خوشتیپ آسمانی
🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸 🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸 🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸 🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸 🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃 🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃 🍃🌸🦋🍃🌸🦋 🍃🌸
🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸
🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸
🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸
🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸
🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃
🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃
🍃🌸🦋🍃🌸🦋
🍃🌸🦋🍃🌸
🍃🌸🦋🍃
🍃🌸🦋
🍃🌸
#خاڪهاےنرمـکوشڪ
#پارتبیستوپنج
«سفر به زاهدان»
﴿سید کاظم حسینی﴾
قبل از انقلاب بود سال های ۵۳ و ۵۴ آن روزها تازه و عبدالحسین آشنا شده بودم اول دوستی ما فهمیدم تو خط مبارزه است از آن انقلابی های درجه یک کم کم دستمرا هم گرفت و کشید بهکار مدتی بعد با چهرههای سرشناس انقلاب آشنا شدم زیاد میرفتیم پایه صحبتشان گاهی وقتا تو برنامه های علمی هم رو من حساب باز می کرد یک روز آمد پیشم و گفت : می خوام برم مسافرت می آیی؟ گفتم: مسافرت کجا؟ گفت: زاهدان منظورش از مسافرت تفریح و گردش نبود میدانستم بازهم کار پیش آمده پرسیدم انشالله مأموریت دیگه آره خونسرد گفت نه همینجوری مسافرت دوستانه می خوای بریم برای گردش،
تو ندادن اسرار حسابی قرص محکم بود ،گفتم بریم حرفی نیست نگاه دقیقی به صورتم کرد و لبخندی زد و گفت ریشتو خوب کوتاه کند و سیبیل هاتم هم بذار بلند بشه، پس بارو بندیلو ببند میام دنبالت خداحافظی کرد.
چند ساعت بعد برگشت یک دبه روغن دستش گرفته بود، پرسیدم اونو میخوای چیکار ؟
گفت همینجوری گرفتمش شاید لازم بشه، با هم رفتیم خانه یکی از روحانی ها که نماینده وجوهات حضرت امام بود تو خراسان، بیرون خانه منتظر ایستادم خودش رفت تو چند دقیقه بعد اومد گفت بریم رفتیم ترمینال سواری یکی از اتوبوسهای زاهدان شدیم و راه افتادیم وقتی رسیدیم زاهدان اولین مسافرخانه اتاق گرفتیم هنوز درست و حسابی را جابه جا نشده بودیم که روغن را برداشت و گفت کاری نداری گفتم کجا گفت میرم جایی زود برمیگردم کمی فکر کرد و ادامه داد یک موقعی هم اگه دیر شد دلواپس نشی گفتم نمی خوای بگی کجا میری قاطع گفت نه
راه افتاد طرف اتاق گفتم یکم میموندی خستگی را از تنت در می رفت
گفت زیاد خسته نیستم.
#ادامهدارد...
#کپیممنوع⛔️
🦋🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃
@khoshtipasemani
🦋🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃