4_547937466468794456.pdf
1.16M
👆👆
📘 کتاب زیبای « بغض های نهفته »
🔺#جبهه و خاطرات #تلخ و شیرینش
🖊نویسنده: احمد کریمی
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
✅ اقسام #شفاعت كنندگان
1⃣❤️پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :
سه گروه نزد خداى عز و جل شفاعت مى كنند و شفاعتشان پذيرفته مى شود : پيامبران ، سپس عالمان، و بعد #شهيدان .
2⃣❤️پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :
شفاعت كردن ، مخصوص پيامبران و اوصيا و مؤمنان و #فرشتگان است .
3⃣❤️پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :
شفاعت كنندگان پنج تايند: #قرآن ، خويشاوندى ، #امانت ، پيامبر شما ، و #اهل-بيت پيامبرتان .
4⃣❤️پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :
شفيعى كارآمدتر از #توبه نيست .
5⃣❤️امام على عليه السلام :
شفيع مردمان، عملِ به #حق است وپايبندى به #صداقت و راستى .
🔰منابع؛
(1) الخصال : 156/197 .
(2) بحار الأنوار : 8/58/75
(3) بحار الأنوار : 8/43/39
(4) بحار الأنوار : 8/58/75 .
(5) غرر الحكم : 5789 .
🌹الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم
5⃣ با انتشار #کتاب های #pdf #دینی و #اخلاقی این کانال به فرهنگ کتابخوانی کمک کنیم.
👇👇
🆔 @khorshidbineshan
💢این روزها همه میپرسند از کی ما #مردم_ایران اینقدر بد شدیم؟
چرا بعضی از ما اینطوری شدیم؟
چرا انقدر #خودپرست و عجیب شده ایم؟
زمانی #رزمندگان ما در #جبهه ها #ماسک خود را به دیگری میدادند،
ایثار میکردند،
خود آب نمی نوشیدند تا دیگری بنوشد.
#زنان مان النگو و انگشترشان را برای جبهه میفرستادند و خود در خانه نان خالی میخوردند.
حالا بخشی از ما منتظریم کالایی #گران شود، به فروشگاهها هجوم ببریم، منتظریم کالایی #کمیاب شود، #احتکار کنیم.
🔰جواب مشخصی دارد.
از وقتی #فرهنگ_آمریکایی آمد.
از وقتی #ماهواره و سریالهای همین #صداوسیما ی خودمان،
#فرهنگ اصالت #سود و #لذت و "فقط #شادی تو مهم است" و فردگرایی را برایمان تبلیغ کردند.
از وقتی #لیبرال ها بر ما حاکم شدند ما #خودخواه شدیم.
پول و منفعت شخصی و عیش فردی از همه چیز مهمتر شد، #اخلاق رفت، #انسانیت رفت، کمک به #فلسطینی و #یمنی تحقیر شد، حتی محکوم شد و هی در گوشمان خواندند بگوییم «چراغی که به خانه رواست..» ..
تا دیگر کسی نخواند «بنی آدم اعضای یک پیکرند"
کاش برگردیم به روزهای ایثار و انسانیت.
کاش روزی با این لایف استایل کثیف لیبرال آمریکایی خداحافظی کنیم.
و همه جهان لایف استایل زیبای اسلامی و #اربعینی را بشناسد.
آن روز حتما #ظهور امام زمان ما نزدیک است
┄┅┅┅┅❀❄️❀┅┅┅┅┄
❄️ @khorshidebineshan❄️
⭐️بشنوید خاطره اۍ از مادر #شهید_محمد_حسین_یوسف_الهی :
《شب بود و بچه ها که مشتاق دیدار محمد حسین بودند، به خانه ما آمدند.
همه خانواده دور هم جمع شدیم تا یک شب از همنشینۍ با او لذت ببریم!🤗
محمدحسین شروع کرد به تعریف کردن از #جبهه و نیازمندۍ هاۍ جبهه هاۍ جنگ و آخر صحبتش گفت:
"حالا برادران و خواهران!
سکه هایۍ که عیدۍ گرفتید، براۍ کمک به جبهه تحویل من بدهید."
هیچکس مخالفت نکرد.
بیشتر بچه هایم فرهنگۍ بودند و آن شب کمک خوبۍ براۍ رزمنده ها جمع شد.👌
محمد حسین یک جمله گفت که اعضاۍ خانواده را متحول کرد:
"وقتۍ سکه را به من میدهید، نگویید دادم به محمد حسین؛
بگویید براۍ رضاۍ #خدا بخشیدم.❤️
بگذارید نیت شما خالص باشد ؛ زیرا با خدا معامله کردید." 》
#سال_نو_مبارك 💐
#پارت_سی_ام 🦋
《حسین ، پسر غلام حسین》
یک روز با محمدحسین به سمت آبادان می رفتیم .عملیات بزرگی درپیش داشتیم.
چندتا از عملیات های قبلی با موفقیت انجام نشده بود و ازطرفی، آخرین عملیات ما هم لغو شده بود و من خیلی ناراحت بودم.😞
به محمدحسین گفتم:
"چند تا #عملیات انجام دادیم،
اما هیچ کدام آن طور که باید، موفقیت آمیز نبود!
به نظرم این یکی هم مثل بقیه نتیجه ندهد."
گفت: "برای چی؟"
گفتم: "چون این عملیات خیلی سخت است؛به همین دلیل بعید می دانم موفق شویم."
گفت: "اتفاقا ما در این عملیات، موفق و پیروز می شویم."😎
گفتم: "محمدحسین دیوانه شدی؟!
عملیات هایی که به آن آسانی بود و هیچ مشکلی نداشتیم ،نتوانستیم کاری ازپیش ببریم؛
آن وقت در این یکی که اصلا وضع فرق می کند و از همه سخت تر است، موفق می شویم؟"
خنده ای کرد و با همان تیکه کلام همیشگی اش گفت:
"حسین، پسرغلام حسین، به تو می گوید که ما در این عملیات پیروزیم."✌️🏻
خوب می دانستم که او بی حساب حرف نمی زند.حتما از طریقی به چیزی که می گوید
#ایمان و اطمینان دارد.گفتم: "یعنی چه؟از کجا می دانی؟"
گفت:"بلاخره خبر دارم."
گفتم:"خب ازکجا خبر داری؟"
گفت:"به من گفتند که ما پیروزیم."
پرسیدم:"کی به توگفت؟"
جواب داد: "حضرت زینب(سلام الله علیها)."
دوباره سوال کردم: "در خواب یابیداری؟"
با خنده جواب داد:
"تو چه کار داری؟ فقط بدان ،بی بی به من گفت که شما در این عملیات #پیروز خواهید شد و من به همین دلیل می گویم که قطعا موفق می شویم."☺️
هرچه از او خواستم بیشتر توضیح بدهد،چیزی نگفت و به همین چندجمله اکتفا کرد.نیازی هم نبود که توضیح بیشتری بدهد؛ اطمینان او برایم کافی بود. همان طور که گفتم، همیشه به حرفی که می زد،ایمان داشت و من هم به محمدحسین اطمینان داشتم.👌
وقتی که عملیات با موفقیت انجام شد، یاد حرف آن روزِ محمدحسین افتادم و از اینکه به او اطمینان کرده بودم، خیلی خوشحال شدم.
💠عارفان که جام حق نوشیده اند
رازها دانسته و پوشیده اند!
هر که را #اسرار حق آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند!
《قطعه زمین》
محمدحسین قطعه زمینی در #کرمان داشت که پدرش به او بخشیده بود و او به دلیل حضور در #جبهه ، خیلی کم به آن سرکشی میکرد.
آخرین بار وقتی بعد از حدود یک سال به آن جا رفت،
در کمال تعجب دید که یک نفر زمین را ساخته
و در آن ساکن شده است.🏠
بعد از پرس وجو و تحقیق،
فهمید آن شخص، یک نفر #جهادی است!
قضیه را برای من تعریف کرد،گفتم:
"خب! برو شکایت کن و از طریق #دادگاه پیگیر قضیه باش،
بلاخره هرچه باشد، تو مدارکی داری و می توانی به حقت برسی."
گفت:"نه! من نمی توانم این کار را بکنم،
او یک نفر جهادی است و حتما نیازش از من بیشتر بوده است؛
هرچند نباید چنین کاری می کرد و در زمین غصبی می نشست، اما حالا که چنین کرده، دلم نمی آید پایش را به دادگاه بکشم.
عیبی ندارد!
من زمین را ببخشیدم و گذشت کردم."
💠اهل نظر، دوعالم در یک نظر ببازند!
#عشق است و داو اول، بر نقدِ جان توان زد
@khorshidebineshan
#پارت_سی_ام 🦋
《حسین ، پسر غلام حسین》
یک روز با محمدحسین به سمت آبادان می رفتیم .عملیات بزرگی درپیش داشتیم.
چندتا از عملیات های قبلی با موفقیت انجام نشده بود و ازطرفی، آخرین عملیات ما هم لغو شده بود و من خیلی ناراحت بودم.😞
به محمدحسین گفتم:
"چند تا #عملیات انجام دادیم،
اما هیچ کدام آن طور که باید، موفقیت آمیز نبود!
به نظرم این یکی هم مثل بقیه نتیجه ندهد."
گفت: "برای چی؟"
گفتم: "چون این عملیات خیلی سخت است؛به همین دلیل بعید می دانم موفق شویم."
گفت: "اتفاقا ما در این عملیات، موفق و پیروز می شویم."😎
گفتم: "محمدحسین دیوانه شدی؟!
عملیات هایی که به آن آسانی بود و هیچ مشکلی نداشتیم ،نتوانستیم کاری ازپیش ببریم؛
آن وقت در این یکی که اصلا وضع فرق می کند و از همه سخت تر است، موفق می شویم؟"
خنده ای کرد و با همان تیکه کلام همیشگی اش گفت:
"حسین، پسرغلام حسین، به تو می گوید که ما در این عملیات پیروزیم."✌️🏻
خوب می دانستم که او بی حساب حرف نمی زند.حتما از طریقی به چیزی که می گوید
#ایمان و اطمینان دارد.گفتم: "یعنی چه؟از کجا می دانی؟"
گفت:"بلاخره خبر دارم."
گفتم:"خب ازکجا خبر داری؟"
گفت:"به من گفتند که ما پیروزیم."
پرسیدم:"کی به توگفت؟"
جواب داد: "حضرت زینب(سلام الله علیها)."
دوباره سوال کردم: "در خواب یابیداری؟"
با خنده جواب داد:
"تو چه کار داری؟ فقط بدان ،بی بی به من گفت که شما در این عملیات #پیروز خواهید شد و من به همین دلیل می گویم که قطعا موفق می شویم."☺️
هرچه از او خواستم بیشتر توضیح بدهد،چیزی نگفت و به همین چندجمله اکتفا کرد.نیازی هم نبود که توضیح بیشتری بدهد؛ اطمینان او برایم کافی بود. همان طور که گفتم، همیشه به حرفی که می زد،ایمان داشت و من هم به محمدحسین اطمینان داشتم.👌
وقتی که عملیات با موفقیت انجام شد، یاد حرف آن روزِ محمدحسین افتادم و از اینکه به او اطمینان کرده بودم، خیلی خوشحال شدم.
💠عارفان که جام حق نوشیده اند
رازها دانسته و پوشیده اند!
هر که را #اسرار حق آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند!
《قطعه زمین》
محمدحسین قطعه زمینی در #کرمان داشت که پدرش به او بخشیده بود و او به دلیل حضور در #جبهه ، خیلی کم به آن سرکشی میکرد.
آخرین بار وقتی بعد از حدود یک سال به آن جا رفت،
در کمال تعجب دید که یک نفر زمین را ساخته
و در آن ساکن شده است.🏠
بعد از پرس وجو و تحقیق،
فهمید آن شخص، یک نفر #جهادی است!
قضیه را برای من تعریف کرد،گفتم:
"خب! برو شکایت کن و از طریق #دادگاه پیگیر قضیه باش،
بلاخره هرچه باشد، تو مدارکی داری و می توانی به حقت برسی."
گفت:"نه! من نمی توانم این کار را بکنم،
او یک نفر جهادی است و حتما نیازش از من بیشتر بوده است؛
هرچند نباید چنین کاری می کرد و در زمین غصبی می نشست، اما حالا که چنین کرده، دلم نمی آید پایش را به دادگاه بکشم.
عیبی ندارد!
من زمین را ببخشیدم و گذشت کردم."
💠اهل نظر، دوعالم در یک نظر ببازند!
#عشق است و داو اول، بر نقدِ جان توان زد
@khorshidebineshan
#قسمت_چهل_و_ششم 🦋
((عینک آفتابی ))
در بین بچّههای جبهه، #محمد_حسین از افرادی بود که وضع مالی خانواده اش به نسبت خوب بود، در واقع می توان گفت او تمام آسایش پشت #جبهه را رها کرده بود و به جنگ آمده بود.👌
در جبهه و در بین بچه ها خیلی ساده می گشت.
یک دست پیراهن و شلوار کره ای داشت که همیشه همان لباس را به تن می کرد؛
امّا پشت جبهه به سر و وضع خودش می رسید.
شاید به این خاطر که می خواست وقتی به عنوان یک #رزمنده به میان مردم می آید، ظاهر مرتّبی داشته باشد.
زمانی که من در عملیّات #والفجر چهار
مجروح شدم، به #کرمان آمدم؛ مدّتی مرخصی استعلاجی داشتم و در شهر ماندم.
یک روز توی خیابانِ شهید مصطفی #خمینی (شهاب)، سه راه ادیب می رفتم که دیدم یک نفر صدا
می زند: «مرتضی! مرتضی!» برگشتم، دیدم
جوانی با سر و وضع خیلی مرتّب و شیک از داخل یک پیکان سدری رنگ 🚖 به من
اشاره می کند.
نگاهش کردم، نشناختم. گفتم : «این بنده خدا با من چه کار دارد؟!»
جلوتر رفتم که مثلاً بگویم: «آقا اشتباه گرفته ای!»
دیدم ای بابا! محمد حسین است.😳یک شلوار سفید و یک پیراهن طوسی رنگ به تن داشت و یک عینک آفتابی😎به چشمانش زده بود.
گفتم: «محمد حسین خودتی؟!»
گفت : «پس توقع داشتی کی باشم؟»
گفتم : «خیلی به خودت رسیدی!» 😄
گفت: «چه کار کنیم، مگر اشکالی دارد؟»
گفتم: «نه! امّا آنجا توی جبهه آن قدر خاکی و اینجا توی شهر این طوری....!»
خندید: «بنده خدا! آنجا هم من همین طوری هستم، ولی شماها متوجّه نیستید.»
💠اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقــی هـمه بـی حاصـلی و بـی خـبــری بــود
@khorshidebineshan
#پارت_شصت_و_هشتم 🦋
((مدیون پدر و مادر))
من تازه از راه رسیده بودم دیدم آن بندهٔ خدا اصلاً گوشش به حرف های بچّه ها بدهکار نیست.
انگار خیلی از قضیّه پرت است. خلاف کرده و با این حال در کمال پررویی کارش را توجیه می کند.
من ناراحت شدم. ویک سیلی به طرف زدم،👊 امّا این کار را آن قدر سریع انجام دادم که هیچ کدام از بچّه ها، حتّی خود آن فرد نیز متوجّه من نشدند.
من هم چیزی به روی خودم نیاوردم. دستانم را توی جیب اورکُتم کرده بودم و تماشا می کردم.
حالا محمّد حسین داشت آن جریان را
یادآوری می کرد.
گفت: «خنده های من 😄به خاطر همین بود که تو مرا نشناخته بودی، امّا من تا دیدمت، سریع شناختم.
اتّفاقاً یک بار هم با #حاج_حمید_شفیعی
بودیم که شبیه این جریان را دیدم.
با اتوبوس به #جبهه می رفتیم، توی ترمینال شیراز یک بنده خدایی دست زن و بچّه اش را گرفته بود و داشت از جلوی اتوبوس رد می شد.
راننده فحش خیلی رکیکی به مرد داد، آن بنده خدا که آدم خیلی ضعیفی هم بود، جلو آمد و گفت : «چرا فحش می دهی؟ 😠
مگر من چه کار کردم؟»
راننده بدون اینکه مراعات زن و بچّه او را بکند، یکی دو تا فحش دیگر هم داد. 😱
"حاج حمید" که خیلی عصبانی شد😤
رفت طرف راننده و گفت: «تو مگر خودت ناموس نداری؟ چرا فحش می دهی؟مگر این بدبخت چه کار کرده؟
غیر از این است که از جلوی ماشین تو رد شده؟!»
راننده پررویی کرد و دست از بی تربیتی بر نداشت.
حاج حمید هم ناراحت شد و محکم جلوی یک منکر ایستاد و به خاطر دفاع از یک مظلوم و #نهی_از_منکر خودش را به خطر انداخت.
و آن سختی را متحمّل شد.
خیلی لذّت دارد انسان در راه #خدا و به خاطر رضایت او این طور عمل کند.
در هر صورت این خنده های من😄 هم بخاطر آن کار خالصانه ای بود که تو در خیابان شریعتی انجام دادی.
سعی کن همیشه همین طور باشی. اگر جایی موضوعی پیش آمد و کاری انجام دادی، هدفت"رضای خدا" باشد.»
حرف های #محمّد_حسین خیلی برایم جذّاب بود. 👌
حسابی به او علاقه مند شده بودم. ❤️
این سفر که اوّلین برخورد من با محمّد حسین بود، پایهٔ دوستی عمیق شد و برای همیشه در خاطرم جای گرفت.
💠هرگزم نقش از لوح دل و جان نرود
هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
@khorshidebineshan
#قسمت_هفتاد_و_یکم 🦋
((نوری در چهره))
قبل از #عملیات_والفجر_سه شهرک پیروزاهواز مستقر شدیم.
این ساختمان متعلق به پدافند هوایی✈️ ارتش بود که با شروع جنگ تعطیل و تبدیل به محل اسکان رزمندگان شده بود.
#جعفر_زاده از واحد تخریب آمده بودو نیرو میخواست.او شرایط کار در واحد تخریب و حساسیت موضوع را بیان کرد.
من،#آقاملایی ،#شمس_الدینی و یکی دوتا از بچه ها تصمیم گرفتیم همراهش به واحد #تخریب برویم اما بعد از او شجره صحبت کرد و از واحد #اطلاعات_عملیات گفت ،پشیمان شدیم و به واحد اطلاعات عملیات رفتیم.
به مدت دو هفته در اهواز آموزش های شناسایی و کار با قطب نما 🕧را فرا گرفتیم.
شب هجدهم یا نوزدهم ماه رمضان🌙 بود که #محمد_حسین_یوسف_الهی آمد
و تعداد هفت،هشت نفر از ما را انتخاب کرد تا به شناسایی ببرند . من از همان ابتدا که اورا دیدم و صحبتهایش راشنیدم به او علاقه مند شدم .
به گونه ای با ما رفتار کرد که انگار از قبل ما را میشناخت و آنچنان مهرش به دلم نشست که انگار مدت هاست با او دوست هستم 🙂.
واقعا رفتاری تاثیر گذار داشت امکان نداشت کسی با دیدنش مجذوبش نشود.من از شوخی خوشم نمی آمد اما وقتی محمدحسین با من شوخی میکرد نه تنها ناراحت نمیشدم ،بلکه لذت هم میبردم،چون شوخی های او از روی دوست داشتن و عشق بود،نه از باب تمسخره.
واقعا #محمد_حسین_یوسف_الهی نوری در چهره اش داشت که این نور فقط مختص خودش بود .✨
💠کجاست هم نفسی تا به شرح عرضه دهم
که دل چی میکشد از روزگار هجرانش
((رفتار تاثیر گذار))
برای #عملیات والفجر چهار اماده میشدیم و باید دوتا سنگر بسازیم.محمد حسین مسئول بود اما دوش به دوش ما زحمت میکشید
و گونی ها را پر از خاک میکرد و پای کار میبرد.بچه ها وقتی میدیدند فرمانده مثل خودشان کار میکند،روحیه میگرفتند
و مانند پروانه، گرد شمع وجودش حلقه میزدنند و گوش به فرمانش بودند.
تا کار سنگر سازی تمام نشد ،او مثل دیگران دست از کار نمیکشید.من هیچ وقت ندیدم او به بهانه مسئولیت ، خودش را از بقیه جدا بداند.
((نفت شهر))
#جبهه معمولا گذشت،برادری و دوستی🤝 موج میزد .اما انچه در واحد اطلاعات عملیات و در زمان مسئولیت محمد حسین دیدم در هیچ جا ندیدم .
همه فضایل اخلاقی در اینجا معنا پیدا میکرد .رفتار و کردار او باعث شده بود بچه ها نسبت به نماز توجه بیشتری داشته باشند
و زمانی که نفت شهر مستقر شدیم،بیشتر بچه ها نماز شب خوان شده بودند. عصر ها که بیکار میشدیم ،کلاس احکام و قرآن📖 میگذاشت در کنارش، مسابقات کشتی و فوتبال برگزار میکرد .
این کار های او باعث میشد آدم به وجد بیاید.🤗
من به جرأت میتوانم بگویم به قدری از محمد حسین در واحد درس گرفتم، تمام مدت حضورم در جبهه و گردان ها و واحد های دیگر نگرفتم.
#اخلاص ،ایمان و خوبی های محمد حسین به گونه ای دیگر بود که همه را علاقه مند خودش کرده بود .❤️
💠ماجرای دل خون گشته نگویم با کس
زانکه جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم
@khorshidebineshan
#پارت_هفتاد_و_پنجم 🦋
((مرخصی))
روزها و ماه ها میگذشت او معمولا،دوماه و سه ماهی یکبار به مرخصی می آمد.
اینقدر ملاحظه کار بود که سعی میکرد رفت و آمد هایش برای خانواده مزاحمت ایجاد نکند.🤫
وقتی شب ها دیر وقت از منطقه به کرمان می رسید ،داخل خانه🏠 میشد همان اتاق اول استراحت میکرد.
حالا دیگر تنها دل خوشی من چشم دوختن به جلو در 🚪این اتاق بود که شاید پوتین هایش راببینم .
عادت کرده بودم هر زمان و به هر دلیلی شب از خواب بیدار میشدم ،اول در اتاق را نگاهی می انداختم،بعد سراغ کار میرفتم.
یکی از این شب ها،از خواب بیدار شدم ،دیدم پوتین های #محمد_حسین پشت در اتاق است،فهمیدم از #جبهه برگشته😊، آن شب هوا مهتابی بود و ماه حیاط خانه را روشن کرده بود،از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم.
رفتم ببینم محمد حسین در کدام اتاق خوابیده است و چیزی لازم دارد یا نه؟
در اتاق که رسیدم،دیدم مشغول #نماز🤲 است.
می دانستم اگر حرفی بزنم،حال و هوایش را به هم زدم.
به هوای این که صبح شده است به طرف شیر آب🚰 رفتم .
داشتم وضو میگرفتم،صدای🔊 اذان بلند شد و من تازه فهمیدم او در حال خواندن #نماز_شب بود.
دیدن این لحظه برای یک مادر لذّت بخش ترین ☺️لحظه دنیاست.
همین رفتار محمد حسین باعث شده بود من بسیار شیفته او باشم،نه تنها من،بلکه پدرش وهمه خواهر و برادرهایش نیز همین حس را داشتند.
مشغول #نماز صبح بودم که او داخل اتاق شد.
اورا در آغوش گرفتم و بوسیدم ،سفره ای انداختم و مشغول صرف صبحانه شدیم .
پدرش پرسید:«از جنگ چه خبر؟چکار میکنید؟»
گفت:«خبر سلامتی! ما سیاهی لشکریم بابا جان کاری از دست ما بر نمی آید.شکر خدا میکنیم و روزگار میگذرانیم.ان شاءالله خودتان بیایید و از نزدیک ببینیدرزمندگان چکار میکنند.»
من که دیدم او از حرف زدن طفره می رود،حرف را عوض کردم :«بگذریم !بگو ببینم مادر ،تعطیلات نوروز که همینجایی؟»
گفت:«چند روزی هستم ،بعد می روم».
@khorshidebineshan
#پارت_هفتاد_و_ششم🦋
((شب عید))
شب عید بود و بچّهها که همه مشتاق دیدار #محمد_حسین بودند،به خانه ما آمدند.
همهی خانواده دور هم جمع شدیم تا یک شب،از همنشینی با او لذّت ببریم.
محمّد حسین شروع کرد به تعریف کردن از #جبهه و نیازمندیهای جبهههای #جنگ و آخر صحبتش گفت:
«حالا برادران و خواهران،سکّه هایی را که عیدی گرفتید برای کمک به جبههها به من تحویل بدهید.»
هیچکس مخالفت نکرد .
بیشتر بچّهها هم فرهنگی بودند و آن شب کمک خوبی برای #رزمنده ها جمع شد.
محمّد حسین یک جمله گفت که اعضای خانواده را متحوّل کرد:
«وقتی سکّه ها را به من میدهید،نگویید دادم به محمّد حسین!!
بگویید برای رضای #خدا بخشیدم. بگذارید نیّت شما خالص باشد، زیرا با خدا معامله کردهاید.»
و این صحبت ها را با لحنی جذّاب میگفت.
آن شب خیلی خوش گذشت و من مثل همیشه به همسرم به خاطر تربیت فرزندانم افتخار کردم.
محمّد حسین چند روزی بیشتر پیش ما نماند؛ سری به اقوام و خویشان زد و به جبهه برگشت..
@khorshidebineshan
#قسمت_هشتاد_و_دوم🦋
((حضور مستمر))
طولی نکشید در حالی که هنوز #محمد_حسین خوب نشده بود، راهی
#جبهه شد.
دیگر گوش دادن به اخبار رادیو📻 و پیگیری خبر های جبهه کار هر روز خانواده بود، چون محمّدشریف هم راهی جبهه ها شده بود.
وقتی مارش نظامی🎺از رادیو پخش
می شد، دلم از جا کنده می شد، مطمئن بودم که عملیّاتی انجام شده و محمّدحسین و محمّدشریف در آن شرکت دارند.
رفتار و کردار محمّدحسین نه تنها برای دوستان و هم رزمان، بلکه برای خواهر ها و برادر هایش درس بود.
" #عبادت و راز و نیازش🤲 با #خدا، خلوص در کارها، #صبر و تحمّلش در مصائب و سختی ها، بی تفاوتی اش نسبت به دنیا و مافیها "؛
همه، برای خانواده و دوستان درس بود.
محمّدحسین هر زمان که به کرمان
می آمد به برادرش محمّدعلی سر می زد، گاهی می نشستند تا دیر وقت باهم صحبت می کردند؛
حرف هایی که رنگ الهی داشت و انسان را به یاد خدا می انداخت.✨
یادم هست در یکی از روز ها محمّدعلی به خانۂ ما آمد و گفت:«مادرجان!...دیشب تا دیر وقت با محمّدحسین حرف می زدیم، صحبت هایمان که تمام شد، من رفتم تا جای خوابش را آماده کنم؛
هوا خیلی گرم بود.
روی آن تختی که کنار حیاط داشتیم، رختخواب راحت و تمیزی پهن کردم،
حیاط را آب پاشیدم و یک پارچ آب یخ را کنار تخت گذاشتم و محمّدحسین را صدا کردم که بیاید استراحت کند.
وقتی آمد و چشمش به آنچه آماده کرده بودم افتاد، قیافه اش در هم شد.»
گفت:«تو می خواهی مرا از راهی که دارم باز داری!...این چیه؟ چه وضعیّتی
است که درست کرده ای؟!»
من یک دفعه جا خوردم😳.
با خودم گفتم حتماً کوتاهی کرده ام یا آن طور که در خور و شایسته او بوده است، انجام وظیفه نکرده ام.
خیلی آشفته بود😔، امّا به خاطر حجب و حیایی که داشت، چیزی نمی گفت.
من اصلاً نمی دانستم قضیه از چه قرار است. سر در گم پرسیدم:
«مگر چکار کرده ام؟!😧»
گفت:«بیا اینجا!» و دست مرا گرفت و به حیاط برد.
رختخواب را نشان داد :«آخر این چیه که برای من درست کرده ای؟»
گفتم:«مگر چه کرده ام؟ خب!...رختخواب ساده ای انداختم تا یک امشب را راحت استراحت کنی.»
گفت:«مگر من می توانم در چنین جایی بخوابم؟ اصلاً هیچ وقت دیده ای روی چنین رختخوابی استراحت کنم؟
چرا می خواهی مرا بد عادت کنی؟
چرا می خواهی مرا از راهی که دارم باز داری؟😔 »
گفتم:«آخر یک رختخواب چطور مانع راه تو می شود؟!🤔»
گفت:«اگر من در این جای نرم و راحت بخوابم، وابستگی پیدا می کنم و
باز گشتم به جبهه و آن شرایط، سخت و دشوار می شود.»
دیدم واقعا مضطرب و ناراحت است در حالی که من آرامش و راحتی او را
می خواستم؛
گفتم:«خب!...حالا باید چه کنم؟»
گفت:«اگر جسارت نمی شود این رختخواب را جمع کن. یک بالشت و
رو انداز به من بده، همینجا راحت بگیرم بخوابم.»
گفتم:«آخر اینطوری که نمی شود، تو مهمان من هستی، من شرمنده می شوم.»
گفت:«باور کن من اینطور راحت ترم.»
با اینکه برایم خیلی سخت بود، هر چه گفت عمل کردم.
بالشت و رو انداز ساده آوردم و او خوابید. تا دیر وقت به این رفتارش فکر کردم.
گفتم:«او عادتش همین است مادرجان!☺️
این جا هم که می خوابد معمولاً یک بالشت زیر سر و یک پتو روی خودش
می کشد و می خوابد.
بچّه عجیبی است، خدا حفظش کند.»
محمّدعلی ساعتی کنارم نشست و سپس رفت.
بعضی از روزها خانه برایم به قدری دلگیر می شد که اگر به #قرآن و #نماز و
یاد خدا برای آرامش قلبم رو نمی آوردم،
حتما دچار مشکل روحی می شدم؛
چون نه تنها محمّدحسین و محمّدشریف،
بلکه غلامحسین و محمّدهادی هم راهی جبهه شدند و آن ها نیز مرا تنها گذاشتند.
واقعاً از این همه دوری به تنگ آمده بودم.
با خودم گفتم این بار که غلامحسین بیاید با او صحبت می کنم و به او می گویم دیگر تحمّل این همه فراق را ندارم.
@khorshidebineshan
#قسمت_هشتاد_و_سوم🦋
((شیمیایی اول_بیمارستان لبّافی نژاد))
چند ماهی گذشت. #غلامحسین و محمّدشریف از #جبهه برگشتند، تقریبا از سال ۶۲ داشت به پایان میرسید که همسرم مرا صدا زد:
«خانم!...اینجا بشین کارت دارم.»
دل تو دل من نماند، چون از قیافش معلوم بود مرا برای شنیدن یک خبر تلخ آماده میکند.
کنارش نشستم :«بفرما حاج آقا!
من سراپا گوشم.»
گفت:« متاسفانه #محمّد_حسین مجروح شده و الان هم توی بیمارستان لبّافی نژاد تهران بستری است.»
گفتم:« چرا تهران؟! مگرکرمان چطور بود که او را به تهران فرستادند؟»
گفت:« نمیدانم خانم !
میگویند شیمیایی شده و فقط بیمارستان های تهران امکانات لازم برای بستری شدن چنین مجروحینی را دارند.»
حال غلامحسین خوب نبود و معلوم بود که خیلی دمغ است😔.
از کنارش بلند شدم و به حیاط خانه رفتم.
برای اولین بار بود که این کلمه را میشنیدم « مجروح شیمیایی.»
برای دیدن محمّدحسین بیقراری میکرد، پنهان از چشم همسرم عقده های دلم را خالی کردم و بعد اومدم کنارش: « میخواهم به ملاقاتش بروم.»
گفت :«حالا شما مقدمات سفر را آماده کن ! ان شاءالله به زودی حرکت
می کنیم.»
چیزی نگذشت که راهی تهران شدیم.
فقط #خدا بود که از حال دلم خبر داشت.
وقتی رسیدیم، وارد بیمارستان که شدم، حال خودم را نمی فهمیدم.😥
چهره مظلوم محمّدحسین لحظهای از جلوی چشمم دور نمی شد.
قلبم تند تند میزد و دنبال اتاقی میگشتم که محمّدحسین در آن بستری بود.
از جلوی اتاقی رد شدم.
یک مرتبه صدای محمّد حسین را شنیدم که گفت :« مادر جان!...من اینجا هستم ،بیا اینجا!»
من تند برگشتم و داخل اتاق را نگاه کردم، دیدم محمّدحسین روی تخت خوابیده است .
هراسان به طرفش رفتم ،با دیدن وضعیّت او تمام بیمارستان روی سرم چرخید و برای اینکه تعادلم بر هم نخورد، روی صندلی کنارش نشستم.
دستانش را بوسه می زدم.
بغض گلویم را گرفته بود و تا لحظاتی هیچ حرفی بین ما رد و بدل نشد.😔
چشمانش بسته بود و اشک چشمم را نمی دید. برای اینکه ناراحت نشود، بغضم را پنهان کردم و به حضرت زینب (سلام الله علیها) متوسل شدم تا بتوانم صبور باشم.🤲
همچنان که اشک می ریختم یک مرتبه یادم آمد که محمّدحسین چگونه با چشمان بسته مرا دید و صدا زد.
برای اینکه سکوتم را بشکنم،گفتم:«مادرجان! تو که چشمات بسته بود و آشنایی هم که توی اتاقت نبود...ما هم که سر و صدایی نداشتیم، از کجا فهمیدی من از در اتاق رد شدم؟»
گفت :«مادر فراموشش کن! دیگر نمیخواهد بپرسی.»
گفتم: «به من که مادرت هستم باید بگویی، چارهای نیست.»
گفت :«مادر! از همان ساعتی که از کرمان راه افتادی، متوّجه حرکت شما شدم و تا الان آمدن شما را حس
می کردم.»
خیلی متعجّب و متحیّر شدم😳.
محمّدحسین آن ،روز حتی نوع ماشینی را که ما با آن به تهران آمده بودیم برایم گفت، امّا بیشتر از این به سوالاتم جواب نداد.