eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 بازی دنیا #نکته_های_قرآنی @saeer_ir
🎯 ۱۸۰۰ در تهران فروخته شده است قیمت هر درخت ۲تا۵میلیون تومان ۹۰ درصد خریداران مسیحی نیستند خیلی خوب میشد، پول خرید این درخت ها رو برای فقرا هزینه میکردن Mohamad_ebrahim_se @ 🔴به کمپین ما بپیوندید👇 @khorshidbineshan
هدایت شده از حماسه جنوب،خاطرات
🍂 🔻 یحیای آزاده 2⃣3⃣ خاطرات آزاده، داریوش یحیی •┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈• منوچهر شام برایم آورد و کنارم نشست و به من دلداری داد. بچه ها با توجه به زیاد شدن وعده غذایی نیاز به سرویس بهداشتی پیدا کرده بودند ولی کسی با توجه به تجربه قبلی جرأت مطرح کردن این موضوع را نداشت. منوچهر دوباره پشت پنجره ایستاد ولی با صدای ملایمی نگهبان را صدا زد. نگهبان آمد و نگاهی به منوچهر انداخت و گفت "شکو؟" (چیه؟) با زبان بدن نیاز به سرویس بهداشتی را برای او جا انداخت. سرباز عراقی رفت و بعداز چند دقیقه با دو نفر دیگر بازگشت. درب را باز کرد و گفت "واحد واحد". منوچهر مثل مسئول سلول یکی یکی اسم می خواند و یکی یکی می رفتند و بازمی گشتند. افراد سالم که تمام شدند اول به قاسمی کمک کردند و بعد نوبت به من رسید. منوچهر و ایرج زیر بغلم را گرفتند و بیرون بردند. بیرون اتاق نسبت به داخل خیلی سرد بود و باد هم می وزید. به هر ترتیب به داخل سلول بازگشتیم و این در حالی بود که در روحیه بچه ها خیلی تاثیر گذاشته بود و همه را به حرف آورد و بازار خاطرات تلخ و شیرین حسابی گرم شد، به شکلی که زمان و مکان از دست همه در رفته بود و با صدای بلند صحبت می کردیم. گاه یکی صحبت می کرد و همه گوش می‌دادند و گاه محفل های دو نفره به راه می افتاد. آن شب به آرامی سپری شد و در عمق خواب احساس کردم کسی در حال صحبت کردن است. چشم هایم را باز کردم و دوباره منوچهر را دیدم که پشت درب سلول به نماز ایستاده. ولی این بار به حالت نشسته و با صدای ضعیفی با خدای خود به زیبایی راز و نیاز می کرد. از شدت اشک می توانستم خیسی گونه هایش را به خوبی ببینم. وقتی که مرا به طرف دستشویی می بردند متوجه شدم منوچهر با تیغه های پایش راه می رود و کف پایش از فلک صبح ترکیده و دلیل نشسته نماز خواندنش هم همین بود. با بودن منوچهر آرامشی در جمع ما حاکم بود و من احساس امنیت می کردم، با صدای آرامی برای نماز صبح بیدارم کرد. تیمم کردم و نمازم را که خواندم. بعداز نماز آمد پیشم و کمی با من صحبت کرد. از خودش گفت که کارگر شهرداری اسدآباد بوده و از همانجا به جبهه اعزام شده. متاهل بود و دو فرزند داشت و... هوا روشن شده بود. آن روز خیلی زود سرباز عراقی برای دادن صبحانه پیدایشان شد. دو ظرف آش، ده دوازده صمون، دو سه لیوان فلزی و یک سطل متوسط چای. با دیدن چای شیرین چشم بچه ها باز شد. اولین بار بود که چای می دادند. منوچهر در یک لیوان مقداری صمون تلیت کرد و گذاشت تا خوب خیس بخورد و بعد مثل چای به من داد تا سر بکشم. او مثل یک پرستار دور و برم می چرخید و لحظه ای از من غافل نمی شد. رفتار عراقیها خیلی عوض شده بود. این مهربانی بیشتر به آرامش قبل از طوفان می ماند تا تغییر رویه بعثی ها. ساعتی که گذشت یک هیئت که همگی از رده‌های بالای نظامی بودند برای بازدید آمدند. دو سرباز با عجله درب سلول ما را باز کردند و نسیم خنک و دلنشینی در سلول پیچید. هر دو سرباز خبردار در دو طرف درب ایستادند. بازدید هیئت از سلول سربازان عراقی شروع شد. صدای احترام نظامی هر یک زمین زیر پای مان را می لرزاند و صدای التماس توأم با گریه سربازان عراقی به وضوح بگوش می رسید. بازدید از آن سلول و گفتگو با سربازان نیم ساعتی طول کشید. به طرف سلول ما که آمدند یکی یکی صدای احترام دژبانان حاضر در محوطه بلند شد. مقابل درب سلول ما ایستادند. طولی نکشید که وارد سلول شدند. لباسهای بسیار شیک و تمیزی به تن داشتند و همه در کمال احترام با ما برخورد کردند. یکی از آنها که شخص اصلی بازدید کننده بود با لحن تندی از وضعیت بد نگهداری اسرا گلایه کرد که افسر با سرعت وارد سلول شد و با التماس شروع به توجیه کرد. به طرف تک تک ما آمد و با لحن بسیار دوستانه همراه با لبخند از محل و نحوه اسارت مان سئوال کرد و بعد، از سلول خارج شدند. سربازان سریعاً در را بستند و همگی به همراه آنها رفتند. چند ساعتی سکوت در هر دو سلول ایرانی ها و عراقی ها حاکم شده بود. ┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈• همراه باشید با ادامه این خاطرات کانال حماسه جنوب http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
هدایت شده از حماسه جنوب،خاطرات
🍂 🔻 یحیای آزاده 1⃣3⃣ خاطرات آزاده، داریوش یحیی •┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈• افسر با فریاد مهیبی گفت "قشمر اشبیک لیش تتسیح ماتسیر آدمی" (مسخره چته، چرا فریاد میزنی؟ تو آدم نمی شی ) ولی منوچهر دست بردار نبود و مرتب فریاد می زد. افسر عراقی با نگاهی به بچه‌ها گفت "منو عربستانی؟"، (عرب زبان هست؟) کسی جواب نداد و من هم که دست و پا شکسته عربی بلد بودم آنقدر ترسیده بودم که جرأت حرف زدن نداشتم. به یکی از سربازها گفت:"روح صح المترجم"( برو مترجم را صدا کن). چیزی طول نکشید که درب سلول باز شد و افسر با سربازها و همان بهیار که در استخبارات بود وارد شدند. درب را بستند و با ناسزا و چند ضربه عصاء به منوچهر او را ساکت کردند و افسر عراقی با عصبانیت پرسید: _ شینهی قضیه اشبیک لیش تصیح" و مترجم با لهجه کردی و خیلی دست و پا شکسته ترجمه کرد "چی شده؟ چته؟ چرا فریاد می زنی؟"، منوچهر خیلی جدی گفت: _ مگر کتک نزدید؟ مگر در را قفل نکردید؟ چرا دستانم را بستید؟ شما مگر مسلمان نیستید؟ مگر پیامبر سفارش اسیر را نکرده؟" وقتی مترجم ترجمه کرد، افسر ساکت ماند و به فکر فرو رفت و بعد از لحظاتی گفت: _ تو دشمن ما هستی، چه انتظاری داری؟ _ من مسلمانم بله ما دشمن هستیم ولی پیامبر سفارش اسیر را کرده. افسر عراقی که انگار کم آورده بود دستور داد تا بازش کنند. بازش که کردند منوچهر گفت ما تشنه هستیم آب نداریم. افسر توجهی نکرد و از سلول بیرون رفت و زیر لب می گفت "ان اسیر، ان مسلم". چند دقیقه بعد یک حبانه آب و یک لیوان در پشت پنجره گذاشتند، ظهر هم دو ظرف خورشت و دوازده سیزده صمون برای نهار آوردند. بچه ها حسابی سیراب شدند. اخلاق عراقی ها عوض شده بود و بعداز ناهار بهیاری که کُردی صحبت می کرد به همراه دو سرباز به داخل سلول آمدند و پاهای منوچهر را پانسمان کردند. غروب هم یکی از سربازها با یک ظرف، دیری (نوعی خرمای خشک) از پشت پنجره به داخل سلول ریخت و رفت. همه تعجب کرده بودند. بعداز ظهر هم خبری از بازجویی نشد و در کمال آرامش آن شب سپری شد. در این بین فرصتی پیش آمد تا با منوچهر کمی صحبت کنم. منوچهر می گفت خودش هم نمی دانست برای چه فریاد می زند و چه چیزی در پیش روی اوست، ولی از وضع به وجود آمده همه راضی بودیم و این را یک پیروزی می دانستیم. غروب، شام آوردند و حبانه را آب کردند. کماکان از بازجویی خبری نبود. بچه ها تعجب کرده بودند. چند روز گذشته از شام خبری نبود و بازجویی صبح و عصر به شدت برقرار بود، ولی یک دفعه چه شد که با ما مهربان شده بودند!! یعنی فریادهای صبح منوچهر در وجود افسر عراقی تاثیر گذاشته بود؟ خیلی جای تعجب داشت و باید صبر می کردیم و آخرش را می دیدیم. ┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈• همراه باشید با ادامه این خاطرات کانال حماسه جنوب http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
هدایت شده از حماسه جنوب،خاطرات
🍂 🔻 یحیای آزاده 3⃣3⃣ خاطرات آزاده، داریوش یحیی •┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈• ناگهان ده پانزده نفر با دو به طرف سلول سربازان عراقی رفتند. بلافاصله بعد از صدای باز شدن درب سلول صدای جیغ و داد و زجه سربازان عراقی به هوا برخاست. برای چند ساعت به شدیدترین شکل آنها را می زدند. صدای شبیه به تکاندن قالی لحظه ای قطع نمی شد. دل سنگ به حال زجه های آنها آب می شد. نفس در سینه‌ ما حبس شده بود و زهره ما هم داشت پاره می شد. بچه های سلول ما ناخواسته و بدون اراده آرایش تدافعی به خود گرفتند و همه در یک گوشه کنار هم جمع شدند و بی اختیار به هم فشار می آوردند. فقط من و قاسمی تک بودیم. صدای پوتین هایی که به طرف ما می آمدند لحظه به لحظه قوی‌تر شنیده می شد و پس از آن صدای باز شدن درب سلول با خشونت معنا داری به گوش رسید. اول از همه افسر عراقی که سر تا پایش خیس عرق بود وارد سلول شد و پشت سر او پانزده شانزده نفر دژبان هر یک با وسیله ای در دست وارد شدند. داخل سلول دیگر جا نبود. صدای خس خس نفس هایشان به وضوح شنیده می شد. جو وحشتناکی ایجاد شده بود. دژبان ها با هیاهو قصد داشتند به بچه‌ها که در گوشه سلول در هم فشرده شده بودند یورش ببرند که فرمانده شان با علامت دست آنها را از این کار بازداشت و فریاد زد "ارجوع لی وراء" آنها را عقب راند و خود کماکان در جلو آنها عصبانی و خشمگین ایستاد بود. با کلاه قرمزش عرق های پیشانی را پاک کرد و با چشمانی دریده قصد داشت ما را بترساند. من اولین و نزدیکترین اسیر به او بودم. همه بچه ها در کنج بالای سلول جمع شده بودند و فقط من و قاسمی به علت مجروحیت هر کدام در گوشه ای افتاده بودیم. نگاه غیظ آلودی بر من انداخت و من هم کمی نگاهش کردم و شروع به فریاد و بد و بیراه گفتن کرد. همه، جا خورده بودیم. نیم هلالی در قسمت ورودی سلول توسط دژبان ها تشکیل شده بود که با دستور افسر یکی از دژبان ها پاچه شلوارم را گرفت و به وسط سلول کشید. اول با یک نعره انکرالاصوات، لگدی بر شکمم کوبید که دنیا جلو چشمانم تیره و تار شد و نفسم بند آمد. مقداری عقب رفت و با یک اشاره چند نفری بر سرم ریختند. همه داد می زدند ولی فقط چهار پنج نفر مشغول کتک کاری بودند و انصافا" با عشق و علاقه وافری انجام وظیفه می کردند. هرچه زجه و ناله می کردم کسی توجه نمی کرد. یک کابل به صورتم اصابت کرد و درجا ردّش ورم کرد. صورتم خونی شده بود و داد میزدم ولی رحمی در کار نبود. تا دژبان ها از نفس نیفتادند کتک کاری همانطور ادامه داشت. دیگر نواخت شلاقها با فاصله زمانی بیشتری انجام می شد و نفسهایشان به شماره افتاده بود. با فریاد "کافی بعد" افسر، همه دست کشیدند. از شدت درد به خود می پیچیدم. به هرجایی که دست می زدم آش و لاش شده بود. هوش و حواس خود را نداشتم. با فریاد رعد آسای قاسمی به خود آمدم، هلال سربازان به سمت قاسمی میل کرده بود. فرمانده بیرحم عصایش را روی ران متلاشی شده قاسمی گذاشت و او فریادش به هوا بلند شد. فرمانده عراقی از این کار لذت می برد و همزمان گروه دیگر سربازان تازه نفس حسابی خدمت قاسمی رسیدند و به جراحات او هم توجهی نداشتند. وقتی به شیوه کتک زدنشان، فارغ از کتک خوردن می نگریستم بیشتر وحشت می کردم و به عمق کینه و بیرحمی بعثی ها بیشتر واقف می شدم. زدن آن بنده خدا نیز ده دقیقه ای به طول انجامید. افسر عراقی وقتی رمق نیروهایش را می دید دستور توقف و استراحت می داد. ┈┈••✾•🍃🌺🍃•✾••┈┈• همراه باشید با ادامه این خاطرات کانال حماسه جنوب http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂
هدایت شده از طنز سیاسی دکترسلام
32.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 #دکترسلام بازگشت 💪 🎥 فیلم کامل طنز #دکترسلام ۱۷۵ منتشر شد! موضوع این قسمت: تو گُل میخوری از من دستور نمیگیری! پرونده ویژه: زنوناوین 😅 @Drsalaam
هدایت شده از طنز سیاسی دکترسلام
6.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸دم بروبچه‌های شبکه پویا بخاطر مجموعه #یکی_بود_یکی_نبود گرم! پویانمایی‌های کوتاه از زندگی‌نامه چهره‌های سرشناس ایرانی با هدف معرفی این چهره‌ها به خردسالان، که البته بزرگترها هم براشون جذابه و یادمیگیرن... 👏 این قسمت: شهید شاهرخ ضرغام ➕ نفیسه سادات موسوی @Drsalaam
♦️ چرا بعضیا هر منطقی رو بهش میگی رد می کنند⁉️ #قرآن_پاسخ_میدهد @saeer_ir
هدایت شده از شبکه ادیان
⭕️ در حوزه یعنی چی ؟ ⁉️ آیا میدونستید مسعود بهنود یکی از کارشناسان اصلی شبکه BBC فارسی در جوانی بوده و در فیضیه قم حضور داشته؟ 🌐 @adyan8
هدایت شده از شبکه ادیان
13.07M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☝️تیزر دیدنی کتاب📒رویای نیمه شب معرفی کتاب بی شک داستان تشرفات و ملاقات با حضرت مهدی در عصر غیبت، یکی از عوامل دلگرمی شیعیان و تقویت اعتقاد آنان به حضور حضرت است. لحظاتی که در اوج گرفتاری و اضطرار، از او یاری میخواهی و منجی حقیقی عالم، نجاتت میدهد؛ شیرین و به یاد ماندنیست. رمان "رویای نیمه شب" به قلم #مظفر_سالاری؛ ماجرای پسری #سنی است که سودای عشقِ دختری #شیعه را در سَر می پروراند. عشقی که او را به اعتقاد به باورهای آن دختر میرساند. این کتاب محور چهارمین دوره مسابقه «کتاب و زندگی» است.این کتاب تا پیش از مسابقه قریب به ۱۰ چاپ را پشت سر گذاشته بود و پس ازمسابقه نیز مورد توجه بیشتری قرار گرفته است. تا جایی که با رسیدن به چاپ هفتاد و سوم، پرفروشترین رمان چاپ شده در دهه نود نام گرفته است. نویسنده ضمن بیانِ این داستانِ عاشقانه، ماجرای تشرف "ابوراجح" و شفا یافتن او به دست امام زمان را بیان میکند. #معرفی_کتاب 🌐 @adyan8 اگر اهلِ مطالعه هستید با ما همراه باشید در پیج اینستاگرام شبکه ی ادیان، علاوه بر گلچینی از مطالب شبکه هر چند روز یکبار کتاب هایی مفید رو به شما معرفی میکنیم.📚📖📒📓 پیج شبکه ادیان در اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/p/BqEP8MShagB/?utm_source=ig_share_sheet&igshid=yc66wjm25nly
تاریخچه جشن 👆 حضرت در ۲۵دسامبر به دنیا نیامدند... در حقیقت این تاریخ را پرستان جشن می‌گرفتند (منظور از ها پیروان است) و هم برای جذب آنها روز تولد (بت ) را به عنوان تولد عنوان کردند.. آنها درخت را هم بخاطر مقاومت در سرما گرامی می‌داشتند و آرزوهای خود را به آن آویزان میکردند پس از دویست سال، رفته رفته بعضی همین روز را پذیرفتند اما ها 6 ژانویه را روز مسیح میدانند. 🌐 @khorshidbineshan
📌وقتی با کمک مسلمانان، کلیسای سوخته مسیحیان را بازسازی کرد 🎄زمانی که شهردار جدیده بودم و به کار وکالت و رسیدگی به مسائل حقوقی شهروندان اشتغال داشتم، به دلیل پیگیری کار اداری آشوریان به کاخ ریاست جمهوری می رفتم. یک روز به امام موسی صدر بر خوردم او با اینکه برای نخستین بار من را می دید، مرا به گرمی به آغوش گرفت و گفت: «من تو را از خودت بهتر می شناسم. ساکن در برج حمود(منطقه مسیحی) به من گفته اند تو چگونه آنان را مانند فرزندان خود حمایت می کنی و میان آنان و یک مارونی فرقی نمی گذاری.» 🎄 سپس شروع کرد به نام بردن از خانواده های آن منطقه و یکایک ایشان را درست می شناخت. او ادامه داد: «ما همه باید دست در دست هم بدهیم و با هم برای خدمت مشترک به نزدیکی بین و ایجاد زمینه زندگی مشترک میان آنها تلاش کنیم.» 🎄چند روز بعد، ناگهان از مارمارون در بوشریه سرقت شد و به آتش کشیده شد. در حالی که بر تخته سیاه مدرسه کلیسا عبارت «لا اله الا الله» را نوشته بودند. این حادثه فضای بسیار مسمومی علیه و مسلمانان ایجاد کرد و منطقه را متشنج ساخت. پس از آن با من تماس گرفت و از من خواست در سد بوشریه(منطقه مسیحی) و در محلی که قرار بود مسجد بسازند به دیدارش بروم. 🎄آنجا در حضور جمعیت فراوانی از شیعیان، چنین گفت: امروز می خواهیم پول جمع کنیم، اما هر چه جمع شود، برای ساختن این و کلیسای مارمارون نصف می کنیم. این کار هوشمندانه او مرهمی بر زخم مسیحیان بود و به سرعت آرامش را به منطقه باز گرداند. چند وقت بعد معلوم شد کسی که این کار را کرده بود، یک بوده است که می خواسته فتنه به پا کند. 🎄چندی بعد آگاه شدم که ایشان قرار است در پدران کبوشین سخنرانی کند، سخنرانی معروف و تاریخی با عنوان «ادیان در خدمت انسان». برای نخستین بار در تاریخ یک کلیسا، یک روحانی مسلمان در روز یکشنبه در کلیسا برای مسیحیان موعظه می کند و عکس ایشان در زیر صلیب، به شکل گسترده منتشر می شود. من با او به آنجا رفتم هنگامی که سخنرانی پایان یافت می خواستیم برگردیم، که یکی از ها دستم را گرفت و گفت: «این انسان امتداد روح مسیح است. » 🖋آگوست باخوس، نماینده سابق مجلس لبنان  🌐 @khorshidbineshan