eitaa logo
مجله تربیتی خورشید بی نشان
797 دنبال‌کننده
10.9هزار عکس
5.8هزار ویدیو
355 فایل
ارتباط با مدیر کانال @mahdavi255
مشاهده در ایتا
دانلود
🔥جلسه ساعت۳ بامداد 🔸امروز یکی از مسئولان ارشد ثبت اسناد قم تعریف می کرد: 🔻حدود دو هفته قبل از شهادت شهید رئیسی ایشان به قم سفر کرده بود. ساعت یک بامداد در منزل بودم که طی تماس تلفنی از من خواسته شد برخی مستندات مورد نیاز در نهضت ملی مسکن و جوانی جمعیت را به محل پروژه‌ها ببرم. 🔻حدود ساعت ۳ بامداد به محل پروژه‌ها در اطراف شهر قم رسیدم با صحنه‌ای مواجه شدم که بغض کردم. 🔻دیدم در آن ساعت روی زیراندازی نشسته و جلسه‌ای تشکیل داده و با جدیت پیگیر ساخت و رفع مشکلات مربوط مسکن استان است... 🔸گویا شهید رئیسی در برخی از سفرها، بازدید از طرح های مسکن را با توجه به تراکم برنامه ها پس از ساعت ۱ بامداد انجام می داد... ✍حمیدرضا ابراهیمی 📲نشر دهید و همراه ما باشید.👇 ╭─┅🍃🌺🌸🌺🍃┅─╮ .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
12.19M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌️دکتر عباسی خطاب به عبدالناصر همتی: 🔻ثابت می کنم که شما یا هیچی از مسائل مالی و تحریم و چرخه یوترن (U.Tern) مثل ظریف که رفت تعهدات برجام رو بدون حل کردن مسئله «یوترن» یا معافیت معامله با دلار را امضا کرد، نمیدانی...!! و یا اگر میدانی و باز هم تحریم ها رو به AFTF مرتبط می‌کنی، پس شیادی..!!! 📲نشر دهید و همراه ما باشید.👇 ╭─┅🍃🌺🌸🌺🍃┅─╮ .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🚨بالاخره "نمی‌توانیم، نمی‌شود‌ ، ممکن‌ نیست‌ های" آقای پزشکیان میوه داد! نتیجه القای ضعف و ناتوانی سبب تحریک دشمنان ملت ایران شد. 😔 آنهایی که به ندانم کاری ( اگر نگوییم خیانت ) این دولت اعتقاد ندارند این کلیپ را حتماً ببینند 🪧 📲نشر دهید و همراه ما باشید.👇 ╭─┅🍃🌺🌸🌺🍃┅─╮ .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 حجابشان آزاد و فضای مجازیشان رها بود اما صدای سگ در می‌آورند وسوسه‌ها و القاهای دروغین شبکه های بیگانه و غربی‌ها، سرانجام باعث شد به ثبات و آرامش سرزمینشان پشت کردند و سازش را قبول کردند و در آخر سلاح‌هایشان را زمین گذاشتند! حالا مجبورند زیر لگد صدای سگ‌ دربیاورند! دوباره ناموسشان به تاراج میرود، کشورشون در خطر تجزیه است، اسراییل و شرکایش تمامی زیرساخت‌های اقتصادی، نظامی و دفاعیشان را بمباران و نابود کرده، و تک تک دانشمندان برجسته ش را ترور کرده‌اند... و در آخر از سوریه فقط نامی میماند مانند لیبی تجزیه شده... این عاقبت ملتی است که به جای مقاومت، تن به سازش داد، این عاقبت ملتی است که فریب تزویر و وعده‌های دروغ غرب را خورد. این عاقبت مردمی است که حوادث گذشته‌اش را فراموش کرد و از تاریخش عبرت نگرفت. این عاقبت ملتی است که فریب جنگ رسانه و جنگ نرم را خورد. این حوادث باید عبرت باشد برای همه ما .... 📲نشر دهید و همراه ما باشید.👇 ╭─┅🍃🌺🌸🌺🍃┅─╮ .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
شرکت اپل با پرداخت 95 میلیون دلار در شکایت جمعی مشتریانش علیه "سیری" به دلیل گوش دادن مخفیانه به مکالمات موافقت کرده است. 🔹مالکان موبایل ها شکایت داشتند پس از فعالسازی ناخواسته نرم افزار سیری(siri)، اپل به طور مرتب مکالمات خصوصی آنها را ضبط و این محتواها را در اختیار طرف های ثالث مانند آگهی دهندگان قرار می دهد. 🔹 دو شاکی مدعی شده بودند با گفتن کتانی های ایر جوردن و رستوران ها اولیو گاردن تبلیغاتی از این دو محصول برای آنها ارسال شد. 🔹شاکی دیگر مدعی شده پس از صحبت کردن با پزشکش به طور خصوصی تبلیغات از یک برند درمان جراحی دریافت کرده است. ✍در حال حاضر اینستاگرام هم همینطور هست. خلاصه اینکه اینستاگرام دارید پیشش حرف نزنید.🙂 البته خیلی از نرم افزارها به دوربین گوشی های همراه هم دسترسی دارن یعنی هر وقت خواستن میتونن دوربین گوشی رو هم فعال کنن و... 📲نشر دهید و همراه ما باشید.👇 ╭─┅🍃🌺🌸🌺🍃┅─╮ .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
برگرد که دنیای ما تو را کم دارد.🥀 بریده باد زبانی که پس از تو از مذاکره بگوید... 🥀 ❤️ 📲نشر دهید و همراه ما باشید.👇 ╭─┅🍃🌺🌸🌺🍃┅─╮ .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
حضـرت علـے"ع" فرمودند⇣ بھ اندازه اۍ ڪه طاقت عذاب دارۍ، ..💔 دو‌دقیقه‌روی‌ِاین‌حدیث‌فکر کن🙂💚 ❀ ┄═❈๑๑♥️๑๑❈═┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❀ 📲نشر دهید و همراه ما باشید.👇 ╭─┅🍃🌺🌸🌺🍃┅─╮ .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🥀 دیگر نمی‌خواست چشمش به دخترانش بیفتد که با حالتی غریبانه از اتاق بیرون رفت. دلش کنده شده بود، قلب نگاهش پیش من نبود و می‌دیدم پیش از جسمش، جانش از این خانه رفته است و باید کاری می‌کردم که دنبالش دویدم و درمانده بهانه آوردم: «من که راضی نیستم تو داری از این در میری بیرون!» مقابل در خانه به سمتم چرخید و شکسته‌تر از من التماس کرد: «میشه این‌قدر اصرار نکنی نرم؟ میشه دیگه نگی راضی نیستم؟» حس کردم دل‌کندن از آمنه برایش سخت شده که قدم‌به‌قدم به سمتم برمی‌گشت و من داشتم ذره‌ذره آب می‌شدم... ❤️ جلال‌آباد؛ عاشقانه ای از خاطرات شهید مدافع حرم، محمدجلال ملک محمدی 📕لینک خرید اینترنتی کتاب 👇 https://sarirpub.ir/product/جلال-آباد ❀ ┄═❈๑๑♥️๑๑❈═┄‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌❀ 📲نشر دهید و همراه ما باشید.👇 ╭─┅🍃🌺🌸🌺🍃┅─╮ .@khorshidebineshan ┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
✍️ رمان ▫️خودروی وانت باری مقابل درِ بیمارستان پارک بود و به نظرم اراّبه مرگم همان بود که مرا تا پای ماشین مثل اسیری کشید و به جای والی فلوجه خواب دیگری برایم دیده بود که همانجا روبنده را از صورتم کَند، چند لحظه بی‌پروا نگاهم کرد و دلش به حال اینهمه اشکم نمی‌سوخت که چشمانم را با کرباس سیاهی بست و داخل ماشین پرتم کرد. پشت سیاهی پارچه‌ای که چشمانم را کور کرده بود، از ترس در حال جان دادن بودم و او فقط یک جمله گفت: «مجازاتت ۲۰ ضربه شلاقه که والی فلوجه باید حکمش رو بده!» ▪️وصف خرابه‌های زندان زنان داعش را شنیده و می‌دانستم آن خانه برایم آخر دنیا خواهد بود که دیگر ناامید از این شیطان به خدا التماس می‌کردم معجزه‌ای کند. مچ دستانم در تنگنای زنجیری که با تمام قدرت پیچیده بود، آتش گرفته و تاریکی چشمانم داشت جانم را می‌گرفت که حس کردم از شهر دور شدیم. ▫️سکوت مسیر و سرعت ماشین به خیابان‌های شهری نمی‌آمد و مطمئن شدم از فلوجه خارج شدیم که جیغ کشیدم: «کجا داری میری؟» حالا دیگر به زندان زنان و والی فلوجه راضی شده بودم و با هق‌هق گریه ضجه می‌زدم: «منو برگردون فلوجه!مگه نگفتی باید والی حکم کنه، پس منو کجا میبری؟» ▪️چشمانم بسته بود و ندیدم به سمتم چرخیده که از فشار سیلی سنگینش، حس کردم دندان‌هایم شکست و جیغم در گلو خفه شد. سرم طوری از پشت به صندلی کوبیده شد که مهره‌های گردنم از درد به هم پیچید و او با نجاست لحنش حالم را به هم زد: «خفه شو! مگه عقلم کمه تو رو ببرم پیش والی؟» ▫️تنم سست و سنگین به صندلی ماشین چسبیده بود، حس می‌کردم در حال جان کندنم و او به همین حال خرابم مستانه می‌خندید و با زبان نحسش زجرم می‌داد. می‌دانستم رهایم نخواهد کرد و نمی‌دانستم می‌خواهد زنده آتشم بزند یا سرم را از تنم جدا کند که از وحشت نحوه مردنم همه بدنم می‌لرزید. ▪️چند روز بیشتر تا نیمه‌شعبان نمانده بود و دلم بی‌اراده در هوای صاحب‌الزمان (علیه‌السلام) پَرپَر می‌زد که لب‌های خشکم را به سختی تکان دادم تا صدایش بزنم، اما فرصت نشد. انگار مهلت دعا کردنم هم تمام شده و به قتلگاهم رسیده بودم که ماشین ایستاد و صدایی در گوشم پیچید: «کجا میری برادر؟» ▫️درِ ماشین باز نشده و حس می‌کردم صدای کسی از بیرون می‌آید و داعشی پاسخ داد: «این اطراف خونه دارم.» و این ایستگاه بازرسی، مزاحم غارت‌گری‌اش شده بود که با حالتی کلافه سوال کرد: «تفتیش قبلی رد شدم، خبری نبود!» او مکثی کرد و با لحنی گرفته پاسخ داد: «ارتش و ایرانی‌ها این چند روزه نزدیک‌تر شدن، برا همین ایستگاه‌های تفتیش‌مون بیشتر شده!» و حضور این دختر توجهش را جلب کرده بود که دوباره بازخواستش کرد: «این کیه؟» ▪️دلم می‌خواست خیال کنم معجزه امام‌زمان (علیه‌السلام) همین است و حداقل به اجبار همین تفتیش داعش هم که شده مرا به فلوجه برمی‌گرداند که صدایش را صاف کرد: «زن خودمه!» افسر داعشی طوری دروغش را به تمسخر گرفت که صدای نیشخندش را شنیدم: «اگه زنته، چرا دستاشو بستی؟» ▫️به هر ریسمانی چنگ می‌زد تا مرا به فلوجه برنگرداند و دوباره بهانه تراشید: «نماز نمی‌خونه! می‌خوام ببرم حدّش بزنم!» دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم که از چنگال این داعشی به دامن افسر تفتیش‌شان پناه بردم بلکه مرا به فلوجه برگرداند و مظلومانه ضجه زدم: «دروغ میگه! من زنش نیستم!من فقط یه لحظه روبنده‌ام رو نزدم که بازداشتم کرد!» و اجازه نداد ناله‌ام به آخر برسد که با عربده‌ای سرم خراب شد: «خودم زبونت رو می‌بُرم!» ▪️افسر تفتیش از همین چند کلمه آیه را خوانده بود که صدایش را از او بلندتر کرد: «کی به تو اجازه داده خودت حکم اجرا کنی؟» پشت این چشمان بسته از وحشت آنچه نمی‌دیدم، حالت تهوع گرفته بودم و او نمی‌خواست از من بگذرد که به سیم آخر زد: «این دختر غنیمت من از جهاده!» ▫️لب‌هایم از وحشت می‌لرزید و فریاد افسر تفتیش در صدای کشیدن گلنگدن پیچید: «کی به تو این غنیمت رو بخشیده؟ خلیفه یا والی فلوجه؟» نمی‌دانستم کدام‌یک اسلحه کشیده‌اند و آرزو می‌کردم به جای همدیگر من را بکشند تا این کابووس تمام شود که صدای زشت داعشی به لرزه افتاد: «اگه قبول نداری،برمی‌گردیم پیش والی!» ▪️ازهمین دست و پازدن حقیرانه‌اش می‌توانستم بفهمم مقابل سرعت عمل واسلحه حریفش به دام افتاده و امید دیدن دوباره فلوجه دردلم جان می‌گرفت که نهیب افسرتفتیش،همین شیشه نازک امیدم راهم شکست:«اگه برگردیم فلوجه،نصیب هیچکدوم‌مون نمیشه!» می‌دانستم به دل این حیوانات وحشی ذره‌ای رحم نمانده وچاره‌ای برایم نمانده بودکه تیغ گریه گلویم رابریدوبه نفس‌نفس افتادم: «شماروبه خداقسم میدم بذاریدبرگردم فلوجه!» ▫️اماهمین چشمان بسته وصورت شکسته‌ام،دل افسرتفتیش راهم برده بودکه ازلحنش نجاست چکید:«من حاضرم این دختر رو ازت بخرم!"... دارد @khorshidebineshan