اسم مادربزرگم لیلا ست اما همیشه پدربزرگم بهش مقدس میگه ... تاحالا یه بارم نشنیدم که بگه لیلا ... غروب که طبق معمول اقاجونم مشغول خوندن مفاتیح بود گفت :« مقدس، جانماز منومیاری ،وقت اذانه ... »
یهویی بی مقدمه از اقاجونم پرسیدم :چرا به عزیز میگیمقدس ؟! نفس عمیقی کشید و گفت: همسایه دیوار به دیوار هم بودیم وقتی میومد اب برداره از چشمه همیشه حواسم دنبالش بود یه جوری تنظیم میکردم که ببینمش ... کلی خواستگار داشت ، منم کار میکردم تا خرج خواهر و برادرام رو در بیارم ...سربازی هم نرفته بودم..تاحالا باهم حرف نزده بودیم... اصلا رومون نمیشد .. یه روز که مشغول تعقیبش بودم حواسم یه لحظه پرت شد و گمش کردم ... اومدم برگردم اب کوزه رو ریخت رو سرم و فرار کرد.... از اونجا یک دل که نه صد دل عاشقش شدم ... براش نامه نوشتم که دلش با من هست یا نه ... از شرایطم گفتم که خیلی سخته و چندسالی طول میکشه تا هم قد بقیه خواستگاراش بشم و هنوزم سربازی نرفتم ...نامه رو گذاشتم داخل حفره کوچیک درخت نزدیک چشمه ...فرداش که رفتم دیدم یه نامه دیگه اونجاست و نوشته بود: اگر با دیگران بودش میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی...من همه جوره به پات میمونم ...همین دو جمله همدم شبای سرد و سخت نگهبانی من بالای برج بود ... قسم خوردم هرجور شده به دستش بیارم ،کلی سختی کشیدم ... انقدر رفتم و اومدم تا خانوادش رو راضی کردم ...ما بالاخره کفتر جلد خونه دل هم شدیم ... از اون به بعد بهش گفتم مقدس ... هروقت پیش میومد که دعوا کنیم وقتی میگفتم مقدس یه پتک به سرم میخورد که عشق اون بود که باعث شد تو الان به اینجا برسی .. اون بود که به خاطرت با همه دنیا جنگید ... بهش گفتم مقدس تا یادم بمونه این عشق ارزشمنده و حرمت داره ...
#بیتا_آرمان_نیا
🌸⃟💕჻࿐✰💌
#کانال_خوشبختی
#قرارگاه_بسوی_ظهور
@khoshbghkt