟؟؟ یعنی تو از اینکه پدرومادرم با سلام احوالپرسی وقتتو گرفتن ناراحت شدی وقهر کردی؟؟
آره دیگه!!!! این رفتار غیر منطقی من تنها برداشتی که منتقل میکرد همین بود واین واقعا قابل قبول نبود!!
خدایا کمکم کن..کمکم کن تا مثل فاطمه قوی باشم ودر اوج ناراحتی احساساتم رو پنهون کنم.چرا در مقابل فاطمه نمیتونم نقاب بزنم؟!
به زور خندیدم وگفتم:نه خنگه!! گفتم تا شما سرتون گرمه بیام بیرون ببینم چه خبره.ماشین هست یا نه! که ظاهرا اینقدر زیاده که نمی زارن برگردم داخل.
میدونم دروغم خیلی احمقانه بود ولی این تنها چیزی بود که در اون شرایط به ذهنم رسید.
فاطمه هم باورش نشد.بجای جواب حرف من ،به سمتی دیگر نگاه کرد وگفت :همه منتظر منند باید زود برم.خیلی ناراحت شدم اونطوری رفتی هرچقدر صدات کردم جواب ندادی! میخواستی با حاح مهدوی خدافظی کنی ولی..
حرفش رو قطع کردم.
با شرمندگی گفتم: الهی بمیرم برات.ببخشید.باور کن من اونقدر بی ادب نیستم که بی خداحافظی بزارم برم.
اوهنوز نفس نفس میزد.گفت:
میدونم..میدونم.در هرصورت بدی خوبی هرچی دیدی حلال کن.ما دیگه داریم میریم. دلم شور افتاد.پرسیدم:با کی میرین؟؟
فاطمه گفت:با اعظم اینا دیگه
ته دلم روشن شد.گفتم:آخه حاج آقا میگفت میخواد برسونتتون
فاطمه خندید:نه بابا اون بنده ی خدا حالا یک تعارفی کرد. درست نبود مزاحمش بشیم.
با او تا کنار ماشین برادر اعظم همراه شدم. اونها خیلی اصرارم کردند که مرا تا منزلم برسونند ولی من ممانعت کردم.فاطمه نگرانم بود.گفت رسیدی زنگ بزن.
وقتی رفتند، بسمت راننده ها حرکت کردم و مشغول چانه زدن با آنها شدم که صدای حاج مهدوی رو از بین همهمه ی جوانهایی که اونشب از دید من مثل کنه بهش چسبیده بودند شنیدم.سرم رو برگرداندم تا ببینمش.او هم مرا دید.اینبار نه یک نگاه گذرا بلکه داشت با دقت نگاهم میکرد.و من دوباره میخ شدم..!!
ادامه دارد...
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
═══════ ೋღ @khorshidebineshan 🕊ღೋ══════
#جنجالیترینرمانایتاوتلگرام
مثل خودش چنگالم را خیره به چشمهایش به دهان میبرم.
این کار را بدون پلک زدن تا تمام شدن غذاهایمان انجام میدهیم و بعد هر دو به جسارت هم لبخند میزنیم.
دستمال پارچهای کنار بشقابش را برمیدارد و با آن لبهای سرخش را میچلاند! درست برعکس دخترهای مدرن که از ترس پاک شدن ماتیکشان اجازه پیشروی بیشتر به دستمال نمیدهند.
دستمال لکدار #قرمزش را گوشهی بشقابش پرت میکند:
_ از آشناییت خوشبخت شدم!
و بلند میشود. سریع میایستم:
_ فکر کردم میتونیم بیشتر با همدیگه حرف بزنیم.
موهای سیاهش را با یک حرکت پشت سرش جمع میکند:
_ من برای شنیدن حرفات نیازی به تکون دادن ماهیچههای زبونت ندارم! #چشمهات .. تا به حال کسی بهت گفته چشمهات چقدر فوق العادهان؟
ناخواسته دستم بالای گونهام مینشیند:
_ چشمام؟؟؟
https://eitaa.com/joinchat/453312565Cab0291e317
#اتفاقاتعاشقانهایرانیامریکاییدراسرائیل
#شاهکارنویسندهیرهاییازشبوبهجاناو
#قولمیدمنخوندیعینشو 😍😍😍
#خاصخااااااصه 😌
🦋💐💚💐🦋﷽🦋💐💚💐🦋
🌌#رهایی_از_شب
#قسمت_پنجاه_پنجم
#ف_مقیمی
💟تماما چشم شدم.! بدون اینکه صدای راننده ی سمج رو بشنوم.وبدون اینکه بترسم از اینکه او دوباره نگاه بیحیای من عصبانیش کند.
💟او نزدیکم آمد.پرسید :هنوز اینجا هستید؟؟ گمان کردم با خانوم بخشی رفتید!!
با من من گفتم:نههه..من مسیرم با اونها یکی نیست!
او پشت گوشش رو خاراند و دوباره به زمین گفت:مگه شما هم محلی نیستید؟؟ خوش بحال زمین!! کاش من زمین بودم و او به بهانه ی حرف زدن با نامحرم، همش به من خیره میشد!
💟با مکث گفتم: نه..
نگاهی به اطراف انداخت.گفت کسی دنبالتون نیومده؟
چقدر امشب این سوال تلخ تکرار میشد!
گفتم:من کسی رو ندارم.
گفت:خدارو دارید..
تو دلم گفتم خدارو دارم که شما الان در اوج نا امیدی و دلشکستگیم کنارم ایستادی.
گفت:مسیرتون کجاست؟گفتم : پیروزی
💟با تعجب نگاهم کرد و دوباره سرش را پایین انداخت.
💟بعد از کمی مکث رو کرد به یکی ازجوونهایی که همراهش بودند و گفت:رضا جان شما اول خواهرمونو برسون.این از هرچیزی ارجح تر وافضل تره.
رضا جوانی قدبلند و چهارشانه بود که ازنظر ظاهری خیلی شباهت به حاج مهدوی داشت.سریع سوییچ رو از جیبش در آورد و گفت:رو چشمم داداش.پس شما با کی میرید؟ حاج مهدوی گفت.ما چهارتا مردیم یه ماشین میگیریم میریم.
💟من که انگار قرار نبود خودم نقشی در تصمیم گیری داشته باشم خطاب به آن دو گفتم:نه ممنون.من داشتم ماشین میگرفتم. اصلا نمیخوام کسی رو تو زحمت بندازم.
رضا ساکم رو از رو زمین برداشت و با مهربونی گفت:نه خواهرم. صلاح نیست.این راننده ها رحم و مروت ندارن.کرایه رو اندازه بلیط هواپیما میگیرن.
💟میخواستم مقاومت بیشتری کنم که حاج مهدوی گفت:تعلل نکنید خانوم.بفرمایید سریعتر تا اذان نشده برسید منزل.
من درحالیکه صدام میلرزید یک قدم نزدیکتر رفتم و با شرمندگی گفتم:من در این سفر فقط به شما زحمت دادم.حلالم کنید.
💟حاج مهدوی گفت:زحمتی نبود.همش خیرو رحمت بود.در امان خدا..خیر پیش!!
چاره ای نبود.باید از او جدا میشدم.رضا جلوتر از من راه افتاد و در کمال تعجب به سمت ماشین مدل بالایی رفت وسوییچ رو داخل قفل انداخت!!
💟سوار ماشین شدم و او هم در کمال متانت آدرس دقیق را پرسید وراه افتاد .
در راه از او پرسیدم :ببخشید فضولی میکنم. شما با حاج مهدوی نسبتی دارید؟
او با همان ادب پاسخ داد:
_ایشون اخوی بزرگم هستند.
حدسش زیاد سخت نبود.چون رضا هم زیبایی او را به ارث برده بود.ولی لباسهای رضا شبیه جوانان امروزی بود و رنگ موهایش تیره تر از برادرش بود.
💟گفتم:خوشبختم ..من فکر نمیکردم ایشون برادری داشته باشند.
گفتم:خوشبختم ..من فکر نمیکردم ایشون برادری داشته باشند.
رضا جواب داد:عجیبه که نمیدونید. خوب البته ظاهرا شما در محله ی ما زندگی نمی کنید.وگرنه همه خانواده ی ما رو میشناسند
با چرب زبانی گفتم:بله بر منکرش لعنت! طبیعیه! خانواده ی سرشناس ترین امام جماعت اون محل ، باید هم، شناس باشه.
💟او تشکر کرد و باقی راه، در سکوت گذشت.بخاطر خلوتی خیابانها سریع رسیدیم.از اوتشکر کردم و باکلی اظهار شرمندگی پیاده شدم.او صبر کرد تا من وارد آپارتمان کوچکم بشم و بعد حرکت کند. چه حس خوبی داره کسی نگرانت باشه و نسبت به تو حس مسئولیت داشته باشه.!!
💟اذان میگفتند.ساکم رو گذاشتم و رفتم وضو گرفتم. ناگهان لبخند مسرت بخشی زدم!! راستی راستی من نماز خون شده بودم!
#کانال_تربیتی_خورشید_بی_نشان
@khorshidebineshan
⚠️این هشدار را جدی بگیرید؛ وضعیت اورژانسی است
🔻چند روزی است لایو اینستاگرامی یکی از شاخ های مجازی ساکن ترکیه و گرداننده یکی دیگر از سایت های معروف قمار با پسر بچه ۱۴ ساله پیرامون موضوعات جنسی منجر به حیرت و برانگیختگی احساسات اجتماعی شده است. لایوی که پیش از این نیز با سایر پسران نوجوان برگزار شده و به قدری فاجعه است که این فرد پس از اتمام مکالمه اش با پسر نوجوان می گوید جمهوری اسلامی حق دارد بگوید من مفسد فی الارضم!!
🔻اینکه نوجوان ما با کسی که بیش از ۲۰ سال از او بزرگتر است در مورد رفتارهای جنسی خود و مطلوبیت هایش صحبت می کند یک سوی فاجعه است اما فاجعه عظیم تر، خواب خوش پدران و مادران و از آن مهمتر مسوولان است که منجر به #رهاشدگی بی قید و شرط و بی ضابطه فرزندان در شبکه هایی اجتماعی شده است. ما عملا نمی دانیم فرزند ما در این رهاشدگی در چه منجلابی غوطه ور است و اساسا با خوش خیالی تصور هم نمی کنیم او پای ثابت لایوهای جنسی یک پورن استار شده باشد.
🔻این فاجعه ای که زیر پوست امثال #لایکی و #اینستاگرام در حال شکل گیری است و نسل آینده کشور را هدف گرفته باید به صورت جدی و #اورژانسی مورد واکاوی قرار گیرد و با اتخاذ راهکارهای جدی به صیانت و مراقبت از آینده ایران عزیز به پا خواست.
🔻بشدت معتقد به غربگرایی در حوزه #صیانت از شهروندان و مخصوصا کودکان در فضای مجازی هستم. نگاه کنیم چگونه اتحادیه اروپا هر روز در حال وضع قانون برای صیانت از شهروندانش در تمام حوزه هاست و به یاد بیاوریم چطور وقتی مشابه این لایو توسط یک پورن استار با یک نوجوان در آمریکا برگزار می شد، پلیس در میانه لایو وارد منزل آن فرد شد و او را به دلیل برهم زدن سلامت فکری مخاطبان دستگیر کرد. پس این موضوع برای همه دنیا دارای اهمیت است.
🔻نکته عجیب اینجاست که این فرد خود با حیرت می گوید حق دارند بگویند من مفسدم و از وضعیت نوجوانانی که با او وارد لایو شدند متحیر شده، اما آقایان مسوول و والدین گرامی در خواب خوش بسر می برند. شما در خوابید و آب دارد امنیت فکری و سلامت روحی فرزندان را با خود می برد.
⬅️نکته: فیلم لایو را به دلیل پرهیز از اشاعه فحشا بازنشر نداده ام اما جا دارد برایش ساعت ها گریست.
✍️معصومه نصیری ـ مدرس سواد رسانه ای
🔴 بیداری ملت
@bidariymelat
@bidariymelat
┄┅══🦋🦋﷽🦋🦋
🦋اولین ســـــلام صبــحگاهے تقـــدیم به ســـــاحت قدســـــے قطب عالــم امکان #حضـــرتصاحـــبالـــزمان(عج)🦋
🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐
🦋🌺السَّلامُ علیڪَ یا بقیَّةَ اللهِ
یا اباصالحَ المَهدي یا خلیفةَالرَّحمن و یا شریڪَ القران
ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدے و مَولاے الاَمان الاَمان🌺🦋
🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋
🌹#سلام_بر_حسین_علیهالسلام 🌹
🦋🌺 الْسَلاٰمُ عَلَيْكَ يَا أبا عَبْدِ اللهِ وعلَى الأرواحِ الّتي حَلّتْ بِفِنائِكَ ، عَلَيْكَ مِنِّي سَلامُ اللهِ أبَداً مَا بَقِيتُ وَبَقِيَ الليْلُ وَالنَّهارُ ، وَلا جَعَلَهُ اللهُ آخِرَ العَهْدِ مِنِّي لِزِيَارَتِكُمْ ،السَّلام عَلَى الحُسَيْن ، وَعَلَى عَليِّ بْنِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أوْلادِ الحُسَيْنِ ، وَعَلَى أصْحابِ الحُسَينِ.🌺🦋
🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐🦋💐
•••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈•••
┄•●❥ @khorshidebineshan
1203bc1277-5b22cbcec2fbb8f5008b7623.mp3
1.52M
═══✼🍃🌹🍃✼═══
دعای عهد کم حجم
✨🕊الّلهُـمَّ عَجِّــلْ لِوَلِیِّکَــ الْفَـــرَج🕊✨