خوشتیپ آسمانی
🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸 🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸 🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸 🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸 🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃 🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃 🍃🌸🦋🍃🌸🦋 🍃🌸
🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸
🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸
🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸
🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃🌸
🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃
🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃
🍃🌸🦋🍃🌸🦋
🍃🌸🦋🍃🌸
🍃🌸🦋🍃
🍃🌸🦋
🍃🌸
#خاڪهاےنرمـکوشڪ
#پارتپنجاهوپنج
|شهردار|
{سید کاظم حسینی}
آن شب کار شستن ظرفها به عهده حاجی بود.هر چند شب یک بار نوبتش میشد.
غذا که خوردیم ظرف هارا جمع کردیم حاجی شروع کرد به تمیز کردن سفره،ظرف ها کنارش بود،یکی از بچه ها خواست به حساب خودش تیز بازی در بیاورد آهسته بلند شد روی سر پنجه پاهایش امد پشت حاجی با احتیاط خم شد و ظرف هارا برداشت و رفت.
فکر کرد حاجی او را ندیده،دید ولی خودش را زد به آن راه میدانستم جلویش را نمیگیرد بزرگوار تر ازین حرفا بود که تو جمع تو ذوق کسی بزند.سفره را جمع کرد و سریع رفت بیرون.
کسی که ظرف هارا برده بود نشسته بود پای شیر آب و خواست شروع کند به شستن که حاجی از پشت سر شانه هایش را گرفت و بلندش کرد و صورتش را بوسید و گفت:تا همین جا که کمک کردی و ظرف هارا آوردی دستت درد نکنه بقیه اش با خودم.
گفت:حاج آقا تو دیگه حالمون بهم نزن حالا که آستین هارو دادیم بالا.
حاجی آستین هایش کشید پایین و گفت:نه آقا جان شما برو دنبال کار های خودت.اصرارش فایده نداشت از او پیله تر حاجی بود.
آخرش گفت:شما میخوای اجر این کار و ازم بگیری این کار از شناسایی بیشتره درسته من فرمانده گردانم ولی اگه برم دنبال کارم و ظرفمو یکی دیگه بشوره این که نشد فرماندهی!
بالاخره برگشت وقتی امد گفت:بیخود نیست که این حاجی اگه شب عملیات به نیرو ها بگه بمیر هم میمیرن.
#ادامهدارد...
#کپیممنوع⛔️
🦋🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃
@khoshtipasemani
🦋🍃🌸🦋🍃🌸🦋🍃